اصلا نمیخواهم درباره ی تاریخچه ی ولنتاین بگویم
از کجا شروع کنم نمیدانم . فقط میدانم احتمالا بعد از خواندن متن به نویسنده ی حقیر که من
باشم خواهید گفت جوانک عقده ای .
از صبح علی اطلوع را مینویسم تا همین الان که در یک کافی نت در خیابان پیروزی نشسته ام
و هنوز هم ازواج به صورت زوج از روبه رویم رژه میروند
صبح علی الطلوع رامیگفتم که با مهدی ساعت هشت و نیم در پارک ملت قرار داشتم
وقسم یاد میکنم که تا همین بعد از ظهری از ولنتاین با خبر نبودم
گفتم با تاکسی بروم یک بار هم که شده به موقع برسم . آخر کلی تاکید کرده بود سر کارش
نگذارم که کار دارد .
دیدم خانمها و آقایان محترمه و محترم امروز حسابی به خودشان رسیده اند و چپ چپ نگاهم
میکنند . گفتم یحتمل از اثرات تغییر دکوراسیون است و چند وقتی هست که اینگونه نگاهم
میکنند.
ساعت نه بود یا یک ربع به نه که رسیدم دیدم مهدی بغل دست آقایی نشسته و خط و نشان
میکشد.
آقا کیسه ای کنارش بود و کادویی و روبانی . گفتم این را برای مهدی که نیاورده من هم که فقط
با مهدی قرار داشتم . بیخیال شدم و با مهدی مشغول نوشتن متنهایش شدیم . پیر زن و
پیرمردها آنچنان دل و قلوه ای ردو بدل میکردند که در ال کلاسیکو ( بارسلونا - رئال مادرید )
توپ آنچنان رد و بدل نمیشود . بعد از ظهر کشفیدم که روز ولنتاین از صبح تا ظهر در قرق
پیشکسوتان است . از جوان کنار دستی میگفتم که بد جوری رفته بود سر کار . یحتمل بیکار
بود تا وقتی که خانمی آمد و جوانک را برد .یحتمل برد به راه راست هدایتش کند .
به مهدی گفتم که بود ؟ گفت آمده کنارم نشسته گفته میشود یک سوال روانشناسی بپرسم ؟
خدایا! مهدی؟ سوال روانشناسی؟ از مهدی روانش پاک ؟!
پرسیده بود اگر کسی از دستت ناراحت باشد باید بگذاری اول حرفش را بزند بعد کادو را بدهی
یااول کادو را بدهی بعد حرف بزند . دیگر نمیگویم که مهدی چه گفته چون اگر او حیا آبرو ندارد
من دارم
بگذریم پیر زن ها و پیرمردها ولنتاینی داشتند بیا و ببیم پارک ملت را اشغال کرده بودند کعنهو
فلسطین بلا تشبیه
بعدش هم که مشغول خواندن و نوشتن بودیم فاکتور میگیرم تا جایی که در یک کافی شاپ در
برج ملت جلسه ای پیرامون یک هفته نامه ی تازه تاسیس و کار در آن داشتیم .
خدایا در روز ولنتاین در یک کافی شاپ جلسه میگذارند ؟ لابد میگذارند دیگر . یحتمل امروز
کافی شاپ ها را دیده اید . این را هم فاکتور میگیرم
برگشت به خانه . از کجا؟ پارک ملت تا ونک و مترو حقانی را پیاده می آییم همیشه. با همین
غارتگر که در اعماق وبلاگ. فانوس بدست لینک شده .
میگفتم با این قیافه ها جاری شدیم در خیابان ولیعصر . یادم رفت . در محل کار که بودیم آرش
را دیدیم بعد از مدتها . حامد گفت ولنتاینتان مبارک ( تازه فهمیدم ولنتاین است امروز ) چقدر
من پسر خوب و چشم و گوش بسته ای هستم . خداوند من را به پدر و مادرم ببخشد .
میگفتم آرش هم گف ولنتاین شما هم مبارک . که حامد در آمد : ولنتاین ما روز دیگریست .
سالروز ازدواج مولا علی با فاطمه (س) . در دل گفتم چه فرق میکند؟ نیت باید پاک باشد
و دل عاشق
ولیعصر را میگفتم . صحنه هایی میدی به مراتب از فیلم هندی رمانتیک تر .
نگاهی به ازواج ( جمع زوجها که خود جمع است ) انداختم نگاهی به حامد . بلند بلند گفتم خدایا
چه شد ؟ هدفت چه بود ؟ انگیزه ات چه بود ؟ چه شد که من امروز باید با این حامد راه بیفتم در خیابان ؟
بزن آنصاعقه را بر فرق سر من که ناگاه بانگ بر امد که : خداوندا این انصاف است؟ اینها را
ببین . من باید با این امیر بیایم ؟ آن هم با این قیافه و این ریش ها . حالا این به کنار آنهم در
ولیعصر؟ ندا الهی نبود . حامد بود . بیراه هم نمیگفت . فقط یحتمل مدتها بود در آینه به خودش
و آن ریشهای فرفری و وزوزی خودش را رویت نکرده بود .
جلو را نگاه کردیم . دیدیم پنج شش خانم دست در دست هم دهیم به مهر/میهن خویش را کنیم
آباد دارند می آیند . گفتم حامد ما حد اقل دو تا هستیم . اینها که پنج تایی بدون زوجشان آ مده
اند . گفت دارند میروند سر قرار . دیدم راست میگوید . گفتم : گول خوردم . گول خوردم . خدایا
مرا ببخش . رسیدیم به پوستر تبلیغ فیلم مکس . گفتم حامد جان اینجا به گمانم باید مکثی بکنیم
ایستادیم . گفتم حالا چقدر مکس کنیم؟ دیدم مکس را با دو ایکس نوشته . خودم جواب دادم دو دقیقه و به راه افتادیم .
زنگها برای که به صدا در میآیند؟ زنگ موبایل . آهنگ پلنگ صورتی . اهنگ سامبا و الخ ...
سلام عزیزم . خوبی؟ تبریک . ماچ موچ . میبینمت . قربون یو و الخ ...
در راه دخترها و پسرها گل به دست میرفتند که خوشبختانه با حامد به تفاهم رسیدیم که اه اه اه . یوعععععععع
خانمی هم بی دلیل میخندید . گفتم یحتمل از سر قرار برگشته . خداوندا ببین چه دل بنده ها را
شاد کردی . یعنی همه بق بقو کنند ما وق وق ؟ بگذریم که برای من و حامد عزب اوغلی
امروز هم با روزهای دیگر توفیری نمیکرد اگر چه امروز شانه به شانه رفتنمان را دلیل کرده بودیم برای خنده
در دل گفتم جای شکرش باقیست که گل به دست نیستیم که حامد گفت برویم دو تا گل برای هم بگیریم
گفتم ریا میشود فکر میکنند برایمان خریدند . بعد مغزشان علامت سوال میزند که بوده اند اینها
که برای این دو تا گریگوری که شبیه گروه فشاریها هستند گل خریده . بیا از خیرش بگذریم و گذشتیم
اما یک امروز را هم که گل فروشی کنی بار خودت را بستی . اصلا با لگن گل بیاور بنشین کنار خیابان
اینهمه وقت چسبیده به هنر و نویسندگی و این حرفها خودت را علاف کردی
این گل فروشها یک روزه بار خودشان را میبندند
آقا هایی که به انتظار ایستاده بودند خندان و خانمهایی که در انتظار بودند عصبانی .
سلام ببخشید دیر رسیدم . کامران جان منو میبخشی؟
آره عزیزم . و ما رد شدیم
رسیدیم ونک و همچنان صحنه ها رمانتیک و تبریکهای ولنتاین . کسی نشسته بود و سنتور میزد
آهنگش را که نمیتوانم بزنم اما با اهنگ در دل زمزمه میکردم . یا مولا دلم تنگ اومده / شیشه
ی دلم آی خدا زیر سنگ اومده . و چراغ گردان قرمز و آبی که نورش میخورد توی صورتم .
حالی میبردیم از آهنگ که پلیس گفت حرکت کن آقا . یحتمل با ما نبود اما حالمان را که گرفته بود گرفت . گفتم برویم
وهمچنان به راه افتادیم و شعر خواندم و حامد گوش کرد و حرفهایمان را فاکتور میگیرم
متروی سعدی پیاده شدم . خیابانها کیپ به کیپ ماشین بود و آدم . طبق معمول پیاده راه افتادم تا
رسیدم به اینجا که قبلا گفتم کجاست .
در راه چه دیدم و چه گفتم و چه شنفتم با خودم و از خودم بماند . فقط دم پادگان نیروی هوایی
سربازها را دیدم که کشیکشان بود . یحتمل عاشق بودند و
قبول حق... عاشقي كه هنوز غسل نكرده باشه، حكما عاشقه، نفسش هم تبركه... يا علي مددي! (درويش مصطفا - رضا اميرخاني - من او - 122)
با خودم گفتم تا به حال چند زوج دیده اند دست توی دست که از کنارشان رد شده اند
خیلی بیشتر میخواستم و میتوانستم بنویسم . اما اصلا حس و حالش نیست
اهل ولنتاین نیستم اما کسانی که هستند ولنتاینشان مبارک