تبليغاتX
وقتی برای هیچکس فرقی ندارد

وقتی برای هیچکس فرقی ندارد

دنبال یک هویت مجهول میرویم / حالا که اسممان شده آقای هیچکس

کامنتی از یک دوست

با عرض احترام به آقای هیچکس

البته نیست هیچ کسی جای هیچکس

من از زبان سیب شنیدم که بتگری

دستش رسیده است به حوای هیچکس...........

                                     

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم فروردین 1385ساعت 14:23  توسط  مرحوم امیر پیرنهان  | 

خدا وبلاگی زده که نمیتواند مدیریت کند

      از داغی آتش زبانم رفتند

     چون تیغ به مغز استخوانم رفتند

     یک روز به خود آمدم و فرزندان

     ناگاه همه به دشمنانم رفتند

  ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 بو میداد . حیفم اومد نشورمش . اول که بلند شدم هیکلش

روی تنم سنگینی میکردمجبور شدم کافور بهش بزنم .

غسالخونه جای عجیبیه فقط به خاطر اینکه شاید من اولین مرده ای هستم

که مرده شور خودش را شست.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم فروردین 1385ساعت 17:53  توسط  مرحوم امیر پیرنهان  | 

اینجا هیچ چیز علتی ندارد حتی عشق و چه برهانی به من میگوید خدا وجود دارد ؟

 

  من زجر نبوده ام که درکم بکنی

  مقدار معینی اگر کم بکنی

  آنقدر مخدرم که تو حق داری

  معتاد شوی و بعد ترکم بکنی

  ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

  خدا مثل یک دروغ

  بزرگ است

  و

  چوپانان خدا دارند

  پس گرگی به گله نمیزند

  یعنی

  گوسفنها همیشه

  به

  چرا میروند؟

            

                                         

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم فروردین 1385ساعت 15:4  توسط  مرحوم امیر پیرنهان  | 

در واقع سال شغال بود که ما سگهای زرد خرابش کردیم . ما یعنی یک تشکل غیر دولتی متشکل از دو نفر

 

  من تک زد و او شبانه پاتک کرده

  دشمن به خودی نبودنم شک کرده

  امشب به سراغ باغ او خواهم رفت

  گور پدر هر چه مترسک کرده

  ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

  مرده به دنیا آمده بودم

  که مادرم سرم را خورد

  و تف کرد در شیشه های الکل

  که غرق شدم

  که همه فاتحه ام را خوانده بودند

  حتی خودم

  که شدم این

  اگر چه

  لکه ی ننگی نبودم

  که پاکم کنند

  و هیچوقت در آمار

  محسوب نشده ام

  به صورت مرده زندگی کردم

  که شدم این

  حالا مرده که بمیرد چه فرقی میکند ؟

  وقتی برای هیچکس فرقی ندارد

 

                                  

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم فروردین 1385ساعت 14:55  توسط  مرحوم امیر پیرنهان  | 

میشد

 

اینقدر به من نگو (( نمیشد)) . میشد

یا سهم من از تو (( او)) نمیشد . میشد

ای کاش که من آدم و او حوا بود

تاریخ که زیر و رو نمیشد . میشد ؟

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

تو باید بیفتی

وقتی برای ارتفاع ساخته نشدی

حالا چشم من باشد یا خدا

وقتی که سیب باشی

و جاذبه

ما را کشف میکند

که صرف شوی

صرفا به خاطر اینکه

تو یک فعل هستی

قاعدتا باید باشی

و تو باید بیفتی

وقتی اینقدر اتفاقی هستی

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم فروردین 1385ساعت 21:17  توسط  مرحوم امیر پیرنهان  | 

... و ادامه دارد

 

غرور و آبرومو یه شب یه جا فروختم

یه خورده غیرتم موند پریروزا فروختم

تموم ثروتم رو زدم توی تجارت

باهاش خدا خریدم باهاش خدا فروختم

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم فروردین 1385ساعت 20:7  توسط  مرحوم امیر پیرنهان  | 

بنویس / کمی از یک ترانه

 

بنویس نوشتنی نیس                چشم خیس نوشتنی نیس

بنویس خواستن چشمای ...... نوشتنی نیس

بنویس کجای دردم                     من که هم صدای دردم

منی که شان نزول و وحی آیه های دردم

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم فروردین 1385ساعت 19:57  توسط  مرحوم امیر پیرنهان  | 

از کتاب من روی مینی به نام تو بود افتاد / محمد تنگستانی

 

     اگر اینو انتخاب کردم فقط به خاطر کوتاه بودنشه

     و اگر نه همه ی کار های این کتاب فوق العادست

 

نطفه که بودم  کنار یک درخت . پدرم

در باغچه کاشتم

بچه که بودم خانه مان را دزد زد

و تمام کودکی ام را

بچه که بودم

با همسایه آبستن شدم

چند ماهی میشود / که با بچه های محله قبری دسته جمعی

داریم/پدر

تو حق داشتی روسپی صدایم کنی یا

مثل یک روسی قنداقم کنی       بچه که بودم

باغچه همیشه مشکوک بود

انگار آسمان

ارتفاع خودش را از یاد برده است خاک !

عینکم حریم من است

هنگام ورود       بسم الله بگو

بچه که بودم

قطار مشهد مقدس بود

بچه که بودم از ترسم همیشه در آینه قایم میشدم

و حالا که بزرگ شده ام اصلا  میخواهم

آسمان را خودم رنگ کنم

نوشته ام

شاید من هم روزی یک جزیره شدم

که بر کول بگذارمت

مثل یک کلاشنیکف روسی

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم فروردین 1385ساعت 21:36  توسط  مرحوم امیر پیرنهان  | 

تا جای من به خطره ها تکیه میکنی/ دلتنگ میشوی و مرا گریه میکنی

 

روزنی بود که زندان به تماشای تو بست

نقطه ای بود که پایان به تماشای تو بست

دید از روزنه ی چشم تو سیب افتاده ست

باغ انگور فراوان به تماشای تو بست

ابر در ناحیه ی چشم تو پس می افتد

این چه ابریست که باران به تماشای تو بست ؟!

به خدا گفته ام این خلقتتان مشکوک است

هفت کم بود که صد خان به تماشای تو بست ؟

چشم تو خاصیت فوق مخرب دارد

چون خدا بود که طوفان به تماشای تو بست

خلق کرد از تو پریزاده . خدا عاشق شد

و دو چشم از تن انسان به تماشای تو بست

آه . آن روز که آمد به تماشات نشست

نقطه ای بود که پایان به تماشای تو بست

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم فروردین 1385ساعت 14:20  توسط  مرحوم امیر پیرنهان  | 

و به زودی میخوانید:

 

  وقتی وظیفه داری             پروردگار باشی                اما نمیتوانی

  نه ! هیچکس نگفته          وقتی نمیتوانی                باید خدا بمانی

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم فروردین 1385ساعت 20:3  توسط  مرحوم امیر پیرنهان  | 

به زودی میخوانید :

 

هر سال سال سگ بود        امسال هم همینطور          سگها گرسنه هستند

ما اسکلت شدیم و             این دنده ها به زیر           دندانشان شکستند

سگهای هار امسال            با پارسهای ممتد             اعلان جنگ دادند

ما پوزه بند داریم              اما برای سگها                قلاده ای نبستند

                                 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم فروردین 1385ساعت 18:44  توسط  مرحوم امیر پیرنهان  |