خدا رحمت کنه نجمه زارع رو ... امشب دارم زمزمه میکنم خبر به دورترین نقطه جهان
برسد ...اما کدوم خبر ؟ ای کاش خبری نباشه بعد میگم شکنجه بیشتر از این که پیش چشم
خودت ...دلم هری میریزه پایین مگه میشه؟ درسته کلی نمازامو آخر وقت میخونم کلی هم نماز
قضا دارم که ادا نکردم اما من که با خدا این حرفا رو ندارم پس تکلیف این نمازای شکری که
خوندم چی میشه ؟ یعنی قراره شکنجه بشم؟ خواستم امشب خیابون گردی نکنم
گفتم بگیرم بخوابم فکر و خیال نکنم دیدیم یک بارون مشتی گرفته که حیفه حیفه آدم تا صبح هم
وایسته می ارزه زیر این بارون یاد دو سه تا کوچه باریک بیفته که تازه بارون زده
شده بود اما کوچه با اون چند تا عابر خیلی راحت و بدون چتر با بارون کنار اومده بودن
شادم تصور میکنی وقتی ندانی لبخند های شادی و غم فرق دارند
اینو بعد از شعر نجمه زارع مزمه میکنم مخصوصا که دیوانه ها آدم به آدم فرق دارند
اما تازه فهمیدم که لبخندهای شادی و غم رو میشناسه
اما نمیدونم چه جوری بهش بگم همش دل نگرانم میدونم که میدونه چی میخوام بگم
اما باز میترسم یه وقت ندونه بالاخره چی ؟ باید بگم یا نه ؟
اما این اتفاق چی؟ با این چیکار کنم ؟ خدا امشبو به حق خودش و به زلالی این بارنش به خیر
بگذرونه اینو که بنویسم یه کم راحت میشم بعد میرم زیر بارون
ببار ای بارون ببار بر کو و دشت و هامون ببار
... به یاد عاشقای این دیار ای بارون
اونم چی؟ با یه پای لنگ پیچ خورده
ببینم یعنی بارون اینهمه ترس و دلهره رو از تن آدم میشوره؟
من چی میخوام از بارون ؟ چرا دست از سر بارون بر نمیدارم؟
چرا این عابرا همه چتر دارن؟ چرا نمیخوان خیس بشن ؟ کیف میده
اما یه چیز کم دارم واسه این قدم زدن تو بارون
یه شال که ببندم دور گردنم بگیرم جلوی صورتم نه برای اینکه صورتم گرم بشه
واسه اینکه بتونم بو بکشم
آخ که اگه امشب تموم بشه ...