نماز روزه قبول
دنبال یک هویت مجهول میرویم / حالا که اسممان شده آقای هیچکس
اصلا مهم نیست که خودکارم نم پس نمیده
چی؟ خیابونا شلوغه ؟ خب به من چه ؟
من دارم با تو حرف میزنم مگه نه؟
اصلا به تو چه؟ مهم نیست؟
به جهنم؟
نقاش هم كه عكس مرا تيره مي كشيد
با رنگ چشم دست مرا خيره مي كشيد
اندوه خانه را كه به دوشم گذاشتند
بابا نشسته بود و هي شيره مي كشيد
سمت حيات كوچك كرمانمان نسيم
از كوچه بادهاي پر از زيره مي كشيد
مي خواستم همين كه كمي جابه جا شوم
سر مي رسيد و دور تنم گيره مي كشيد
او گيره را عقب زد و در قافيه نشست
پس ما همان شديم كه نقاش مي كشيد
يك خانه بود و پير زني كه به دست داشت
ناني عزا گرفته كه بر آش مي كشيد
آنگاه دور گردن من يك طناب بست
شكل طناب دار كه اي كاش مي كشيد
اما بلند شد و همان قافيه نشست
شب بود و روي خانه خط تيره مي كشيد
اندوه را دوباره به دوشم گذاشتند
رفتم به دستشويي و ري... به تابلو
از باغ مي برند چراغاني ات كنند
تا كاج جشن هاي زمستاني ات كنند
پوشانده اند صبح تو را "ابر هاي تار"
تنها به اين بهانه كه باراني ات كنند
يوسف! به اين رها شدن از چاه دل مبند
اين بار مي برند كه زنداني ات كنند
اي گل گمان مكن به شب جشن مي روي
شايد به خاك مرده اي ارزاني ات كنند
يك نقطه بيش بين رحيم و رجيم نيست
از نقطه اي بترس كه شيطاني ات كنند
آب طلب نكرده هميشه مراد نيست
گاهي بهانه ايست كه قرباني ات كنند.
حالش خراب بود، سرش گيج و مست مست
آمد دوباره روي همان بالكن نشست
يك دور به تمام خيابان نگاه كرد
به جفت هاي مسخره ي دست توي دست
لبخند زد به هركه دلش را فروخته
لبخند زد به هركه شبيه خودش شكست
آغوش باز كرد و تنش را به باد داد
حس كرد مثل سايه اش امشب سبك شده ست
راضي نشد پرنده ي كوچك...وبالكن
ديگر براي بال و پرش پست پست پست
باريد تا دمادم صبح و كسي نديد
بد مستي قشنگ جواني غزل پرست
صبح آسمان براي پريدن زلال بود
آماده شد دل از همه ي بيت ها گسست...
*
اشكي چكيدو...آه چقدر آشناست اين-
دستي كه پلك هاي مرا عاشقانه بست
ميخواستم كه نثر... به شعري بدل شدي
ميخواستم سپيد بگويم .غزل شدي
زنبور شد غزل به لبت پر كشيد و بعد
آمد نشست روي لبانم... عسل شدي
كم كم مكيده شد عسل و داغ شد تنم
آن قدر تا كه ذوب شدم بعد حل شدي
حالا اگر از آن تو ام من بغل شدم
حالا اگر از آن مني تو بغل شدي
مي خواستم كه بسازم از تو فرشته اي
كم كم مرا به سجده كشيدي هبل شدي
يك لحظه خواستي كه به قدرت نمايي ات
كاري كني كه زنده نباشم عجل شدي
پس لا اله واحد كان شريك له
مثل پري رسيدي و عزوجل شدي
پس لا اله الا تو مي پرستمت
بي شك تويي كه باعث كفر از ازل شدي
حالا خدا شدي و به من وعده مي دهي
تو هم به آن خداي قديمي بدل شدي
وقتي بهشت عزوجل اختراع شد
حوا كه لب گشود عسل اختراع شد
در چشم هاي خسته ي مردي نگاه كرد
لبخند زد و قند بدل اختراع شد
آهي كشيد.آهدلش رفت و رفت و رفت
تا هاله اي به دور زحل اختراع شد
حوا بلوچ بود ولي در خليج فارس
رقصيد و در حجاز هبل اختراع شد
آدم نشسته بود ولي واژه اي نداشت
نزديك ظهر بود غزل اختراع شد
آدم و سعي كرد كمي منظبط شود
مفعول فاعلات فعل اختراع شد
:يك دست جام باده و يك دست زلف يار"
اين گونه بود ها!كه بغل اختراع شد
يك شب ميان شهر خراميد و عطسه كرد
فرداش:پنج دي...و گسل اختراع شد...