خسته ام
اینقدر که دلم میخواد یه چایی دو نفره بخورم بعدشم بخوابم و دیگه بلند نشم
اینقدر که دلم میخواد خودمو آویزون کنم به چوب رختی دنیا
اینقدر که دارم زمزمه میکنم
( خدا کوچیکه .
چی داری میگی؟ زبون دراز خوراک گرگه پسرم
خدا بزرگه پسرم
خدا
بزرگه پسرم
خدا
بزرگه پسرم
خدا ... )
خیلی خسته ام خیلی
اونقدر که زمزمه میکنم
( آخ که دارم میترکم میفهمی ؟ مثل یه نارنجک سر بریده
بگو همه گوشاشونو بگیرن که زندگی ضامنمو کشیده )
خلاصش کنم خسته ام
اینقدر که میخوام همین الان
همین جا شرع کنم به گفتن یه ترانه
چند لحظه صبر کن
این روزا دلم پره میدونی چی میگم ؟
دیگه داره میبره میدونی چی میگم؟
بد جوری از زمونه خسته اس میدونی؟
بد جوری دلخوره میدونی چی میگم؟
خیلی وقته نمیدونم چی بگم
نمیدونم چی بخونم؟ چی بگم؟
چی بگم ؟ به غیر از اینکه دیگه کارد
رسیده به استخونم چی بگم؟
این روزا غمم زیاده همه کس
چه جوری بگم ؟زیاده همه کس
اینهمه غصه و درد زندگی
واسه من یه کم زیاده همه کس
همه کس من دیگه طاقت ندارم
کار به کار این جماعت ندارم
خیلی وقته غصه خوردن کارمه
هنوزم به غصه عادت ندارم
بسه دیگه بعدا میام ادیتش میکنم
نگین وزنش عوض شده چون میدونم
نگین ضعیفه چون میدونم
نگین شعر تو صفه مدیریت کاربر خوب در نمیاد چون میدونم
نگین خسته ای چون میدونم
خسته ام
خسته شدم از بس دیدم یکی نمیدونه با پولش چیکار کنه
خسته شدم از بس دیدم یکی گشنه یه لقمه نونه
خسته شدم
خسته شدم از بس اول برج و اخر برج غصه خوردم
خسته شدم از بس صبر کردم
خسته شدم بس که اینهمه فکرایی که تو سرمه
اینهمه کارایی که میخوام بکنم پول میخواد
حالم به هم خورد از بس به خودم گفتم پول چرک کف دسته
خسته شدم از بس گفتم خسته ام
خسته ام ...