تبليغاتX
وقتی برای هیچکس فرقی ندارد

وقتی برای هیچکس فرقی ندارد

دنبال یک هویت مجهول میرویم / حالا که اسممان شده آقای هیچکس

بهاریه اجباری

تو فقط معجزه ی شکفتنی

تو دل زمستونو نمیشکنی

بلدی با لجه ی شکوفه ها

به زبون چلچله حرف بزنی

برفا رو کنار بزن تا گل یخ

زیر برفا خودشو نشون بده

یه کاری کن که اقاقی بتونه

برفا رو از رو شونه اش تکون بده

موقع اومدنت تو خونه ها

صدای قلب ساعت بلند میشه

همه منتظر میمونن بیای و

کهنگی از تو خونه فراری شه

آخه تو بهاری دشمن نداری

تو که مژده ی شکفتن میاری

تو فقط معجزه ی شکفتنی

تو دل زمستونو نمیشکنی

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم اسفند 1385ساعت 19:9  توسط  مرحوم امیر پیرنهان  | 

تقدیم به رسول ملا قلی پور و مسعود ده نمکی

به این میدان های یکطرفه که میرسند

همه چیز یک طرف

گل های وسط میدان هم یک طرف

گل هایی که دست میچیند

وقتی که مین ها نفر برند

و در واقع نفر به باقیمانده ی یک گردان گفته میشود

گفته میشود در میدان

کبوترها بدون بال میپرند

و این سوژه ی کمی نیست

حتی برای مترسک هایی که

- برای کلاغ هایی که روی شانه هایشان لانه کرده اند-

مشغول قصه گفتن هستند

از همین میدان یکطرفه اعلام میکنم

مین ها نفر برند

واین میدان تنها میدانیست که در آن دور زدم ممنوع است

و اعلام میکنم

کلاغ ها نمیتواند

کبوتر بگویند

و روی شانه مترسک نشستن کار بزرگی نیست

وقتی

مین ها نفربرند

و من تاکید دارم که

مینها نفربرند

  

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم اسفند 1385ساعت 18:54  توسط  مرحوم امیر پیرنهان  | 

دیوانه ای که در شهر میچرخد

دیوانه ای که در شهر میچرخد

اگر چه بخت سیاهی دارد

اما

بلیت بخت آزمایی خیلی هاست

اگر به حرفهایش گوش دهند

و گوش شنوا برای دهان های بسیاری

که وقتی حرفهایشان تمام شد

چند کلمه ای فحش میهمانش کند

دیوانه ای که در شهر میچرخد

دهان اگر بگشاید ...

حرفی نمیماند وقتی میدانم نمیگشاید دهانش را

مثل بختش

دیوانه ای که در شهر

میچرخد دور سر تمام دوستان و دشمنان

در حالیکه دنیا دور سرش میچرخد

و میگذارد دنیا برای خیلی های دیگر بچرخد

دیوانه ای که در شهر میچزخد کاملا دیوانه است

چون حالش از شهر به هم میخورد

اما کارش را به پیاده روهای همین شهر کشانده

دیوانه ای که در شهر میچرخد

آدم را دیوانه میکند

از اینکه میفهمد حرفهایش را نمیفهمند

و از اینهمه چرخیدن

دیوانه ای که در شهر میچرخد ...

میچرخد دیگر

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

میدونم ضعیفه

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم اسفند 1385ساعت 16:44  توسط  مرحوم امیر پیرنهان  | 

میخوام همینجا بنویسم

گرفته ام درست مثل نیم بیشتر این ماهها و روزهای اخیر

و به این فکر میکنم که شعر تریبون من است

اما آزاد نیست

تا دروغ بگوید

و در واقع این نشان میدهد که شاعر نیستم

من به علاوه تو

تنها میتواند به صلیب ...

برای ایکه دروغ نگویم بایدسوگند یاد کنم

که هر چه تو میخواهی بگویم و جز راست محض هم چیزی نگویم

و در واقع کار از همینجا بود که سخت شد

و من این سختی را نمیفهمیدم

آنقدر راست گفته بودم که ...

فکر میکردم دنیای تو دنیای من هم هست

که تو جهانت را برداشتی با خود بردی

تو مثل عقلم بودی که هیچگاه نداشتمت

و همیشه تو را در کنارم احساس میکردم

درست مثل همین لیوان که مدتهاست به چای خیره شده

و به کتابهایی در همین زمینه

که چاپ شده اند

اما هر چیزی که چاپ میشود کشف نمیشود

گاهی میشود کتابها را تف کرد توی صورت آدمها

طوری که مثلا تو میتوانی لطف بزرگی به من کرده باشی

و من میخواهم کتاب ضربانهای قلبهایم را بنویسم

و همه را روی خط زمینه ادامه بدهم

اما به قلبهایم بدهکارم ظاهرا

آنقدر که حساب ضربانهایش با من صاف نمیشود

بگذریم

هایت را تکرار میکنم که بگذرم

این روزها ورد های جادویی کم گیر می آید

و سیبهای قرمز هم رفته اند دنبال بهشت خودشان

قدیمها بیشتر به دندان فکر میکردند سیبها

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

* باید غزل میگفتم اما درد نگذاشت

بادی که بوی زخم می آورد نگذاشت             (( سید ضیا الدین شفیعی))

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم اسفند 1385ساعت 0:48  توسط  مرحوم امیر پیرنهان  | 

گاه اینطوری بهتر میشه حرف زد

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم اسفند 1385ساعت 9:53  توسط  مرحوم امیر پیرنهان  |