تبليغاتX
وقتی برای هیچکس فرقی ندارد

وقتی برای هیچکس فرقی ندارد

دنبال یک هویت مجهول میرویم / حالا که اسممان شده آقای هیچکس

سال نو

تبریک گفتن عید کار مسخره و تکراریه

حال خوش مداوم این شرح حال من نیست

خنده حرامتان باد وقتی حلال من نیست

با طعم تلخ قهوه با انتهای مرموز

با یک نگاه خیره چشمی که مال من نیست

حتی بهشت حتی انبوهی از فرشته

لطفی ندارد آخر این بال بال من نیست

من را گرفته این بغض بازیچه اش شدم من

گاهی وبال من هست گاهی وبال من نیست

خود را شکنجه کردم خود را فریب دادم

او در خیال من نیست او در خیال من نیست

آخر چرا ؟ چگونه؟ ... نه اشتباه کردم

یا پرسشی ندارم یا این سوال من نیست

با سرنوشت درگیر تقدیر نا نوشته

افسوس جا برای عشق محال من نیست

(امسال سال خوبیست ) باور ندارم این را

از این بهار پیداست امسال سال من نیست

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1384ساعت 21:35  توسط  مرحوم امیر پیرنهان  | 

تشکر

از علیرضای آذر عزیز مینویسم که احتیاجی به معرفی من و امثال من نداره

بدون اغراق . یکی از بهترین عیدی های زندگسمو ازش گرفتم

کتابی با نام "من روی مینی به نام تو بود افتاد "

کتابی فوق العاده . نمیدونم چرا دیر به دیر آپ میکنه

قطعا خوندن وبلاگش خالی از لطف نیست .

خیلی به من لطف داره من من خیلی ارادت دارم .

میدونید که یا همچین چیزایی نمینویسم و یا واقعا مینویسم

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم اسفند 1384ساعت 21:14  توسط  مرحوم امیر پیرنهان  | 

دلیل تکرار چشمها را نمیفهمم وقتی میشود همه را به یک چشم دید!

 

  حالا که دوباره یادمان افتاده ست

  عقل از سر اعتقادمان افتاده ست

  چندین درجه تب تر از این دوزخ ها

  تا نقطه ی انجمادمان افتاده ست

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم اسفند 1384ساعت 21:7  توسط  مرحوم امیر پیرنهان  | 

فاضل نظری

 

  من با یقین کافر جهان با شک مسلمان

  با این حساب اهل جهنم فرق دارند

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم اسفند 1384ساعت 20:58  توسط  مرحوم امیر پیرنهان  | 

تقدیم به معبد قدیمی و ویرانه های فعلی اش

 

رقصنده و مست التهاب آمده است

بانو که برای تاب تاب آمده است

در روشنی سپیده ی چشمانش

شب مانده اگر چه آفتاب آمده است

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1384ساعت 13:18  توسط  مرحوم امیر پیرنهان  | 

وقتی صدایت درد میکند بنویس که :

 

  گفتی که اگر بنده ی مایی باشی

  گفتی که تو اهل هر کجایی باشی

  نامردم اگر خالق من باشی تو

  هر چند که لایق خدایی باشی

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم اسفند 1384ساعت 21:12  توسط  مرحوم امیر پیرنهان  | 

یک زن یا مرد یا ... چه فرقی میکند ؟

 

انگار که بیهوشی مفرط دارم

من درد هم آغوشی مفرط دارم

این بستر ها کدامشان مال من است ؟

چندیست فراموشی مفرط دارم

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم اسفند 1384ساعت 11:41  توسط  مرحوم امیر پیرنهان  | 

نا امید

 

هر روز گذشت بد تر از دیروزم

من چشم امید سوی او میدوزم

اما به خدا طالع نحسی دارم

میدانم در بهشت هم میسوزم

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم اسفند 1384ساعت 11:37  توسط  مرحوم امیر پیرنهان  | 

خدایا . گفته بودم نگذار دهانم باز بشود . گوش نکردی

 

پیغام رسید صبر را پیشه کنید

در کار خدا  همیشه اندیشه کنید

اما به بقیه ی جهان وحی آمد

خون همه را گرفته در شیشه کنید

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم اسفند 1384ساعت 11:33  توسط  مرحوم امیر پیرنهان  | 

اعتقاد

 

هر لحظه از اعتقاد من کم میشد

تصویر خدا مبهم و مبهم میشد

آنروز وجود او مسجل شده بود

چون وارد آتش جهنم میشد

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم اسفند 1384ساعت 11:6  توسط  مرحوم امیر پیرنهان  | 

باید به خدا فحشهایی بدهم که در حد شان و مقام او باشد

 

در باره ی من نوشت : او مرتد شد

هر بار که امتحان گرفتم رد شد

انگار نخورده قرصهایش را باز

بیچاره خدا ! دوباره حالش بد شد !

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم اسفند 1384ساعت 11:3  توسط  مرحوم امیر پیرنهان  | 

و من به طور کفر آمیزی به جای تو خدا را میپرستیدم

 

یک سیب به عمق هوس انداخت مرا

چرخاند مرا از نفس انداخت مرا

شیطان هم اگر بوده ام امروز منم

من معتقدم خدا پس انداخت مرا

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم اسفند 1384ساعت 16:7  توسط  مرحوم امیر پیرنهان  | 

محمد مرادی - شیراز

 

حق ندارد بهانه بگیرد دختری که عروسک ندارد

((نه ندارم !)) پدر راست میگفت . او به حرف پدر شک ندارد

دخترم خسته ام چند بخش است . باز هم کفر بابا در آمد

او نمیفهمد این حرفها را . او که یک قلب کوچک ندارد

یاد روز نمایش که افتاد . باز هم صورتش سرخ تر شد

(( من بیایم ؟ اجازه ؟ اجازه ؟ )) نه لباس تو پولک ندارد

رادیو . قبض برق و اجاره . (( ماه لالا و خورشید لالا ))

برق آمد و او خواب میدید . باز برنامه کودک ندارد

صبح فردا خیابان . بهانه (( دختر بد تو دیگر بزرگی

لج نکن . اه ببین آن یکی هم مثل تو بادبادک ندارد ))

(( شاید از او عروسک بگیرم . باید این را بخواهد )) ولی نه

توی گوشش یکی گفت : (( مادر . چند سال است عینک ندارد ))

*

دخترم خسته ام چند بخش است . ها هجی کن : (( به قرآن ندارم ))

نقطه . ای آسمان سه ساله . بی تو اینجا چکاوک ندارد

لای لالا امید برادر گریه ! نه نه تو باید بخوابی

در مزار غریبی که دیگر شیشه های مشبک ندارد

این طرف پله های سیاست . آن طرف میزهای ریاست

و پدر که به من گفته حتی . پول یک نان سنگک ندارد

باید او بشکند قلکش را تا برای پدر گل بگیرد

چند شب بعد بابا که امد . یادش آمد که قلک ندارد

عمه ! بیدار هستی عزیزم : (( لای لالای لالای لا لا ))

(( حق ندارد بهانه بگیرد . دختری که عروسک ندارد

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم اسفند 1384ساعت 15:36  توسط  مرحوم امیر پیرنهان  | 

فاطمه مجبوریان - کاشان

بس است هرچه نگفتیم ازاینکه بیداد است      که شعرفرصت خوبی برای فریاداست

بیا و داد بزن هر چقدر دلتنگی                  بگو که عصرمن وتوست عصردلسنگی

زمین جهنم داغیست  جایتان خالی               بهشت گمشده باغیست جایتان خالی

تمام مردم اینجا بهانه میگیرند                    دلیل خفتشان را زمانه میگیرند

برای ظلم به مردم دلیل می آرند                 تبر به دوش نشان از خلیل می آرند

پیمبران دروغین قرنها پیشند                      پر از ریا و فریبند و باز درویشند

خدا میان زمین و هوا رها شده است            زمین به فاجعه ی کفر مبتلا شده است

*

برای آمدنت التهاب کافی نیست؟                بس است.تاب نمانده عذاب کافی نیست؟

چقدر در نفس لحظه ها اسیر شویم ؟              چقدر جمعه بیاید ؟ چقدر پیر شویم ؟

قرارمان شب این جمعه بود . یادت رفت ؟         قراربود بیایی چه زود یادت رفت!

جهانمان پر ظلم است و غرق بیداد است          چرا نیامده ای ؟ اتفاقی افتاده ست ؟

شنیده ام که پر از درد و خسته ای آقا              تو از کدام زمستان شکسته ای آقا ؟

بگو تو پشت کدام ابر تیره پنهانی                  و آفتاب کدام عصر بعد بارانی ؟

چقدر قصر بسازند و پادشاه شوند                 چقدر مردم غم دیده بی پناه شوند ؟

زمین برای فساد آشیانه ی خوبیست               همین برای ظهورت بهانه ی خوبیست

بیا که نرگس چشم انتظارمان خشکید               و سبز سبز تمام بهارمان خشکید

کمیل های شب جمعه چشمها بر در                سمات و ندبه ی هرجمعه گریه آورتر

نذورمرد وزن و پیریاجوان تا چند؟           وهرسه شنبه زیارت به جمکران تاچند؟

نجات بخش تمام جهانیان بشتاب                     سوار سبز قبا صاحب الزمان بشتاب

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم اسفند 1384ساعت 15:3  توسط  مرحوم امیر پیرنهان  | 

حسین هدایتی - قم

 

من صخره ام که درد مرا خرد کرده است       این باد هرزه گرد مرا خرد کرده است

در بر کشیده اند پریشانی مرا                       خط میزنند صفحه ی پیشانی مرا

ساحل چقدر دور کرانه چقدر دور                 قید زمان چقدر ؟ زمانه چقدر دور

قید زمان بزرگترین موانع است                    دنیا به درک غیبت خورشید قانع است

بامن بگوکه چشم تو-دریای من-کجاست؟    درموج کوب ساحل توجای من کجاست؟

این انتظار تلخ به جایی نمیرسد                     این ناخدا به هیچ خدایی نمیرسد

تا چشم کار میکند اینجا فقط غم است               اینجا جهنم است برایم جهنم است

دنیای ننگ پر شده از دشنه ی ستیز                اصرار میکنم که در این عصر برنخیز

ما ظاهرا فراق تو را زار میزنیم                   اندوه و اشتیاق تو را زار میزنیم

اما مرام گردنه گیران فراق نیست                  دیگر برای آمدنت اشتیاق نیست

ما شاعران بی سر و بی دست کیستیم؟             هرگز رفیق راه قیام تو نیستیم

ما تاجران شعر تو را سود برده ایم           (( ای غایب از نظر به خدایت سپرده ایم))

خون غروب ریخته در شیشه ی طلوع            خورشید ناپدید در اندیشه ی طلوع

در این شب فراق به راهت نشسته ایم            در کوچه ی چراغ به راهت نشسته ایم

دیگر کسی به رد عبورت نمیرسد                 این ظلمت شبانه به نورت نمیرسد

ما بی تو آه ! جان و جهان را نخواستیم           این شهر خالی از هیجان را نخواستیم

بوی خیانت از در و دیوار میرسد                 این کربلاست اینکه به تکرار میرسد

ای مرد - ای برادر اکنون آفتاب -                 در کربلا نریخت مگر خون آفتاب ؟

بوی فریب میدهد اینجا سلاممان                    خنجر کشیده ایم برایت تماممان

ای مرد سالهاست غریبانه میروی                  با کوله بار دغدغه بر شانه میروی

ای مرد ای برادر هابیل دور باش                  از دشنه های اینهمه قابیل دور باش

ای حسرت رها شده در کیسه های شهر           رویای آسمانی قدیسه های شهر

گفتی که میرسی ولی از راه آسمان                با سفره ای عدالت و با کیسه های نان

تا کی به این امید به پایت بایستند ؟                  مردم گرسنه اند به یاد تو نیستند

وا مانده است در تب این راه پایشان                سر باز کرده است همه زخمهایشان

این حسرت و حماسه به جایی نمیرسد             دستان استغاثه به جایی نمیرسد

این دستها به قبضه ی شمشیر شد نیا !              دیگر برای آمدنت دیر شد  نیا !

دنیای ننگ پر شده از دشنه ی ستیز            اصرارمیکنم که دراین عصربرنخیز!

 

 

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم اسفند 1384ساعت 14:39  توسط  مرحوم امیر پیرنهان  | 

چشاتو ببند

 

  چشماتو ببند و بشتاس منو از هرم نفسهام

  من که جز بودن و موندن از تو هیچ چیزی نمیخوام

  یه چشت با عطر پونه یه چشت مهره ی ماره

  کی میتونه این دو تا رو به روی خودش نیاره؟

  چشاتو ببند و وا کن تو دلت یه آرزو کن

  چشاتو ببندو بعدش اشکای چشامو بو کن

  بگو عطر کیو داره عطر این بغض شکسته؟

  قطره ی اشکمو پاک کن اما با چشای بسته

  اشک من دیدن نداره اشک من شنیدنی نیست

  طعم تلخ بغض مردا معلومه چشیدنی نیست

  چشاتو خودم میبندم وقتی یخ کرده نگاهت

  دیدی آخرش نموندی بد جوری سرده نگاهت

  چشماتو ببند و بشتاس منو از هرم نفسهام

  من که جز بودن و موندن از تو هیچ چیزی نمیخوام

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم اسفند 1384ساعت 15:41  توسط  مرحوم امیر پیرنهان  | 

قبض روح

وبلاگ مهدی استخر( قبض روح روازدست ندید)
+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم اسفند 1384ساعت 17:43  توسط  مرحوم امیر پیرنهان  | 

مریض تخت آخر

روپوش سفیدش رو به تن کرد و شروع کرد به گرفتن نبض مریضها .

سرش سنگین شده بود حس میکرد چیزی حس نمیکنه .

 یه دفه یاد روزهای اول بعد از گرفتن مدرک پزشکی افتاد .

خیلی خوش شانس بود که بلافاصله تو بیمارستان استخدام شده بود .

 اما همچنان از مرده میترسید . دوران دانشجویی هم همینطور بود .

حتی سر کلاس تشریح هم یا نمیرفت یا یه گوشه ای حواس خودش رو

به چیزی پرت میکرد غیر از مرده . همه ی اون روزا توی ذهنش مرور میشد .

توی این چهار سالی هم که رسما پزشک شده بود مریض فوتی نداشت  .

نبضها رو میگرفت . نبض به نبض . مریض به مریض . تخت به تخت .

 خوشو انداخت روی تخت آخر که خالی بود . میخواست روپوشش رو در بیاره

 اما هر کاری کرد نتونست . روپوش سفیدش همیشه اونو به یاد کفن می انداخت .

پرستار اومد . نبض مریضها رو گرفت . نبض به نبض . مریض به مریض . تخت به تخت .

نبض مریض تخت آخر نمیزد .

+ نوشته شده در  جمعه پنجم اسفند 1384ساعت 19:32  توسط  مرحوم امیر پیرنهان  | 

اینجانب

جام جم : سرقت مرموز سه جلد قران تاریخی از موزه رضا عباسی تهران

اینجانب :      سارقان به معنویت روی آوردند

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

جام جم :  اعضای باند " جوجه" زنان را تهدید میکردند

اینجانب : زنان هم میگفتند برو جوجه

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

شرق : خودروهایی که فریب میدهند

 اینجانب: گول خوردی . ماکسیمایی که توش نشستی پیکانه داداش .

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

جام جم : قطع درختان لویزان . دادستان کل کشور به میدان آمد

اینجانب : برای شهرداری  توپ میزنه یا شورای شهر؟

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

ایران :ارزش آارتمانهای ایران بیشتر از لندن

پیشنهاد اینجانب : خیابان خوابهای دارای ویزا  و پاسپورت رو به لندن صادر کنید

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

تهرانیها نگران میوه شب عید نباشند

اینجانب : همه از سطح شهر جمع آوری میشه که جلوی چشم نباشه . نگران نباشید

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

تردد مهاجران غیر قانونی با شناسنامه متوفیان

اینجانب : مردگان در شهر

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

ایران : تسهیلات مسکن و ازدواج برای بیماران روانی مزمن

اینجانب : نمیشه به بیماران روانی حاد هم بدین ؟

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

شرق :  طرح جمع آوری معتادان آغاز شد - معتادان کت و شلواری در امان هستند

اینجانب : !!!!!!!!!!!!! بدون شرح

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه پنجم اسفند 1384ساعت 19:6  توسط  مرحوم امیر پیرنهان  | 

از کتاب "اگر شیطان سخن بگوید " پدرام رضایی زاده

 

نمیخوام نقدش کنم به جای نقد به خوندن و لذت بردن دعوتت میکنم .

در ضمن تصویر گری این کتاب به خصوص روجلد معرکه است .

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

چه حسی خواهی داشت

اگر دریابی

هیچ نبوده ای

جز

یک عروسک خیمه شب بازی

در دستان خدا ... ؟

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

دیشب

از شدت مستی

خدایم را

به یک دفتر شعر

باختم ...!

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

شعر به کمال میرسید

تنها اگر دمی

شیطان سخن میگفت

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

(( چه کسی من را تنها آفرید ؟))

با گریه فریاد میزد

خدایی که از تنهایی

خسته شده بود

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

از گریه های نیمه شبمان

هیچکس با خبر نمیشود

جز او که آن بال

تنها و بی صدا

به دردهای ما میخندد

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

از من تا خدا

فاصله تنها نگاه او بود ... 

امروز  او رفته است

و خدایش نیز

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

رویای مرگ

 شاید

 بهانه ایست برای تحمل

کابوسی

به نام زندگی

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

خسته ام

خسته !

فردا را نمیخواهم

گذشته را به من بازگردان...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

شعر

 در نگاهت گم میشود

وقتی که میگریی

اشکهایت را نمیخواهم

تنها

غزل بگو

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

از روزهای کوتاه عاشقی

تنها یادگار

قابی است از خاطره

وشاید

یک دروغ بزرگ

که دیگر دوستت ندارم!

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

فال حافظ

برای عشقهای پنهان

و قرآن

برای او که دیگر نیست

من مانده ام با حسرت چشمهایت

و درد اینگونه شاعر ماندن ...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

تو را که در قبر میگذاشتند

بارن میبارید

این روزها

باران که میبارد

تو را در قبر میگذارند ...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

کوچ کرده اند

پرندگان کوچک صداقت

از آسمان خاکستری چشمانت...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

(( در زندگی لحظه هایی هست

که آدم فکر میکنه

اگر بمیره

چیزی رو از دست نداده ... ))

به نظرم

این دقیقا همون جمله ای است

که باید به یک روانپزشک بگم

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم اسفند 1384ساعت 14:55  توسط  مرحوم امیر پیرنهان  | 

مهم

تو داري از خستگي  ميميري و من دارم از مردن خسته ميشم يا بر عكس و اين مهم نيست

و اين مهم نيست كه من و تو باشيم و خسته باشيم و ...

و مهم نيست كه ميميريم و اين آدم را به كجا ميبريم !

در زندگي و مرد ه گي هيچ چيز مهمي وجود ندارد . و البته كه چيز مهم من و تو هستيم

و هيچ چيز به اين اندازه مهم نيست كه من و تو مهم نيستيم

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

زندگي خسته كننده ست خودت ميداني

مثل مرداب كشنده ست خودت ميداني

هر سلامي كه به من ميشود اينجا بانو 

طمع گرگ درنده ست خودت ميداني  

                                                 رضا نيكو كار

                                                   

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم اسفند 1384ساعت 15:48  توسط  مرحوم امیر پیرنهان  | 

مادر و پسر

پسرك رو به مادرش كرد و گفت : ((مامان من فرصت ميخوام ))

مادر لبخندي آميخته با تعجب زد و پرسيد : (( فرصت چي پسرم ؟))

فرصت از دست رفته مامان

صبر كن وقتي بزرگ شدي ميشي يه مرد با كلي فرصت از دست رفته

نه من الان فرصت ميخوام حالا اگه از دست رفته نبود از دست نرفته ميخوام .

من فرصت ميخوام .

مادر حس كرد كه دارد چيزي كشف ميكند .بعد رو به پسرك گفت

همه ي فرصتها از دست رفته اند . آدم درست وقتي فرصت دارد كه آن را از دست ميدهد

فرصت از دست نرفته اي وجود ندارد .

مادر آرام چشمهايش را بست و فرصتهاي از دست رفته اش را در يك آن مرور كرد

و پسر فرصت با مادر بودن را از دست داد  . پسر داشت مرد ميشد . يك مرد با كلي  ....

                                                          

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم اسفند 1384ساعت 15:37  توسط  مرحوم امیر پیرنهان  | 

رسول یونان

 

ما احمقانه عاشق شدیم و صادقانه خیانت کردیم

 

و اینگونه شد که قصه ی ما بر سر زبانها افتاد

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم اسفند 1384ساعت 15:7  توسط  مرحوم امیر پیرنهان  |