آنوقت...
تو داری میروی پشت سرت در را ببند آنوقت...
دلم را دید و از سهم خودش یک تکه کند آنوقت ...
نشست و از ته کیفش دو تا ماشین حساب آورد
حساب روزهای رفته و برگشته چند ؟ آنوقت ...
حساب از دستمان در رفت و شد آن حرفهایی که ...
به من گفتند پشتت حرفهایی میزنند آنوقت ...
من از آن حرفها دلگیر خواهم شد و نفرینی ...
... که شاگردان تو روزی معلم میشوند آنوقت ...
...تو خواهی دید آن دردی که بر روی دلم ماند و ...
دقایق مرده شور هردومان را میبرند آنوقت ...
فقط حس تهوع بینمان ایجاد خواهد شد
به هم خواهد زد اما حالمان را بوی گند آنوقت ...
((بشین و با خودت فک کن کجا رو اشتبا رفتی
بشین فک کن نذار دیر شه بشین فک کن کجا رفتی؟))

+ نوشته شده در جمعه چهارم بهمن 1387ساعت 17:9  توسط مرحوم امیر پیرنهان
|
