تبليغاتX
وقتی برای هیچکس فرقی ندارد

وقتی برای هیچکس فرقی ندارد

دنبال یک هویت مجهول میرویم / حالا که اسممان شده آقای هیچکس

شاهد قتل

انگار این صحنه رو قبلا دیده بود

دستاشو دور گلوت پیچیده بود

وقتیکه کبود میشد صورت تو

رنگ و روش پریده بود ترسیده بود

انگاری این اتفاق افتاده بود

مردن تو خیلی خیلی ساده بود

نفسای آخر و بو میکشید

بالای سر جسد واستاده بود

تو نگاه یخ زدت زل زده بود

چشمای تو زیر گنبد کبود ...

وقتی کیش میکرد خودش مات شده بود

پلکای تو میگه ممنوعه ورود

انگاری راس راسی قاتل شده بود

توی دیوونگی عاقل شده بود

جسد تو رو باید قایم میکرد

از یه شاهد اما غافل شده بود

انگار این صحنه رو من دیده بودم

از چشات حسابی ترسیده بودم

دیگه کم کم داره خوابم میبره

من توی سرد خونه خوابیده بودم

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم آذر 1384ساعت 21:24  توسط  مرحوم امیر پیرنهان  | 

اینجا صفحه مدیریت کاربر است

از کجا شروع کنم ؟

دلم تنگه براش

هم برای اون هم برای خودم

به محض اینکه نمیبینمش دلم براش تنگ میشه

اما خودم چی؟

خودمو میبینم و نمیبینم و دلم تنگه

انگار خیلی عوض شدم

چند وقتی بود دیگه پیاده راه نمی افتادم تو خیابون

پرسه های شبانه قطع شده بود تا ...

دلم که واسه خودم تنگ شد رفتم تو پیاده رو خودمو پیدا کنم

نبودم

این خیابونا هم که رد پایی رو نگه نمیدارن تاآدم بره دنبالش

رد خودشو بگیره

کسی منو ندیده ؟

من گم شدم

تو همین خیابونا

تو همین خستگیا

تو همین دردا

من گم شدم

فکر کنم اونم دلش برام تنگ شده

حد اقل برای اون آدم سابق

چیکار کنم

شاید ...

نه حتما خدا داره امتحانم میکنه

خیلی سخته

اگه اونم نبود تا میشدم زیر اینهمه سختی

خودمم خسته شدم

اینقدر که هر کسی که منو میبینه میگه چته؟

اینقدر تو پیاده رو میگردم تا پیداش کنم

میارمش اینجا همه ببینینش

فعلا هم یه ترانه جدید مینویسم

اگه اومد خوند میگم مخلصیم

یا حق

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم آذر 1384ساعت 21:15  توسط  مرحوم امیر پیرنهان  | 

اینجا صفحه مدیریت کاربر است

خسته ام

اینقدر که دلم میخواد یه چایی دو نفره بخورم بعدشم بخوابم و دیگه بلند نشم

اینقدر که دلم میخواد خودمو آویزون کنم به چوب رختی دنیا

اینقدر که دارم زمزمه میکنم

( خدا کوچیکه .

چی داری میگی؟ زبون دراز خوراک گرگه پسرم

خدا بزرگه پسرم

خدا

بزرگه پسرم

خدا

بزرگه پسرم

خدا ... )

خیلی خسته ام  خیلی

اونقدر که زمزمه میکنم

( آخ که دارم میترکم میفهمی ؟ مثل یه نارنجک سر بریده

بگو همه گوشاشونو بگیرن که زندگی ضامنمو کشیده )

خلاصش کنم خسته ام

اینقدر که میخوام همین الان

همین جا شرع کنم به گفتن یه ترانه

چند لحظه صبر کن

این روزا دلم پره میدونی چی میگم ؟

دیگه داره میبره  میدونی چی میگم؟

بد جوری از زمونه خسته اس میدونی؟

بد جوری دلخوره میدونی چی میگم؟

خیلی وقته نمیدونم چی بگم

نمیدونم  چی بخونم؟ چی بگم؟

چی بگم ؟ به غیر از اینکه دیگه کارد

رسیده به استخونم چی بگم؟

این روزا غمم زیاده همه کس

چه جوری بگم ؟زیاده همه کس

اینهمه غصه و درد زندگی

واسه من یه کم زیاده همه کس

همه کس من دیگه طاقت ندارم

کار به کار این جماعت ندارم

خیلی وقته غصه خوردن کارمه

هنوزم به غصه عادت ندارم

 بسه دیگه بعدا میام ادیتش میکنم

نگین وزنش عوض شده چون میدونم

نگین ضعیفه چون میدونم

نگین شعر تو صفه مدیریت کاربر خوب در نمیاد چون میدونم

نگین خسته ای چون میدونم

خسته ام

خسته شدم از بس دیدم یکی نمیدونه با پولش چیکار کنه

خسته شدم از بس دیدم یکی گشنه یه لقمه نونه

خسته شدم

خسته شدم از بس اول برج و اخر برج غصه خوردم

خسته شدم از بس صبر کردم

خسته شدم بس که اینهمه فکرایی که تو سرمه

اینهمه کارایی که میخوام بکنم پول میخواد

حالم به هم خورد از بس به خودم گفتم پول چرک کف دسته

خسته شدم از بس گفتم خسته ام

خسته ام ...

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم آذر 1384ساعت 12:3  توسط  مرحوم امیر پیرنهان  | 

همچنان بروز زور

در راستای طرح و هدف مقدس بروز رسانی بر آن شدیم تا وبلاگ را

بروز زوری نماییم تا نظر شما مخاطبان عزیز را جلب نماییم

البته پیشاپیش از عدم کیفیت مطالب که به علت قدیمی بودن آنها میباشد

عذر خواسته و امیدواریم در آینده ای نه چندان دور از خجالت شما

مخاطبان به در آمده و با مطالب جدید به روز اجباری نماییم

در اینجا بیت معروف اینجانب را میطلبد :  دلگیرم از اجبارهای

اختیاری و در پایان پیشکشی اینجانبان ( همان اینجانب به صورت 

محترمانه تر تر )  را تقدیم میدارم

مرگ یک قانون است و من متعهدم به مردن

من از گور کینه به دل نمیگیرم

هنوز متعهدم

این چشمهای سرد نشانه تعهد من است

و این شریان یخ زده دیگر جاری نخواهد شد

ــــــــــــــــــــــــــــ

مثل مرده ها رفتار میکنم

متین و موقر و بی نفس

با ادکلن زدن چیزی درست نمیشود

هنوز بوی کافور میدهم

 ذهنم ترک خورده

نمیتوانم جلوی فکرهایم را بگیرم

از خواب میپرم

با صدای دود شدن سیگاری که گرم میشود

سرخ میشود

و آدمهای رنگ و رو رفته که سرد میشوند

به خانه بر میگردم

 

اردیبهشت ۱۳۸۰

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم آذر 1384ساعت 19:28  توسط  مرحوم امیر پیرنهان  | 

بروز زور

شاید برای خیلیا سوال شده باشه که چرا وقتی برای هیچکس فرقی ندارد؟

به دلایل زیر :

وقتی برای هیچکس فرقی ندارد 

من مرده یا زنده نفس فرقی ندارد

وقتی برای قلبهای هم عزیزیم

من دشنه و تو دشنه پس فرقی ندارد ...

آزاد و زندانی دگر جایی نداریم

بی آشیان پر یا قفس فرقی ندارد

باید هدف چشمان شبگرد تو باشد

یا دور یا در تیر رس فرقی ندارد

وقتیکه من از نسل صحرا و کویرم

این باغ ها با خار و خس فرقی ندارد

میخواهم از فردا دگر شعری نگویم

وقتی برای هیچکس فرقی ندارد

 قضیه اینه

ضمن اینکه درسته شعر آقای هیچکس رو قبلا زدم اما یه بار هم برای کسایی که نخوندن میزنم

لازم به ذکره که شعر آقای هیچکس از اولین غزلامه و ایراد وزنی داره

اما درستش نکردم و هیچوقت هم درستش نمیکنم

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم آذر 1384ساعت 19:14  توسط  مرحوم امیر پیرنهان  |