گرفته ام درست مثل نیم بیشتر این ماهها و روزهای اخیر
و به این فکر میکنم که شعر تریبون من است
اما آزاد نیست
تا دروغ بگوید
و در واقع این نشان میدهد که شاعر نیستم
من به علاوه تو
تنها میتواند به صلیب ...
برای ایکه دروغ نگویم بایدسوگند یاد کنم
که هر چه تو میخواهی بگویم و جز راست محض هم چیزی نگویم
و در واقع کار از همینجا بود که سخت شد
و من این سختی را نمیفهمیدم
آنقدر راست گفته بودم که ...
فکر میکردم دنیای تو دنیای من هم هست
که تو جهانت را برداشتی با خود بردی
تو مثل عقلم بودی که هیچگاه نداشتمت
و همیشه تو را در کنارم احساس میکردم
درست مثل همین لیوان که مدتهاست به چای خیره شده
و به کتابهایی در همین زمینه
که چاپ شده اند
اما هر چیزی که چاپ میشود کشف نمیشود
گاهی میشود کتابها را تف کرد توی صورت آدمها
طوری که مثلا تو میتوانی لطف بزرگی به من کرده باشی
و من میخواهم کتاب ضربانهای قلبهایم را بنویسم
و همه را روی خط زمینه ادامه بدهم
اما به قلبهایم بدهکارم ظاهرا
آنقدر که حساب ضربانهایش با من صاف نمیشود
بگذریم
هایت را تکرار میکنم که بگذرم
این روزها ورد های جادویی کم گیر می آید
و سیبهای قرمز هم رفته اند دنبال بهشت خودشان
قدیمها بیشتر به دندان فکر میکردند سیبها
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
* باید غزل میگفتم اما درد نگذاشت
بادی که بوی زخم می آورد نگذاشت (( سید ضیا الدین شفیعی))