تبليغاتX
وقتی برای هیچکس فرقی ندارد

وقتی برای هیچکس فرقی ندارد

دنبال یک هویت مجهول میرویم / حالا که اسممان شده آقای هیچکس

خدا وجود داره ؟ ( روی ماه خداوند را ببوس - مصطفی مستور / ص 24و25 .)

از روی صندلی بلند میشوم و میگویم : ((به نظر تو خداوند وجود داره ؟ فعلا این مهم ترین

چیزیه که دلم میخواد بفهمم . این سوال حتی از این تز لعنتی و دلیل خودکشی پارسا و خیلی

چیزهای دیگه هم برای من. مهم تره . به نظر من پاسخ به این سوال تکلیف خیلی چیزها رو

روشن میکنه و جواب ندادنش هم خیلی چیزها رو تا ابد در تاریکی محض نگه میداره . هست یا

نیست ؟ )) طنین صدام اندکی بالا رفته است اما اهمیتی نمیدهم . حالا درست روبه روی من

ایستاده است .

سرفه ی خفیفی میکند و میگوید : (( نمیدونم ))

انگار که حرفش را نشنیده باشم بی خودی منفجر میشوم : (( میلیون ها انسان بدون اینکه این

سوال ذره ای آزارشون داده باشه برنامه های هزار ساله برای عمر شصت هفتاد ساله شون

میچینند و من تعجب میکنم که چه طور کسی میتونه بدون اینکه پاسخ قاطع و قانع کننده ای برای

این سوال پیدا کرده باشه کار کنه . راه بره . ازدواج کنه . غذا بخوره . خرید کنه . حرف بزنه

وحتی نفس بکشه . چه برسد به برنامه ریزی های دراز مدت . اگه نیست چرا ما هستیم ؟ احتمال

ریاضی وجود پیدا کردن حیات بر این سیاره ـ که لابد بهتر از من میدونی ـ چیزی نزدیک به

صفره . میفهمی؟ صفر! اما این احتمال در حد صفر به وقوع پیوسته و ما وجود داریم .این وجود

داشتن یا به عبارت دیگه تحقق آن احتمال نزدیک به صفر مفهومش اینه که اراده ای توانا و ذی

شعور مایل بوده که ما وجود پیدا کنیم. این همون چیزیه که احتمالا جولیا را به درستی آزار

میداده و صبح تا شب هم روح من رو مثل خوره میخوره. از طرف دیگه اگر خداوندی هست پس

اینهمه نکبت برای چیه؟این همه بد بختی و شر که از سر و روی کائنات میباره واسه ی

چیه؟کجاست رد پای آن قادر محض؟چرا اینقدر چیزها آشفته وزجر آوره؟کجاست آن دست

مهربان که هر چه صداش میزنند به کمک هیچ کسی نمی آد؟هر روز حقوق میلیون ها نفر روی

این کره ی خاکی پایمال میشه و همه هم تقاضای کمک میکنند اما حتی یک معجزه هم رخ نمیده.

حتی یکی. ستم گران دائم فربه تر میشوند و ضعفا در اکناف عالم یا اسیر سیل می شن یا زلزله

می آد و زمین اونها رو می بلعه . اگه هم جون سالم به در ببرند . فقر و گرسنگی و بیماری سر

وقتشون می آد . این همه کودک ناقص الخلقه تاوان چه چیزی رو دارند پس میدن؟ چه گناهی

مرتکب شده اند که از شیر خوارگی تا پایان عمر البته اگه زنده بمونن باید با کوری مادرزادی و

فلج مادر زادی و نقص عضو و هزاران عذا ب دیگه سر کنند ؟ گزارش آمار مرگ و میر های

ناشی از گرسنگی رو که لابد خونده ای؟ ))انگشتان دست هام به وضوح میلرزد . مهرداد تقریبا

فریاد میکشد :(( نمیدونم ! همه ی چیزی که در این خصوص میدونم و فکر میکنم تو هم باید

بدونی ـ یعنی باید سعی کنی که بدونی ـ اینه که ما نمیدونیم . این شریف ترین و در عین حال

محتاطانه ترین چیزیه که بشری میتونه در باره ی این سوال وحشتناک بگه ...

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام بهمن 1384ساعت 20:36  توسط  مرحوم امیر پیرنهان  | 

اثاث کشی

امروز اثاث کشی دارم . بچه ها آمده اند کمک . دست تنها که نمیتوانستم .

از اول هم میخواستم آنجا منزل بگیرم . آدرسش را هم توی یک کاغذ نوشته بودم .

رفقا تازه آدرس را دیده اند . حسابی خاک و خلی شده ایم .

من اصلا نمیدانستم این خانه سوسک و مارمولک هم دارد . تازه امروز دیدم .

خدا بگویم چه کارتان کند ؟ آرام تر . خاک رفت توی حلقم . گمانم کار بچه ها تمام شد .

همه صلوات میفرستند . سنگ را از روی سینه ام برداشتند .

ما رفتیم قبر جدید .

                                                                                           یا علی مددی

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام بهمن 1384ساعت 19:2  توسط  مرحوم امیر پیرنهان  | 

کفر

مرد وارد مسجد شد . هیچکس نبود . شرع کرد به عربده زدن .

نمیدانم بد مستی کرده بود یا برایش بد مستی کرده بودند . اما مردک کفر بود که میگفت

میگفت : کجا هستی؟ خودت را نشان بده . ملت میگویند خدا خدا . حالا خودت را کنار کشیدی؟

تو که میتوانی در یک لحظه هم در کعبه باشی هم اینجا پس بیا بیرون .

آخر قربان حکمتت ... نه ! بیخود کردی . قربان چه ؟ حکمت چه ؟ خودت میدهی خودت هم

میگیری ؟ پس بگو اجبار است دیگر . اختیار کشک .

آخر قدرتت را شکر ... ! بیخود کردی ! چه قدرتی؟ چه شکری؟

 تو که میدانی نقل دو تا چشم و ابرو نبود ..

مگر من بازیچه ی توی .... هستم ؟ کمرت بشکند که کمرم را تا کردی .

مرد میگفت و خدا ساکت نشسته بود و به او نگاه میکرد .

خدا لبخندی زد . مرد ساکت شد

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام بهمن 1384ساعت 18:17  توسط  مرحوم امیر پیرنهان  | 

آقا جان خسته شدم

                                              

آقا جان . دیگر نمیگویم بیا . هر وقت خواستی بیا اما خسته شده ام . نیامدنت به کنار

از اینها خسته شده ام . از همه . وقتی نمی آیی با خودم میگویم یعنی دوره و زمانه از این بد تر

هم میشود که تو برای آنها ظهور کنی؟ ! لابد میشود دیگر! وگرنه الان که خسته ایم می آمدی

آقا شما منتظر کسی بوده ای تا به حال؟ نبوده ای قربانت شوم . اگر بودی که می آمدی

باز با خودم میگویم شاید ما به آن اندازه منتظر نبوده ایم . باید برای آنها ظهور کنی . آنها از ما

منتظر تر و خسته ترند لابد .

آقا جان هر وقت خواستی بیا فقط به من بگو چه کنم ؟ با این خستگی با این دنیا . زمانه . روزگار

چه کنم وقتی نیستی ؟ هان؟ ! درویش مصطفی میگوید : حکما امتحانه سخت با ش. یک نفر

میگوید صبر داشته باش صبر داشته باش. یک نفر میگوید همین روزها می آیی . هر وقت

خواستی بیا . بیا تمامش کن

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام بهمن 1384ساعت 12:59  توسط  مرحوم امیر پیرنهان  | 

کسوف؟! خسوف؟!

نمیدانم کسوف شده بود یا خسوف . ما تاریک بود و همیشه امید داشتی که روشن میشود

گاهی هم میشد . برقی میزد . گاهی میترسیدی زل بزنی و گاه نمیترسیدی . قدرت خدا بود و نماز

آیات واجب . احتمالا کسوف بود . نه خسوف بود !

یعنی از اولش خورشید و ماهی در کار بوده ؟از اول کسوف بوده و خسوف .

 برای من که تمام دنیایم تیره است چه فرقی میکند ؟ چرا ! فرق میکند . کسوف کسوف است و

خسوف خسوف . اما چشمهایش ...

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام بهمن 1384ساعت 12:49  توسط  مرحوم امیر پیرنهان  | 

چشم

 

گفته ست چشمهای شما یک پدیده است

چشمی که گفته چشم شما را ندیده است

البته گفته است که در نیمه های شب

اوصاف چشمهای شما را شنیده است

وقتی تلو تلو بخورد تاب میشود

این چشم را ضمیر شما آفریده است

یا اینکه عطر چشم شما . استکان چای

این عطرها امان خدا را بریده است

گفتم خدا - همانکه خودش بین چشم ها

این چشم را برای شما برگزیده است

انگار سهم هیچ کسی را نمیدهد

انگار ملک چشم شما را خریده است

شاید به هیچکس نرسد چشمهایتان

وقتی که چشمهای شما یک پدیده است

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

نمیخواستم هیچ وقت هیچ جایی بخونمش

سه ماهی هست که نوشتم اما جرات خوندنشو نداشتم به خاطر آخرش

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم بهمن 1384ساعت 21:47  توسط  مرحوم امیر پیرنهان  | 

یه هدیه ی الهی یا شیطانی یا اینقدر صغری کبری ندارد که

 

  تو بُت بودی برام اما شکستی . تو و بُت سازتو نشناخته بودم

  دُ رُس وقتی خیال کردم خلیلم . دیدم من از تو یک بت ساخته بودم

  اگر چه باورش سخته ولی خُب. تو روی باور من خط کشیدی

  منم بُت ساز خوبی بودم اما .چشاتو رو بُتم بستی . ندیدی

  بُتم قدیسه ی چشمای من بود . برای اون چشامو بسته بودم

  یه روز چشمامو وا کردم که دیگه . نفهمیدی من از چی خسته بودم

  پر از آوار بتهای شکسته . پر از زخم تبرهای برادر

  نبردی رو که باختم برده بودم.نبرد این برادرهای بتگر

  شکستم تا خلیلی تازه باشم. چشامو معبد بتها نکردم

  بت و بتگر توی چشمای من مُرد . چشامو تا همیشه وا نکردم

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم بهمن 1384ساعت 13:44  توسط  مرحوم امیر پیرنهان  | 

از مهدی استخر

 

  اگر میخواستی بی شبهه عمر نوح میکردی

 

  تو عزراییل را با خنده قبض روح میکردی

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم بهمن 1384ساعت 20:23  توسط  مرحوم امیر پیرنهان  | 

جهنم

 

  روی چوبه ی دار راه میروم . قدم به قدم .

  بر میگردم . قدم به قدم.

  باید بپرم ؟ شیر یاخط؟

  سکه ای نیست . مهری که دم دست است به هوا می اندازم

  نه شیرنه خط .

  مهر میشکند . مهر خاک میشود .

  میآیم روی چهار پایه . طناب را می اندازم دور گردنم .

  عرق کرده ام . نمیترسم . اینجا گرم است

  میگویند آرزویی نداری؟

  چرا میخواهم دو رکعت نماز بخوانم . آب نیست . آتش هست .

  تیمم میکنم. خاک مهر  و نیت و ...

  خدایا این چند وقت جهنم را تحمل کردم . یعنی از اینجا میروم بهشت ؟

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم بهمن 1384ساعت 13:59  توسط  مرحوم امیر پیرنهان  | 

ولنتاین . این سنت دیرینه . ( مشاهدات و مکاشفات )

 

اصلا  نمیخواهم درباره ی تاریخچه ی ولنتاین بگویم

از کجا شروع کنم نمیدانم . فقط میدانم احتمالا بعد از خواندن متن به نویسنده ی حقیر که من

باشم خواهید گفت جوانک عقده ای .

از صبح علی اطلوع را مینویسم تا همین الان که در یک کافی نت در خیابان پیروزی نشسته ام

و هنوز هم ازواج به صورت زوج از روبه رویم رژه میروند

صبح علی الطلوع رامیگفتم که با مهدی ساعت هشت و نیم در پارک ملت قرار داشتم

وقسم یاد میکنم که تا همین بعد از ظهری از ولنتاین با خبر نبودم

گفتم با تاکسی بروم یک بار هم که شده به موقع برسم . آخر کلی تاکید کرده بود سر کارش

نگذارم که کار دارد .

دیدم خانمها و آقایان محترمه و محترم امروز حسابی به خودشان رسیده اند و چپ چپ نگاهم

میکنند . گفتم یحتمل از اثرات تغییر دکوراسیون است و چند وقتی هست که اینگونه نگاهم

میکنند.

ساعت نه بود یا یک ربع به نه که رسیدم دیدم مهدی بغل دست آقایی نشسته و خط و نشان

میکشد.

آقا کیسه ای کنارش بود و کادویی و روبانی . گفتم این را برای مهدی که نیاورده من هم که فقط

با مهدی قرار داشتم . بیخیال شدم و با مهدی مشغول نوشتن متنهایش شدیم . پیر زن و

پیرمردها آنچنان دل و قلوه ای ردو بدل میکردند که در ال کلاسیکو ( بارسلونا - رئال مادرید )

توپ آنچنان رد و بدل نمیشود . بعد از ظهر کشفیدم که روز ولنتاین از صبح تا ظهر در قرق

پیشکسوتان است . از جوان کنار دستی میگفتم که بد جوری رفته بود سر کار . یحتمل بیکار

بود تا وقتی که خانمی آمد و جوانک را برد .یحتمل برد به راه راست هدایتش کند .

 به مهدی گفتم که بود ؟ گفت آمده کنارم نشسته گفته میشود یک سوال روانشناسی بپرسم ؟

خدایا! مهدی؟ سوال روانشناسی؟ از مهدی روانش پاک ؟!

پرسیده بود اگر  کسی از دستت ناراحت باشد باید بگذاری اول حرفش را بزند بعد کادو را بدهی

یااول کادو را بدهی بعد حرف بزند . دیگر نمیگویم که مهدی چه گفته چون اگر او حیا آبرو ندارد

من دارم

بگذریم پیر زن ها و پیرمردها ولنتاینی داشتند بیا و ببیم پارک ملت را اشغال کرده بودند کعنهو

فلسطین بلا تشبیه

بعدش هم که مشغول خواندن و نوشتن بودیم فاکتور میگیرم تا جایی که در یک کافی شاپ در

برج ملت جلسه ای پیرامون یک هفته نامه ی تازه تاسیس و کار در آن داشتیم .

خدایا در روز ولنتاین در یک کافی شاپ جلسه میگذارند ؟ لابد میگذارند دیگر . یحتمل امروز

کافی شاپ ها را دیده اید . این را هم فاکتور میگیرم

برگشت به خانه . از کجا؟ پارک ملت تا ونک  و مترو حقانی را پیاده می آییم همیشه. با همین

غارتگر که در اعماق وبلاگ. فانوس بدست لینک شده .

میگفتم با این قیافه ها جاری شدیم در خیابان ولیعصر . یادم رفت . در محل کار که بودیم آرش

را دیدیم بعد از مدتها . حامد گفت ولنتاینتان مبارک ( تازه فهمیدم ولنتاین است امروز ) چقدر

من پسر خوب و چشم و گوش بسته ای هستم . خداوند من را به پدر و مادرم ببخشد .

میگفتم آرش هم گف ولنتاین شما هم مبارک . که حامد در آمد : ولنتاین ما روز دیگریست .

سالروز ازدواج مولا علی با فاطمه (س) . در دل گفتم چه فرق میکند؟  نیت باید پاک باشد

 و دل عاشق

ولیعصر را میگفتم . صحنه هایی میدی به مراتب از فیلم هندی رمانتیک تر .

نگاهی به ازواج ( جمع زوجها که خود جمع است ) انداختم نگاهی به حامد . بلند بلند گفتم خدایا

چه شد ؟ هدفت چه بود ؟ انگیزه ات چه بود ؟ چه شد که من امروز باید با این حامد راه بیفتم در خیابان ؟

بزن آنصاعقه را بر فرق سر من که ناگاه بانگ بر امد که : خداوندا این انصاف است؟ اینها را

ببین . من باید با این امیر بیایم ؟ آن هم با این قیافه و این ریش ها . حالا این به کنار آنهم در

ولیعصر؟ ندا الهی نبود . حامد بود . بیراه هم نمیگفت . فقط یحتمل مدتها بود در آینه به خودش

و آن ریشهای فرفری و وزوزی خودش را رویت نکرده بود .

جلو را نگاه کردیم . دیدیم پنج شش خانم دست در دست هم دهیم به مهر/میهن خویش را کنیم

آباد دارند می آیند . گفتم حامد ما حد اقل دو تا هستیم . اینها که پنج تایی بدون زوجشان آ مده

اند . گفت دارند میروند سر قرار . دیدم راست میگوید . گفتم : گول خوردم . گول خوردم . خدایا

مرا ببخش . رسیدیم به پوستر تبلیغ فیلم مکس . گفتم حامد جان اینجا به گمانم باید مکثی بکنیم

ایستادیم . گفتم حالا چقدر مکس کنیم؟ دیدم مکس را با دو ایکس نوشته . خودم جواب دادم دو دقیقه و به راه افتادیم .

زنگها برای که به صدا در میآیند؟ زنگ موبایل . آهنگ پلنگ صورتی . اهنگ سامبا و الخ ...

سلام عزیزم . خوبی؟ تبریک . ماچ موچ . میبینمت . قربون یو و الخ ...

در راه دخترها و پسرها گل به دست میرفتند که خوشبختانه با حامد به تفاهم رسیدیم که اه اه اه . یوعععععععع

خانمی هم بی دلیل میخندید . گفتم یحتمل از سر قرار برگشته . خداوندا ببین چه دل بنده ها را

شاد کردی . یعنی  همه بق بقو کنند ما وق وق ؟ بگذریم که برای من و حامد عزب اوغلی

امروز هم با روزهای دیگر توفیری نمیکرد اگر چه امروز شانه به شانه رفتنمان را دلیل کرده بودیم برای خنده

در دل گفتم جای شکرش باقیست که گل به دست نیستیم که حامد گفت برویم دو تا گل برای هم بگیریم

گفتم ریا میشود فکر میکنند برایمان خریدند . بعد مغزشان علامت سوال میزند که بوده اند اینها

که برای این دو تا گریگوری که شبیه گروه فشاریها هستند گل خریده . بیا از خیرش بگذریم و گذشتیم

اما یک امروز را هم که گل فروشی کنی بار خودت را بستی . اصلا با لگن گل بیاور بنشین کنار خیابان

اینهمه وقت چسبیده به هنر و نویسندگی و این حرفها خودت را علاف کردی

این گل فروشها یک روزه بار خودشان را میبندند

آقا هایی که به انتظار ایستاده بودند خندان و خانمهایی که در انتظار بودند عصبانی .

سلام ببخشید دیر رسیدم . کامران جان منو میبخشی؟

آره عزیزم . و ما رد شدیم

رسیدیم ونک و همچنان صحنه ها رمانتیک و تبریکهای ولنتاین . کسی نشسته بود و سنتور میزد

آهنگش را که نمیتوانم بزنم اما با اهنگ در دل زمزمه میکردم . یا مولا دلم تنگ اومده / شیشه

ی دلم آی خدا زیر سنگ اومده . و چراغ گردان قرمز و آبی که نورش میخورد توی صورتم .

حالی میبردیم از آهنگ که پلیس گفت حرکت کن آقا . یحتمل با ما نبود اما حالمان را که گرفته بود گرفت . گفتم برویم

وهمچنان به راه افتادیم و شعر خواندم و حامد گوش کرد و حرفهایمان را فاکتور میگیرم

متروی سعدی پیاده شدم . خیابانها کیپ به کیپ ماشین بود و آدم . طبق معمول پیاده راه افتادم تا

رسیدم به اینجا که قبلا گفتم کجاست .

در راه چه دیدم و چه گفتم و چه شنفتم با خودم و از خودم بماند . فقط دم پادگان نیروی هوایی

سربازها را دیدم که کشیکشان بود . یحتمل عاشق بودند و

قبول حق... عاشقي كه هنوز غسل نكرده باشه، حكما عاشقه، نفسش هم تبركه... يا علي مددي! (درويش مصطفا - رضا اميرخاني - من او - 122)

با خودم گفتم تا به حال چند زوج دیده اند دست توی دست که از کنارشان رد شده اند

خیلی بیشتر میخواستم و میتوانستم بنویسم . اما اصلا حس و حالش نیست

اهل ولنتاین نیستم اما کسانی که هستند ولنتاینشان مبارک

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم بهمن 1384ساعت 21:26  توسط  مرحوم امیر پیرنهان  | 

من و دکتر

 

   : سلام دکتر

   - سلام قرصاتو خوردی؟

  :آره خوردم به در و دیوار یه کم زخمی شده

  - چی شده ؟

 : میخواست بپره بلد نبود

  - چی چی بلد نبود ؟ خودم یادش دادم

  :آره اونم داد به بغل دستیش . میکشی؟

  - نه بلد نیستم

   : چی چی بلد نیستم ؟ خودم یادت دادم

   ـ آره یادم رفت . یادم رفت بهت بگم یکی نقاشیاتو میخواد

  :  بگو هنوز روشنش نکردم

  - خب روشنش میکردی

  : آخه هر دفه سیگار میکشم . تا روشنش میکنم میسوزه

  - آره . دلت ؟ بوش همه جا رو برداشته

  : نه بابا اون که خیلی وقته بوش همه جا رو برداشته  اما گذاشته سر جاش

  - تو همه ی تابلوهات اتیش گرفته ؟

  : گر گرفته . من سیگار میکشم . تو هم سیگار میکشی . اما این کجا و اون کجا ؟

  - همین دور و برا  بگرد پیداش میکنی

  : ایول . تمام دور خودمو میگردم بلکه پیدا شد

  - تو نمیخوای آدم بشی؟

  : آد م تا زمانی که آدم بود آدم بود

   این یه امر ثابت شده ست مگر اینکه خلافش ثابت بشه

  -  چه جوری ثابت بشه ما که مدرک نداریم

 : من ندارم تو که دا ری . مهرم که داره . خودم دیدم . مهر باطل شد داره

  - معتبر نیست

 :  آره اعتبارش منم

  - خوبه . بابا اگه خوب بشی میتونی بری زندگی کنی

  : نه اونجوری زندگی نمیذاره زندگی کنم

  - آره خدا هم نمیذاره من بندگی کنم

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم بهمن 1384ساعت 12:49  توسط  مرحوم امیر پیرنهان  | 

من در صحت عقل میگویم که ...

 

   : دکتر تو واسه چی اینجایی؟

   - جهت طبابت عزیزم

  : آهان طبابت یعنی آدم طب داره . طب ۴۰ درجه . یعنی حالش بده 

   ببرینش دکتر .

  - تب داری ؟

  : نه دکتر . سردمه . دارم یخ میزنم . نمیبینی مگه بهمن آوار شده رو سرم .

  باز رفتم تو کوه داد زدم . گفتم نمکیه . نون خشکیه . یه عالمه آدم داد

   میزدن نمکیه . منم فهمیدم که واقعا نمکیم .

  همه مردن . همه بهمنگیر شدن .کسی تو کمپ منتظر من نیست .

  - تو چرا میگی نون خشکیه نمکیه ؟

 : آهان . خوب گوشاتو وا کن بهت بگم . در واکن بدم ؟

  - نه بگو . من یاد داشت میکنم

  : آره از بچگی بهم میگفتن تو خیلی با نمکی . منم میگفتم نمکیه 

  نون خشکیه . اما همه میخندیدن فامیلا بهشون بر خورد .

  دوستام میگفتن تو بچه پولداری ولی من نمکی بود م .

  هنوزم هستم مگه نه دکتر؟ اصلا گوش میدی؟ گوشیو بده تماس بگیرم

  - گوش میدم . با کی تماس بگیری ؟

  : گیر نده  . من میگیرم تو ول کن . خوبه ؟

   - آره . بقیه شو بگو

  : بقیه ش مال خودت دکتر .

  - بقیه ی ماجرا . بگو دیگه . تو بالاخره پولداری ؟

  : آره میگن پولدارم اما من نمکیم . میدونی واسه چی زده به سرم ؟

  - کی زده تو سرت ؟

  : آهان رفیقام . زدن تو سرم . پولام و برداشتن بردن . منم آوردن اینجا .

  من نون خشکیم . نمکیم مگه نه ؟ تو که میدونی دکتر ؟

  - آره . ولی تو مسافر نمیخوای؟

  : مسافرا رفتن مسافرت . تو چرا موندی؟

  - من ؟ من دیوونه ها رو مسخره میکردم . بعدا دکتر شدم .

  گفتن باید بیای اینجا .قراره من دیوونه ها رو معالجه کنم .

   الان حدود دویست و بیست و دو ساله دارم این کارو میکنم

  گفتن باید هزار سال اینجا طبابت کنم

  : ایول دکتر . تو بابای منو میشناسی پس .

  اونم هفتاد سال پیش اینجا بود .   همونی که ماهی بود بدون آب میمرد . 

  همونی که همیشه تشنه بودا . بابا چرا یادت نمیاد . تو مخ تو چی ریختن؟

  - شنیدم بابات قبلا تعزیه میخونده . آره ؟ همونه ؟

  : من تعزیه نمیدونم . بابا همیشه میگفت عطش .

  میگفت من ماهیم . دریا   میخواست .

  همیشه گیر میکرد به قلاب . نمیذاشت مادرم قلاب بافی کنه .

   - من حتمی باباتو میشناسم .

  : هو مگه خودت بابا نداری؟

  - چرا داشتم . یه دونه . کشتمش .

  :ایول خوبه . به هر حال مرگ حقه . اجلش رسیده بوده حتما .

  این شتریه که در خونه همه میخوابه . فقط در رو باز نکن دکتر

  کثیف کاری میکنه .وقتی میکشتیش هیچی نگفت دکتر؟

- چرا گفت آخ

  : آخی . طفلک حتما  دردش گرفته . اما مردن که درد نداره دکتر .

  دیدی خالی بستی ؟

  - من و تو که درد داریم . نداریم ؟ اگه نداریم مرض که داریم .

  مگه ما نمردیم ؟ خب پس یه مرگمون هست دیگه .

  البته تا نظر بزرگترا چی باشه . !

  : موافقم . راستی یادم رفت بهت بگم دکتر تو دیگه بزرگ شدی .

   بهت تبریک میگم

   ـ ممنون . تو که هنوز عینک نخریدی . !!!!!!

   : میخرم بابا . آخه به دیوونه ها که حقوق نمیدن .

    درسته که کلی کار میکنیم . اما پول نمیدن دکتر .

   هیشکی حواسش به ما نیست ؟

  - حواس؟ از بس که سرده بی حس شدن . دیگه حس ندارن . پول دارن .

  : پول خوبه دکتر . واسه ادم رفیق میاره .به شدت با معرفت .

  با مرام . من داشتم که میگما اونا که زدن تو سرم نا رفیق بودن .

   گوش میدی دکتر؟

   - باشه دارم تمرین میکنم . گوش نمیدم اما اگه بخوای فحش میدم .  

    ........... !!!!!!!!

   : خودتی .

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم بهمن 1384ساعت 17:43  توسط  مرحوم امیر پیرنهان  | 

خل بازی ادامه داره ( نظر ؟)

 

 : سلام دکتر بزرگ شدی !

 - چشمات بزرگ میبینه

 : آره باید عینک بزنم آدما رو بهتر بشناسم . دیروز فهمیدم نویسنده ها 

  جغدن .   روزا میخوابن شبا میرن شکار .

  - شنیدم رفته بودی کوه به خدا فحش بدی اما هر چی گفتی به خودت برگشته

  : آره دکتر . خیلی خوبه که تو گوش داری . میخوای فحش بدم ؟

  - نه بیا قرصاتو بخور

 : نه جون دکتر . دوتا فحش بدم اگه خوشت نیومد  خودت فحش بده 

  - ولش کن . بگو ببینم تازگیا مسافر همت نداشتی ؟  

  : همت نه . من تو خط ولیعصرم . عصرا بیا ببین چه خبره .

  مردم تو هم وول میخورن . هواش حسابی دو تاییه . این ولیعصر واسه ما

  ولیعصر بشو نیست

  ـ آره بیا بریم امامزاده .

  : نه خره نریا . من رفتم هیچ خبری نبود . طیب هم میره کلیسا

  هیچکی دیگه شفا نمیگیره . قراره نسلمون منقرض بشه

  ـ آره منم یه چیزایی شنیدم

 : دکتر تو خیلی خوب میشنوی. فحش بدم ؟

  - نه فحش مال بچه کوچولوهاست !

  : آره دکتر تو چقدر بزرگ شدی

 - عینک بخر یادت نره

  : باشه ولی بچه کوچولو ها فحش خار و خاشاک میدن

  بد بخت شماها فکر میکنین گریه میکنن . اینا همشون فحش میدن

  بی   بی تربیتن .

 ـ باشه هر چی که تو میگی اما تو خوب میشنویا . فحش بدم ؟

  : خب دکتر از اول بگو تو هم دیوونه ای دیگه

  - آره نمیبینی عینک دارم ؟

  : چرا چرا . اما  آخه تو کفن پوشیدی . بوی کافور میدی . عطر گلاب داری .

  چشمات رنگ و رو رفته شده . صورتتو انگار انداختن تو رخت چرکا

  دکتر تو چرا نمیذاری من بهت فحش بدم ؟

  ـ بگو

  : دکتر تو چقدر شبیه منی؟ !

    -  !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم بهمن 1384ساعت 11:57  توسط  مرحوم امیر پیرنهان  | 

تقدیم به سومین ساعت از ساعتی که روی 11 خواب مانده ( یا حسین )

 

امروز راس ساعت سه دنگ دنگ دنگ

دعوت شدیم ، راه می افتیم بی درنگ

این سرنوشت تک تک ساعات ماست ، ما

با صلح میرویم ولی متهم به جنگ

شیشه فقط برای شکستن درست شد

شیشه همیشه رفته به آغوش قلوه سنگ

ساعت گذشت از سه و بعدش دقیقه ها

انداختند صورت خود را نوای چنگ

بعد از غروب حک شده روی سه عقربه

یک ماه ، ساعت ِ سه ، و هفتاد و دو پلنگ

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم بهمن 1384ساعت 14:2  توسط  مرحوم امیر پیرنهان  | 

باغ

 

این باغ که همان باغ میماند

گیرم خانِ دهِ بالا آب را ببندد

باغ لب تشنه بماند

باغ آفتاب سوز بشود

همه میفهمند ریشه ی درختی به لب آب رسید و برگشت

گیرم که بیایند شاخه ای را از درختی ببرند

شاخه علم میشود سر ِ دستهای باغ

گیرم که خار بر گلوی غنچه ای بنشیند

اصلا گیرم تمام این ۷۲ سرو باغ را بکوبند به تبر

باد تازیا نه بزند به این بید ها

بیدها بلرزند

بیدها گریه کنند

شبهای باغ که بدون ماه نمیماند

چشمه جای دیگریست

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم بهمن 1384ساعت 13:55  توسط  مرحوم امیر پیرنهان  | 

بابا رفت کربلا

 

وقتی بابا میخواست بره کربلا . دیدم دلم داره براش تنگ میشه

وقتی میپرسیدم واسه چی میری . میگفت اخه بازم داره جنگ میشه

الان دارم نامه هاش میخونم . نوشته که ... سلام بابا چطوری؟

ببخش اگه یه خورده خطم بده . بهتر از این نمیشه فوری فوری

تو نامه هاش نوشته خاک اینجا . رنگ دل تنگ دم غروبه

تو نقشه که نیگا کنی میبینی . که کربلا سمت چپ جنوبه

فرشته ها یه عده رو میبرن . یه عده هم مثل ما جا میمونن

یه عده رو باخودمون میاریم . یه عده هم تو کربلا میمونن

یه عده بچه تهرونن ، یه عده . بچه ی سبزوارن و خمینن

موقع تقسیم پیشونی بندا . اکثرشون عاشق یا حسینن

----------

بابا که از کربلا برگشته بود . سه چار تا ترکش تو تنش مونده بود

آفتاب ظهر کربلا انگاری . بگی نگی چهره شو سوزونده بود

پیشونیمو بوسید و گفت یا حسین . بابا چقدر بزرگ شدی ماشالا

دعا بکن ایشالا قسمت بشه . با هم بریم زیارت کربلا

ـــــــــــــــــــــــــــــــ

چند روز پیش با چند تا از رفیقاش. بابا میخواست بره تو آسمونا

قسمتمون نشد دوتایی بریم . بابا واسه همیشه رفت کربلا

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم بهمن 1384ساعت 13:43  توسط  مرحوم امیر پیرنهان  | 

خل بازی تو صفحه مدیریت

 

موهای سرم زیادی بلند شده . حس میکنم باید برم سر بازی .

سر ِ بازیِ الک دولک . یه وقت دیدی فدراسیون الک دولک و تیم ملی ِ الک دولک زدن . اون

وقت سر ِ ما میمونه بی کلاه . فکر کن تو این یرما بی کلاه یخ میزنی دیوونه . اِ سلام دکتر

- سلام عزیزم . قرصاتو خوردی؟

:به یه شرط میخورم دکتر

- بگو

: تو تو این سرمکا با کفن وایستادی چرا به من میگن دیوونه ؟

- برای اینکه میگی تخم مرغ هسته داره ولی بقیه میترسن بگن . میگن زرده داره . تو فکر

نمیکنی وقتی صحبت از انرژی هسته ای میشه اینجوری میشه ؟

: چه جوری میشه دکتر؟

- هیچی دنیا رو به هم میریزی دیوونه

: حق با تو ئه دکتر قرصو بده بندازم بالا که کار ۱۰۰۰ تا اکس رو واسه آدم انجام میده لا مصّب.

میدونی دکتر وقتی توهم میزنه به سرم حس میکنم هنوزم دوسم داره . حس میکنم همه آدما با هم

برابرن . حس میکنم سردمه

حس میکنم تو کوه نباید داد زد چون بهمن میاد . بعد پاکت پاکت بهمن دود میکنم . تموم نمیشه بد

مصّب. تازه گیرم که تموم شد .اسفندُ چیکار کنم ؟

اونم دود کنم ؟

ـ نمیدونم اما قرصاتو بخور

: اوکی دکتر ، فقط بگو کِی ، کجا؟ و چه طوری؟

- یه روزی یه جایی یه کسی یه چیزی ، صبر داشته باش صبر داشته باش

منم یه سوال بپرسم ؟

: دکتر به جون مادرم اگه سخت باشه ...

ـ ببینم تو چرا یخ نزدی ؟ یادمه آخرین دفه که تو کوه داد زدی بهمنگیر شدی

: آره من با بقیه فرق دارم . من نمیتونستم بگم دوست دارم

رفتم تو کوه داد زدم که صد دفه بگه دوست دارم .اما نشنید . همه دعوام کردن . اونا هنوز تو

کمپ منتظر من میمونن ؟

- شماها یه مشت دیوونه هستین که گیر دادین به این یه مشت برف

: خب خره میدونی فرق دیوونه ها با عاقلا چیه ؟ خودم میدونم نمیدونی .

ـ فرقشون اینه که دیوونه ها تو برف و بارون چتر نمیبرن یا اگه ببرن باز نمیکنن

: خب از اول میگفتی تو هم دیوونه ای دیگه دکتر . حالا چرا این پا اون پا میکنی؟ نکنه خدای

نکرده زبونم لال دستشویی داری . یا گلاب به روت سردته ؟

- ولش کن . من دیوونه نیستم ولی گفتن بگو هستم . یعنی دیوونه هستما ، نه اینکه نباشم . اما اگه

نباشم بهتره . اگه باشم بهتر تره

میدونی؟ وقتی کسی رو میکشی باید دیوونه باشی ، وقتی کسی تو رو میکشه حتما دیوونه بوده .

مرده ها همه دیوونه هستن . خیلی گشتم اما پیداش نکردم . به بچه ها سپردم ، به کلانتری سپردم

، به همه جا  آخر سر گفتن من مردم . بعد فهمیدم خودم کشتمش

: من میدونم تو مغز تک تکتون چی میگذره . به اونا هم گفتم . گفتن بیام اینجا درست میشه . اما

این چند وقته دیگه از تاکسی پول در نمیاد در بستی هم نمیخوره . تو سوار نمیشی؟

ـ بریم کدوم میدون ؟

: میدون مین خوبه ؟

ـ نه خوبه نه بده . خنثی ست

: بشین میریم ولیعصر . اینقدر میریم تا جمعه بشه . نمیاد که . چند ساله تو این خط میرم . اما

نمیاد . شایدم سوار میشه من نمیشناسمش

ـ چند میگیری تا اونجا ؟

: بنزین گرون شده ؟

ـ آهان فهمیدم چقد میشه

: خب بشین بریم دیگه

ـ برو

: آره داشتم میگفتم  . من میدونستم هر کسی کجا پیاده میشه

اما وقتی پیاده شون میکردم شاکی میشدن میدونی؟ تا کِسی راننده تاکسی نباشه نمیفهمه من چی

میگم . میفهمی که ؟

ـ آره آره . بذار هر چی میخوان بگن مهم نیست

مهم اینه که من دکترم تو مریضی . مریضیت چی بود ؟

: دیدی باز یادت رفت . من مُردم دیگه . تو میدونی چه مرگمه ؟

ـ آره مرگ خوبه . مخصوصا قسمت سنگ قبر و مصاحبه اش

میگن شب اول قبر مصاحبه داریم . استخدام میکنن مارو ؟

:مار استخدام کردن . عقربم دارن . پس مارو میخوان چیکار؟

- کار خاصی که ندارن . میخوان بدونن چیکاره ایم

: آهان دکتر قرصاتو خوردی؟

- راستش هنوز نه ولی جلوتو نیگا کن تصادف نکنیم .بازم میمیریم دردسر میشه ها !

: ایول ایول . گرفتم چی میگی . قرص سر درد نداری مگه ؟

- نه ولی دستمال دارم . میخوای ببندی به سرت ؟

:آره بالاخره یه کامیون پیدا شد شاخ به شاخ بریم ؟

- بریم

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

من چه فرقی دارم آخه با یه دیوونه ی دیگه ؟

با یه دیوونه که هر وقت  هر چیو میبینه میگه

با یه دیوونه که هر وقت مرده میبینه میخنده 

 هر جایی میره میپرسه  آقا قبر خالی چنده؟

آدما بازیچه هستن آدما بی غم نمیشن

این روزا کی فکر برفه ؟ آدما آدم نمیشن

میگه اهل گریه نیستم واسه خنده غم زیاده

روی خاک ادم ندیدم زیر خاک آدم زیاده

میگه از تو آسمونا موهای سفید میریزه

خدا پیر شده گمونم آیه ی جدید میریزه

یه دیوونه یه دیوونه واسه ی دلش میخونه

میخواد عین عاقلا شه اما هیچوقت نمیتونه

دم یاسای تو باغچه با خدا قرار میذاره

روی قبرش مینویسن این دیوونه اسم نداره

 

 

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم بهمن 1384ساعت 13:29  توسط  مرحوم امیر پیرنهان  | 

اعتیاد

کم کم به خوندن چند تا وبلاگ معتاد شدم

اصلا تو فکر ترتیبشون نباشین که اگه ترتیبی هست من نمیخوام باشه

وبلاگ خواهرکم آبجی گلم ۱۴ مهر  که روز به روز هم بهتر میشه

نمیتونم بهش سر نزنم دیگه 

بعدی آقا طیبه که معرف حضور همه باید باشه . دلم لک زده برای اون عاشقانه هاش

هنوزم میرم قبلیا رو میخونم  . غزلشم که احتیاجی نیست من چیزی بگم

غزل اهلی چشم توست هنگامی که میخندی

و وبلاگ غارتگر من نمیدونم این چی مینویسه اما نمیتونم نخونم

یعنی وبلاگ نویسی رو داره برام معنی میکنه . نمیدونم چی بگم . فوق العاده ست

به خودشم گفتم خدا سالی چند بار درای رحمتشو وا میکنه  این یه دفه پریده تو

هر کاری هم بکنی نمیاد بیرون . خلاصه که اینه قضیه ی اعتیاد ما 

همشون موفق باشن  هم آ بجیم ۱۴ مهر  هم داش طیب  هم غارتگر

متن بعد از ویرایش : از کلیه ی کسانی که در لینکدونی من هستند مخصوصا ایر باس  عذر خواهی گردیده

برای بازماندگان آن مرحوم آرزوی صبر و شکیبایی داریم  . لذا از آن رو که اشاره ی نویسنده ی حقیر 

وبلاگ  به قضایای اعتیاد  بود . به دسته ای از دوستان و آشنایان - دعوت میشود تا در مراسم ختم

آن مرحوم واقع در همین وبلاگ بیایید  کجا میرید ؟  - اشاره نشد که در همینجا- انتصاب جنابعالی به مدریت

وبلاگ را تبریک میگوییم - از ایشان معذرت خواسته و- آگهی های بعدی متعاقبا اعلام خواهد شد . جهت

شرکت در مناقصه مبلغ فوق را به شماره  حساب کتاب نداره که یه وقتم دیدی-  معذرت نخواسته شدیم

در پایان امید است ـ از اقامت در هتل ما لذت برده باشید . هدف ما جلب رضایت شماست ـ تا اعتیاد اینجانب

بالا رفته و به وبلاگ های بیشتر و متعدد تری معتاد شویم .

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم بهمن 1384ساعت 13:48  توسط  مرحوم امیر پیرنهان  | 

بارون اومد . دستم لرزید . نوشتم ...

 

بارون که اومد  دلم گرفت . گفتم میرم امامزاده

کالباس هم گرفتم بردم .

رسیدم  اما پسره که فال میفروشه نبود

بارون هم اون بارون نبود

منم اون آدم نبودم

کالباس رو از جیبم در آوردم

هر چی دنبال گربه هه گشتم نبود

سر و کله یه گربه پیدا شد اما اون گربه نبود

کالباس رو گرفتم جلوش  از دست من نگرفت

(اصلا وقتی دیدم اون گربه نیست نمیخواستم بهش کالباس بدم )

گفتم به درک . کالباس رو گذاشتم تو جیبم . خدا  خدا میکردم که بارون شدید بشه اما نشد

گفتم اینقدر خیس میشم که بارون خسته بشه

هیچکس هم نیست که چیزی بهم بده  گردن و صورتمو بپوشونم

نشد

هیچی مثل سابق نیست

نه من

نه تو

نه بارون

نه من نه تو نه بارون . هیچی مثل سابق نیست

بیخیال شدم  . ادامه دادم این پیاده روی های شبانه رو

شاعر شدن کار سختیه جزو مشاغل با سختی زیان آور

البته بعد از عاشق شدن

- این دریوریا چیه که داری میگی؟ مردم دارن نگاهت میکنن

خب به درک سطح شعور اونا رو میشه از چترای روی سرشون فهمید

- هر چی که تو میگی  فقط اینا رو میشه آروم تر هم گفت

آره حق با توئه . نه حق با منه . نه با بارونه

آدما بازیچه هستن آدما بی غم نمیشن / این روزا کی فکر عشقه ؟ آدما آدم نمیشن

حالم تو تشت آب بازی منتظر یه همقده

چه جوری بگم حالم بده /

- حالت بده ؟ باید بری دکتر

من از دکتر بدم میاد  . منو ببرین پیش یه مهندس راه و ساختمان  این پیاده رو ایراد داره

میگه اهل گریه نیستم / واسه خنده غم زیاده

روی خاک آدم ندیدم / زیر خاک آدم زیاده

- آره اما موقع بارون آ دما کم میشن خیابونا خلوت میشه

خلوت گزیده را به تماشا چه حاجت است ؟

- با من کل کل میکنی پسره ی  ...

میخوای تو هم برو مگه من گفتم بیای ؟ خودت آویزون شدی

 - خره اگه منم برم که تو دخل خودتو میاری

اگرم نری دخل تو رو میارم  فکر کردی کم فحش و تیکه بلدم ؟ چند تا که بارت کنم میری

- من عادت کردم  . این خیابونا هم عادت کردن . تو فقط هارت و پورت داری

ببین به خودت فحش نمیدم به خدات فحش میدما

/ خدا زنگی خدا مسته / خدا دست تموم قاتلا رو یک تنه از پشت سر بسه/ 

خدا لات خیابون / آسمون جل خیره و خود سر/ خدا گردن کلفت بی پدر مادر/

 - اینم مربوط میشه به خودت و خدای خودت

خیلی پر رویی چی میخوای ؟

- محبت

دیدی خیلی خری؟ بد بخت همه میدونن من محبت کردن بلد نیستم  اگه بلد بودم که ...

- بگو به کاهدون زدم دیگه

زدی

- باشه مهم نیست برای همینه که من با بقیه فرق دارم 

/ گاه یک کوه به یک کاه به هم میریزد  / کاهدونم لازمه

تو که دست از سر من بر نمیداری   دنبالم بیا منم میخونم

ببار ای ابر بهار / بر کو ه و دشت و هامون ببار

به سرخی لبهای سرخ یار ....

تو همون حس غریبی که هیشه با منی

تو بهونه ی هر عاشق واسه زنده بودنی ....

حالم تو تشت آب بازی .....

چه جوری بگم حالم بده

+ نوشته شده در  شنبه هشتم بهمن 1384ساعت 12:3  توسط  مرحوم امیر پیرنهان  |