تبليغاتX
وقتی برای هیچکس فرقی ندارد

وقتی برای هیچکس فرقی ندارد

دنبال یک هویت مجهول میرویم / حالا که اسممان شده آقای هیچکس

توهم

هر چی که دلتون میخواد بنویسین

این توهم برام شیرینه

تازه دارم چشامو وا میکنم

تیغو بر میدارم رگو میزنم

توی خون خودم شنا میکنم

موج میکوبه رو تن صخره

خون گرفته غروب دریا رو

صخره میکوبه رو تن موجا

کف گرفته گلوی موجا رو

توی ساحل جماعتی هستن

که با وحشت منو صدا میزنن

تا میان حالشون به هم میخوره

همه از ترس زود جا میزنن

از رگام خون نمیزنه بیرون

یعنی من مردمو نمیفهمم؟

یعنی اینجا شنا تموم میشه ؟

یعنی از خون همینقده سهمم ؟

حس خوبی نمیتونه باشه

من یه مرد روانیو کشتم

انقدر مشتمو گره کردم

که هنوز خون نرفته تو مشتم

مشت من رو به زور وا میکنن

من میفهمم تو مشت من هیچه

من دارم ناله میکنم اما

تو فضا بوی جیغ میپیچه

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

ترانه جدید که دارم روش کار میکنم

بعضی از حرفا رو نمیشه بگی

خیلی از چیزا رو نمیشه نوشت

گریه رو با چشات میتونی بگی

بارونو میشه رو ی شیشه نوشت

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم دی 1385ساعت 21:12  توسط  مرحوم امیر پیرنهان  | 

کار قدیمیه اما تا حالا تو وبلاگ نزدم

کربلا

وقتی بابا میخواست بره کربلا دیدم دلم داره براش تنگ میشه

وقتی میپرسیدم واسه چی میری میگفت اخه بازم داره جنگ میشه

الان دارم نامه هاشو میخونم نوشته که ... سلام بابا چطوری؟

ببخش اگه یه خورده خطم بده بهتر از این نمیشه فوری فوری

تو نامه هاش نوشته خاک اینجا رنگ دل تنگ دم غروبه

تو نقشه که نگاه کنی میبینی که کربلا سمت چپ جنوبه

فرشته ها یه عده رو میبرن یه عده هم مثل ما جا میمونن

یه عده رو با خودمون میاریم یه عده هم تو کربلا میمونن

یه عده بچه تهرونن یه عده بچه ی سبزوارن و خمینن

موقع تقسیم پیشونی بندا اکثرشون عاشق یا حسینن

بابا که از کربلا برگشته بود سه چار تا ترکش تو تنش مونده بود

آفتاب ظهر کربلا انگاری بگی نگی چهره شو سوزونده بود

پیشونیمو بوسید و گفت : یا حسین ! بابا چقد بزرگ شدی ماشالا

دعا بکن ایشالا قسمت بشه با هم بریم زیارت کربلا

چند روز پیش با چند تا از رفیقاش بابا میخواست بره تو آسمونا

قسمتمون نبود دوتایی بریم بابا واسه همیشه رفت کربلا

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم دی 1385ساعت 12:53  توسط  مرحوم امیر پیرنهان  | 

بازی یلدا

در این چند وقت اخیر خیلیها من را به یک بازی وبلاگی دعوت کردند

و همین شد که مجاب بشوم که بازی کنم و حالا که قراره بازی کنم

جانانه بازی میکنم و اعتراف میکنم

۱ - من آدم خری هستم بنا به دلایل مختلف

اول اینکه من مغز ندارم و بنابر این نمیتوانم فکرکنم و

دوم اینکه هر چقدر که این و آن به من میرینند باز هم دوستشان دارم

۲ - ناخنامو میجوم و ریش و سیبیلمو میکنم

۳ - بر خلاف چیزی که از من میبینید کاملا خر  غمگینی هستم

۴ - تو سن ۱۳-۱۲ سالگی ما خونه ای مینشستیم که توالتش تو حیاط بود

و من زمستونا گاهی توی دستشویی ( تو حیاط خلوت ) دستشویی کوچیک میکردم

۵ - در عین اینکه هیچ قاعده ای حالیم نیست تیکه کلامم ((قاعدتا )) هست

و در اینجا دعوت میکنم از این دوستان

1- مهدی استخر 

2-عماد مهدوی راد

3- چادر نشین

4- علیرضا مرتضی قلی

۵- بانوی درد ( نوه) 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم دی 1385ساعت 20:30  توسط  مرحوم امیر پیرنهان  | 

این یک شعر نیست پس سپید هم نیست

نستالوژی شال

در واقع اصل قضایا از امامزاده باران * شروع شد

که حتما نرفته ای و پیدایش نمیکنی این مکان مقدس را

که درخت دارد و کوچه های خیس و پسرک فال فروش

و زائرانش انارهای کوچک قرمز دارند

که هنوز هم دارند

و از همه مهمتر امامزاده باران باران دارد

که این آخری نقطه مشترک تمام امامزاده باران هاست

( گفتم باران یادم افتاد به این نتیجه رسیده ام که

اگر بخواهی زیر بابارن گردنت خیس نشود

که سرما نخوری

باید یک شال بلند مشکی دور گردنت بپیچی

و این است راز خفه شدن بعضی از زائران امامزاده باران )

این که گفتم تازه یکی از راز و رمزهای امامزاده است

مثلا کسی نمیداند

مرغهای دریایی از کدام دریا به زیارت می آیند

یا اینکه دقیقا چند امامزاده باران وجود دارد

مهم این است که درختانش پاییز دیده اند و زمستان گذرانده

ـــ مثل درختهای پارک طالقانی ـــ

و به خوبی میداندد وقتی به پاییز نمیشود اعتماد کرد

 از زمستان انتظاری نیست

اما این را به هیچ زائری نمیگویند

و نمیگویند که شال بلند دراز میکند غمهای روزگارت را

و شال مشکی سیاه میکند روزگارت را

و اینها راز و رمزهاییست

که هنوز کسی از آنها سر در نیاورده

باید زائر باشی که بفهمی چه میگویم

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

* امامزاده باران : درست مثل ستاره ایست که هر چند چند هزار سال یکبار

در یک گوشه ی آسمان پیدایش میشود و اگر بخت با تو یار باشد آن را میبینی

که کوچکترین ستاره ی آسمان است .

اگر دیدی که میشود ستاره ی بخت تو و میماند برایت و اگر دو نفر با هم دیدند که ...

و اگر ندیدی میرود تا چند چند هزار سال دیگر بشود ستاره ی بخت یکنفر دیگر

پ.ن : زخم های کهنه سر باز کرده اند

پ.ن : اینکه به شعور شعرهایتان توهین شده باشد آنها را در جایگاه نقد قرار نمیدهد

ضمن اینکه منتقدین هم گاهی با خودشان رو راست میشوند

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم دی 1385ساعت 20:14  توسط  مرحوم امیر پیرنهان  | 

باز هم تفریحات سالم

نمیدونم این شوخیا کی کار دستم میده

اما به هر حال کسانی هجو میشن که با هاشون زندگی میکنم و حال میکنم

مثل  عمران میری . و طبق معمول هجوی مستند

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ----

قضیه از میدان آریا شهر و نان بربری شروع شد

من گشنه بودم او برایم نان خرید و ...

شلوار نداشتم یک عدد تنبان خرید و ...

در راه مترو هجو زیبایی سرودیم

ما لایق این بربری شاید نبودیم

بر طبق حدسیات من اینگونه بوده

در وصف عمران یک نفر هجوی سروده

وقتی شنیده هجو را عمران میری

گفته : امیر پیرنهان کاشکی بمیری

از یک کلاه مسخره شاید شروع شد

از اشتباه مسخره شاید شروع شد

از یک کلاه دخترانه رنگ رنگی

عمران تو با هر تیپ به غیر از این قشنگی

با انتقاد از مزه ی این نان شروع کرد

من ایستادم یک طرف عمران شروع کرد

عمران نوشتم داغ دلها تازه گشته

عمران که با این هجو پر آوازه گشته

مجموع عینک ضربدر موی قشنگش

می آید آن ریشش به آن روی قشنگش

اوصاف ریشش بی شمار باشد عزیزان

مانند ریش بالتازار باشد عزیزان

قد بلندی نسبتا دارد و یک کیف

لطف زیادی هم به من دارد و یک کیف

فکش چنان پولادهای آب دیده

رفته برای فک خود دمبل خریده

تمرین نموده تا سحر صحبت نماید

بی وقفه با وبلاگ نویسان چت نماید

حالا غزل را بیشتر جدی گرفته

خود را دگر از هر نظر جدی گرفته

از بر بری کم گفته ام چون سوژه ام نیست

اصلا برای هجو عزیزان سوژه کم نیست

عمران شکم گر سیر شد ما را همین بس

عمران اگر تحقیر شد ما را همین بس

عکران ببین از بر بری خیری ندیدی

در زندگی از هیچ خری خیری ندیدی

نانوایی و نانوا و طعم نان سه نقطه

عمران همان مردیست که ... عمران سه نقطه

جای سه نقطه حرفای بد بد نذارید

دیگر نمیگویم

شما جنبه ندارید

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم دی 1385ساعت 12:5  توسط  مرحوم امیر پیرنهان  |