من صخره ام که درد مرا خرد کرده است این باد هرزه گرد مرا خرد کرده است
در بر کشیده اند پریشانی مرا خط میزنند صفحه ی پیشانی مرا
ساحل چقدر دور کرانه چقدر دور قید زمان چقدر ؟ زمانه چقدر دور
قید زمان بزرگترین موانع است دنیا به درک غیبت خورشید قانع است
بامن بگوکه چشم تو-دریای من-کجاست؟ درموج کوب ساحل توجای من کجاست؟
این انتظار تلخ به جایی نمیرسد این ناخدا به هیچ خدایی نمیرسد
تا چشم کار میکند اینجا فقط غم است اینجا جهنم است برایم جهنم است
دنیای ننگ پر شده از دشنه ی ستیز اصرار میکنم که در این عصر برنخیز
ما ظاهرا فراق تو را زار میزنیم اندوه و اشتیاق تو را زار میزنیم
اما مرام گردنه گیران فراق نیست دیگر برای آمدنت اشتیاق نیست
ما شاعران بی سر و بی دست کیستیم؟ هرگز رفیق راه قیام تو نیستیم
ما تاجران شعر تو را سود برده ایم (( ای غایب از نظر به خدایت سپرده ایم))
خون غروب ریخته در شیشه ی طلوع خورشید ناپدید در اندیشه ی طلوع
در این شب فراق به راهت نشسته ایم در کوچه ی چراغ به راهت نشسته ایم
دیگر کسی به رد عبورت نمیرسد این ظلمت شبانه به نورت نمیرسد
ما بی تو آه ! جان و جهان را نخواستیم این شهر خالی از هیجان را نخواستیم
بوی خیانت از در و دیوار میرسد این کربلاست اینکه به تکرار میرسد
ای مرد - ای برادر اکنون آفتاب - در کربلا نریخت مگر خون آفتاب ؟
بوی فریب میدهد اینجا سلاممان خنجر کشیده ایم برایت تماممان
ای مرد سالهاست غریبانه میروی با کوله بار دغدغه بر شانه میروی
ای مرد ای برادر هابیل دور باش از دشنه های اینهمه قابیل دور باش
ای حسرت رها شده در کیسه های شهر رویای آسمانی قدیسه های شهر
گفتی که میرسی ولی از راه آسمان با سفره ای عدالت و با کیسه های نان
تا کی به این امید به پایت بایستند ؟ مردم گرسنه اند به یاد تو نیستند
وا مانده است در تب این راه پایشان سر باز کرده است همه زخمهایشان
این حسرت و حماسه به جایی نمیرسد دستان استغاثه به جایی نمیرسد
این دستها به قبضه ی شمشیر شد نیا ! دیگر برای آمدنت دیر شد نیا !
دنیای ننگ پر شده از دشنه ی ستیز اصرارمیکنم که دراین عصربرنخیز!