تبليغاتX
وقتی برای هیچکس فرقی ندارد

وقتی برای هیچکس فرقی ندارد

دنبال یک هویت مجهول میرویم / حالا که اسممان شده آقای هیچکس

کار تازه ای که براش نوشتم . بدون کوچکترین ادیت

باید تو را برای خودم آرزو کنم

با کودک درون خودم روبرو کنم

این کودکانه نیست؟ برای نوشتنت

با عطرهای ناب خراسان وضو کنم؟

یا کودکانه تر که همین چند وقت پیش

میخواستم که روسری ات را اتو کنم

اینروزها دهان من انگار بوی شیر ... !

بگذار تا دهان تو را نیز  بو کنم !

شاید گلاب میخوری ! عطر محمدی

از سمت توست کاش به این عطر خو کنم

من هیچوقت فکر نکردم نبوده ای

چیزی که هست و بوده چرا جستجو کنم؟

هم دوست دارم از تو بگویم برای شهر

هم اینکه فکر مصلحت و آبرو کنم

تو سرنوشت حتمی این مرد کوچکی

باید به گوش تک تک مردم فرو کنم ؟!

اصلا اجازه هست که امشب بیایم و

درباره تو با پدرت گفتگو کنم ؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386ساعت 3:49  توسط  مرحوم امیر پیرنهان  | 

ادیت شد

شاید که غزل را تو به پایان برسانی

در شک و یقین باشم و ایمان برسانی

حتی اگر این فال به نام تو نباشد

یک جور خودت را ته فنجان برسانی

مانند نهنگان لب ساحل بنشینم

تا بلکه خودت را لب ایوان برسانی

فانوس شو، دریا شود این کوچه بن بست

تا گم شدگان  را به خیابان برسانی

هر وقت که پیراهن خونین تو آمد

یوسف بشوی مصر به کنعان برسانی

خوش یمن ترین متن خبرهای جهانی

هر چند خبر را به کلاغان برسانی

تلخ است که باشی و فراموش کنندت

سخت است جگر را سر دندان برسانی

پایان خوشی نیست مگر اینکه بیایی

ای کاش غزل را تو به پایان برسانی

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم اردیبهشت 1386ساعت 14:13  توسط  مرحوم امیر پیرنهان  | 

یک مثنوی نیمه کاره

به تاریخ همین امروز ویرایش شد

هنوز نیکه کاره است اما با چند بیت اضافه تر

ترانه دارم و به زودی به روز

ممنونم از تمامتون که تنهام نمیذارید و سر میزنید هر چند که دیر به دیر آپ کنم

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

من در بيت الحزنم يا خدا

چيست ميان بدنم يا خدا ؟

ميخ به تن بوس تنم آمده

خون به طواف بدنم آمده

ياس لگد شد جگر آتش گرفت

شور بر آمد كه در آتش گرفت

سينه سپر شد تبرم كوفتند

فاطمه را بر جگرم كوفتند

آه علي پس تو كجايي علي؟

آه علي كاش بيايي علي

حافظ اين خانه منم ؟ اف به من

اين چه حفاظيست علي تف به من

آه علي كوفه عدالت نخواست

برگه ي قرآن به سر نيزه هاست

جنگ که شد جهل دو لشگر یکیست

مرد چنان مالک اشتر یکیست 

جنگ كه شد خدعه عمل ميكند

فتنه كه شد جنگ جمل ميكند

ننگ كه شد نام عوض ميشود

قصه ي اسلام عوض ميشود

عده اي از جمع تو خارج شده

شبه مسلمان خوارج شده

عده اي از عدل به تنگ آمده

با شتر سرخ به جنگ آمده

معتمد كوفه اگر اشعريست

واسطه ي عزل تو انگشتريست

مثل دروغی که بزرگ است و بس

بیعتشان توبه ی گرگ است و بس

از دل تو چاه خبر میدهد

نخل دلش را به تبر میدهد

درد فقط مال علی بود و بس

شیعه به دنبال علی بود و بس

كيسه به دوش شب كوفه علي

سوخته اي در تب كوفه علي

اين سحر از در به كجا ميروي

اين سحر مرگ چرا ميروي ؟

 فزت و ربت همه جا را گرفت

دست خدا دست خدا را گرفت

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم مهر 1385ساعت 20:42  توسط  مرحوم امیر پیرنهان  | 

تا جای من به خطره ها تکیه میکنی/ دلتنگ میشوی و مرا گریه میکنی

 

روزنی بود که زندان به تماشای تو بست

نقطه ای بود که پایان به تماشای تو بست

دید از روزنه ی چشم تو سیب افتاده ست

باغ انگور فراوان به تماشای تو بست

ابر در ناحیه ی چشم تو پس می افتد

این چه ابریست که باران به تماشای تو بست ؟!

به خدا گفته ام این خلقتتان مشکوک است

هفت کم بود که صد خان به تماشای تو بست ؟

چشم تو خاصیت فوق مخرب دارد

چون خدا بود که طوفان به تماشای تو بست

خلق کرد از تو پریزاده . خدا عاشق شد

و دو چشم از تن انسان به تماشای تو بست

آه . آن روز که آمد به تماشات نشست

نقطه ای بود که پایان به تماشای تو بست

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم فروردین 1385ساعت 14:20  توسط  مرحوم امیر پیرنهان  | 

سال نو

تبریک گفتن عید کار مسخره و تکراریه

حال خوش مداوم این شرح حال من نیست

خنده حرامتان باد وقتی حلال من نیست

با طعم تلخ قهوه با انتهای مرموز

با یک نگاه خیره چشمی که مال من نیست

حتی بهشت حتی انبوهی از فرشته

لطفی ندارد آخر این بال بال من نیست

من را گرفته این بغض بازیچه اش شدم من

گاهی وبال من هست گاهی وبال من نیست

خود را شکنجه کردم خود را فریب دادم

او در خیال من نیست او در خیال من نیست

آخر چرا ؟ چگونه؟ ... نه اشتباه کردم

یا پرسشی ندارم یا این سوال من نیست

با سرنوشت درگیر تقدیر نا نوشته

افسوس جا برای عشق محال من نیست

(امسال سال خوبیست ) باور ندارم این را

از این بهار پیداست امسال سال من نیست

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1384ساعت 21:35  توسط  مرحوم امیر پیرنهان  | 

محمد مرادی - شیراز

 

حق ندارد بهانه بگیرد دختری که عروسک ندارد

((نه ندارم !)) پدر راست میگفت . او به حرف پدر شک ندارد

دخترم خسته ام چند بخش است . باز هم کفر بابا در آمد

او نمیفهمد این حرفها را . او که یک قلب کوچک ندارد

یاد روز نمایش که افتاد . باز هم صورتش سرخ تر شد

(( من بیایم ؟ اجازه ؟ اجازه ؟ )) نه لباس تو پولک ندارد

رادیو . قبض برق و اجاره . (( ماه لالا و خورشید لالا ))

برق آمد و او خواب میدید . باز برنامه کودک ندارد

صبح فردا خیابان . بهانه (( دختر بد تو دیگر بزرگی

لج نکن . اه ببین آن یکی هم مثل تو بادبادک ندارد ))

(( شاید از او عروسک بگیرم . باید این را بخواهد )) ولی نه

توی گوشش یکی گفت : (( مادر . چند سال است عینک ندارد ))

*

دخترم خسته ام چند بخش است . ها هجی کن : (( به قرآن ندارم ))

نقطه . ای آسمان سه ساله . بی تو اینجا چکاوک ندارد

لای لالا امید برادر گریه ! نه نه تو باید بخوابی

در مزار غریبی که دیگر شیشه های مشبک ندارد

این طرف پله های سیاست . آن طرف میزهای ریاست

و پدر که به من گفته حتی . پول یک نان سنگک ندارد

باید او بشکند قلکش را تا برای پدر گل بگیرد

چند شب بعد بابا که امد . یادش آمد که قلک ندارد

عمه ! بیدار هستی عزیزم : (( لای لالای لالای لا لا ))

(( حق ندارد بهانه بگیرد . دختری که عروسک ندارد

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم اسفند 1384ساعت 15:36  توسط  مرحوم امیر پیرنهان  | 

فاطمه مجبوریان - کاشان

بس است هرچه نگفتیم ازاینکه بیداد است      که شعرفرصت خوبی برای فریاداست

بیا و داد بزن هر چقدر دلتنگی                  بگو که عصرمن وتوست عصردلسنگی

زمین جهنم داغیست  جایتان خالی               بهشت گمشده باغیست جایتان خالی

تمام مردم اینجا بهانه میگیرند                    دلیل خفتشان را زمانه میگیرند

برای ظلم به مردم دلیل می آرند                 تبر به دوش نشان از خلیل می آرند

پیمبران دروغین قرنها پیشند                      پر از ریا و فریبند و باز درویشند

خدا میان زمین و هوا رها شده است            زمین به فاجعه ی کفر مبتلا شده است

*

برای آمدنت التهاب کافی نیست؟                بس است.تاب نمانده عذاب کافی نیست؟

چقدر در نفس لحظه ها اسیر شویم ؟              چقدر جمعه بیاید ؟ چقدر پیر شویم ؟

قرارمان شب این جمعه بود . یادت رفت ؟         قراربود بیایی چه زود یادت رفت!

جهانمان پر ظلم است و غرق بیداد است          چرا نیامده ای ؟ اتفاقی افتاده ست ؟

شنیده ام که پر از درد و خسته ای آقا              تو از کدام زمستان شکسته ای آقا ؟

بگو تو پشت کدام ابر تیره پنهانی                  و آفتاب کدام عصر بعد بارانی ؟

چقدر قصر بسازند و پادشاه شوند                 چقدر مردم غم دیده بی پناه شوند ؟

زمین برای فساد آشیانه ی خوبیست               همین برای ظهورت بهانه ی خوبیست

بیا که نرگس چشم انتظارمان خشکید               و سبز سبز تمام بهارمان خشکید

کمیل های شب جمعه چشمها بر در                سمات و ندبه ی هرجمعه گریه آورتر

نذورمرد وزن و پیریاجوان تا چند؟           وهرسه شنبه زیارت به جمکران تاچند؟

نجات بخش تمام جهانیان بشتاب                     سوار سبز قبا صاحب الزمان بشتاب

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم اسفند 1384ساعت 15:3  توسط  مرحوم امیر پیرنهان  | 

حسین هدایتی - قم

 

من صخره ام که درد مرا خرد کرده است       این باد هرزه گرد مرا خرد کرده است

در بر کشیده اند پریشانی مرا                       خط میزنند صفحه ی پیشانی مرا

ساحل چقدر دور کرانه چقدر دور                 قید زمان چقدر ؟ زمانه چقدر دور

قید زمان بزرگترین موانع است                    دنیا به درک غیبت خورشید قانع است

بامن بگوکه چشم تو-دریای من-کجاست؟    درموج کوب ساحل توجای من کجاست؟

این انتظار تلخ به جایی نمیرسد                     این ناخدا به هیچ خدایی نمیرسد

تا چشم کار میکند اینجا فقط غم است               اینجا جهنم است برایم جهنم است

دنیای ننگ پر شده از دشنه ی ستیز                اصرار میکنم که در این عصر برنخیز

ما ظاهرا فراق تو را زار میزنیم                   اندوه و اشتیاق تو را زار میزنیم

اما مرام گردنه گیران فراق نیست                  دیگر برای آمدنت اشتیاق نیست

ما شاعران بی سر و بی دست کیستیم؟             هرگز رفیق راه قیام تو نیستیم

ما تاجران شعر تو را سود برده ایم           (( ای غایب از نظر به خدایت سپرده ایم))

خون غروب ریخته در شیشه ی طلوع            خورشید ناپدید در اندیشه ی طلوع

در این شب فراق به راهت نشسته ایم            در کوچه ی چراغ به راهت نشسته ایم

دیگر کسی به رد عبورت نمیرسد                 این ظلمت شبانه به نورت نمیرسد

ما بی تو آه ! جان و جهان را نخواستیم           این شهر خالی از هیجان را نخواستیم

بوی خیانت از در و دیوار میرسد                 این کربلاست اینکه به تکرار میرسد

ای مرد - ای برادر اکنون آفتاب -                 در کربلا نریخت مگر خون آفتاب ؟

بوی فریب میدهد اینجا سلاممان                    خنجر کشیده ایم برایت تماممان

ای مرد سالهاست غریبانه میروی                  با کوله بار دغدغه بر شانه میروی

ای مرد ای برادر هابیل دور باش                  از دشنه های اینهمه قابیل دور باش

ای حسرت رها شده در کیسه های شهر           رویای آسمانی قدیسه های شهر

گفتی که میرسی ولی از راه آسمان                با سفره ای عدالت و با کیسه های نان

تا کی به این امید به پایت بایستند ؟                  مردم گرسنه اند به یاد تو نیستند

وا مانده است در تب این راه پایشان                سر باز کرده است همه زخمهایشان

این حسرت و حماسه به جایی نمیرسد             دستان استغاثه به جایی نمیرسد

این دستها به قبضه ی شمشیر شد نیا !              دیگر برای آمدنت دیر شد  نیا !

دنیای ننگ پر شده از دشنه ی ستیز            اصرارمیکنم که دراین عصربرنخیز!

 

 

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم اسفند 1384ساعت 14:39  توسط  مرحوم امیر پیرنهان  | 

چشم

 

گفته ست چشمهای شما یک پدیده است

چشمی که گفته چشم شما را ندیده است

البته گفته است که در نیمه های شب

اوصاف چشمهای شما را شنیده است

وقتی تلو تلو بخورد تاب میشود

این چشم را ضمیر شما آفریده است

یا اینکه عطر چشم شما . استکان چای

این عطرها امان خدا را بریده است

گفتم خدا - همانکه خودش بین چشم ها

این چشم را برای شما برگزیده است

انگار سهم هیچ کسی را نمیدهد

انگار ملک چشم شما را خریده است

شاید به هیچکس نرسد چشمهایتان

وقتی که چشمهای شما یک پدیده است

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

نمیخواستم هیچ وقت هیچ جایی بخونمش

سه ماهی هست که نوشتم اما جرات خوندنشو نداشتم به خاطر آخرش

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم بهمن 1384ساعت 21:47  توسط  مرحوم امیر پیرنهان  | 

تقدیم به سومین ساعت از ساعتی که روی 11 خواب مانده ( یا حسین )

 

امروز راس ساعت سه دنگ دنگ دنگ

دعوت شدیم ، راه می افتیم بی درنگ

این سرنوشت تک تک ساعات ماست ، ما

با صلح میرویم ولی متهم به جنگ

شیشه فقط برای شکستن درست شد

شیشه همیشه رفته به آغوش قلوه سنگ

ساعت گذشت از سه و بعدش دقیقه ها

انداختند صورت خود را نوای چنگ

بعد از غروب حک شده روی سه عقربه

یک ماه ، ساعت ِ سه ، و هفتاد و دو پلنگ

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم بهمن 1384ساعت 14:2  توسط  مرحوم امیر پیرنهان  | 

بروز زور

شاید برای خیلیا سوال شده باشه که چرا وقتی برای هیچکس فرقی ندارد؟

به دلایل زیر :

وقتی برای هیچکس فرقی ندارد 

من مرده یا زنده نفس فرقی ندارد

وقتی برای قلبهای هم عزیزیم

من دشنه و تو دشنه پس فرقی ندارد ...

آزاد و زندانی دگر جایی نداریم

بی آشیان پر یا قفس فرقی ندارد

باید هدف چشمان شبگرد تو باشد

یا دور یا در تیر رس فرقی ندارد

وقتیکه من از نسل صحرا و کویرم

این باغ ها با خار و خس فرقی ندارد

میخواهم از فردا دگر شعری نگویم

وقتی برای هیچکس فرقی ندارد

 قضیه اینه

ضمن اینکه درسته شعر آقای هیچکس رو قبلا زدم اما یه بار هم برای کسایی که نخوندن میزنم

لازم به ذکره که شعر آقای هیچکس از اولین غزلامه و ایراد وزنی داره

اما درستش نکردم و هیچوقت هم درستش نمیکنم

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم آذر 1384ساعت 19:14  توسط  مرحوم امیر پیرنهان  | 

غزل جدید هنوز کامل نشده ها

سوژه پرداز مبتلا به غزل

از دو بیتی رسیده تا به غزل

گفتگوی صمیمی شعرا

از غزل تا خدا خدا به غزل

پیش از این هر چه امر قافیه بود

بعد از این هر چه اقتدا به غزل

ادعا کرده او پیمبر ماست

مرتد صاحب کتاب غزل

وعده داده که معجزی بکند

معجزاتی به انتخاب غزل

شاعرانه جهان شریک له

حضرت واژگان جناب غزل

دین او پیروی ندارد و باز

بارش سنگ و ناسزا به غزل

پا ی این بیت ها کشیده شده

از کجا تا به نا کجا به غزل

ارث من در حضور نسل جدید

یا به من میرسد و یا به غزل

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم آبان 1384ساعت 16:52  توسط  مرحوم امیر پیرنهان  | 

پوریا میر رکنی

نقاش هم كه عكس مرا تيره مي كشيد
با رنگ چشم دست مرا خيره مي كشيد
اندوه خانه را كه به دوشم گذاشتند
بابا نشسته بود و هي شيره مي كشيد
سمت حيات كوچك كرمانمان نسيم
از كوچه بادهاي پر از زيره مي كشيد
مي خواستم همين كه كمي جابه جا شوم
سر مي رسيد و دور تنم گيره مي كشيد
او گيره را عقب زد و در قافيه نشست
پس ما همان شديم كه نقاش مي كشيد
يك خانه بود و پير زني كه به دست داشت
ناني عزا گرفته كه بر آش مي كشيد
آنگاه دور گردن من يك طناب بست
شكل طناب دار كه اي كاش مي كشيد
اما بلند شد و همان قافيه نشست
شب بود و روي خانه خط تيره مي كشيد
اندوه را دوباره به دوشم گذاشتند
رفتم به دستشويي و ري... به تابلو

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم مهر 1384ساعت 11:52  توسط  مرحوم امیر پیرنهان  | 

فاضل نظری دوست عزیزم

از باغ مي برند چراغاني ات كنند
تا كاج جشن هاي زمستاني ات كنند
پوشانده اند صبح تو را "ابر هاي تار"
تنها به اين بهانه كه باراني ات كنند
يوسف! به اين رها شدن از چاه دل مبند
اين بار مي برند كه زنداني ات كنند
اي گل گمان مكن به شب جشن مي روي
شايد به خاك مرده اي ارزاني ات كنند
يك نقطه بيش بين رحيم و رجيم نيست
از نقطه اي بترس كه شيطاني ات كنند
آب طلب نكرده هميشه مراد نيست
گاهي بهانه ايست كه قرباني ات كنند.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم مهر 1384ساعت 11:51  توسط  مرحوم امیر پیرنهان  | 

فروغ تنگاب

حالش خراب بود، سرش گيج و مست مست
آمد دوباره روي همان بالكن نشست
يك دور به تمام خيابان نگاه كرد
به جفت هاي مسخره ي دست توي دست
لبخند زد به هركه دلش را فروخته
لبخند زد به هركه شبيه خودش شكست
آغوش باز كرد و تنش را به باد داد
حس كرد مثل سايه اش امشب سبك شده ست
راضي نشد پرنده ي كوچك...وبالكن
ديگر براي بال و پرش پست پست پست
باريد تا دمادم صبح و كسي نديد
بد مستي قشنگ جواني غزل پرست
صبح آسمان براي پريدن زلال بود
آماده شد دل از همه ي بيت ها گسست...
*
اشكي چكيدو...آه چقدر آشناست اين-
دستي كه پلك هاي مرا عاشقانه بست

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم مهر 1384ساعت 11:46  توسط  مرحوم امیر پیرنهان  | 

روح الله ساریجلو

ميخواستم كه نثر... به شعري بدل شدي

 

ميخواستم سپيد بگويم .غزل شدي

 

زنبور شد غزل به لبت پر كشيد و بعد

 

آمد نشست روي لبانم... عسل شدي

 

كم كم مكيده شد عسل و داغ شد تنم

 

آن قدر تا كه ذوب شدم بعد حل شدي

 

حالا اگر از آن تو ام من بغل شدم

 

حالا اگر از آن مني تو بغل شدي

 

مي خواستم كه بسازم از تو فرشته اي

 

كم كم مرا به سجده كشيدي هبل شدي

 

يك لحظه خواستي كه به قدرت نمايي ات

 

كاري كني كه زنده نباشم عجل شدي

 

پس لا اله واحد كان شريك له

 

مثل پري رسيدي و عزوجل شدي

 

پس لا اله الا تو مي پرستمت

 

بي شك تويي كه باعث كفر از ازل شدي

 

حالا خدا شدي و به من وعده مي دهي

 

تو هم به آن خداي قديمي بدل شدي

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم مهر 1384ساعت 11:43  توسط  مرحوم امیر پیرنهان  | 

حامد عسگری از بم

وقتي بهشت عزوجل اختراع شد
حوا كه لب گشود عسل اختراع شد
در چشم هاي خسته ي مردي نگاه كرد
لبخند زد و قند بدل اختراع شد
آهي كشيد.آهدلش رفت و رفت و رفت
تا هاله اي به دور زحل اختراع شد
حوا بلوچ بود ولي در خليج فارس
رقصيد و در حجاز هبل اختراع شد
آدم نشسته بود ولي واژه اي نداشت
نزديك ظهر بود غزل اختراع شد
آدم و سعي كرد كمي منظبط شود
مفعول فاعلات فعل اختراع شد
:يك دست جام باده و يك دست زلف يار"
اين گونه بود ها!كه بغل اختراع شد


يك شب ميان شهر خراميد و عطسه كرد
فرداش:پنج دي...و گسل اختراع شد...


+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم مهر 1384ساعت 11:37  توسط  مرحوم امیر پیرنهان  | 

چشمی که مال من نیست

حال خوش مداوم این شرح حال من نیست

خنده حرامتان باد وقتی حلال من نیست

با طعم تلخ قهوه با انتهای مرموز

با یک نگاه خیره چشمی که مال من نیست

حتی بهشت حتی انبوهی از فرشته

لطفی ندارد آخر این بال بال من نیست

من را گرفته این بغض بازیچه اش شدم من

گاهی وبال من هست گاهی وبال من نیست

خود را شکنجه کردم خود را فریب دادم

او در خیال من نیست او در خیال من نیست

آخر چرا ؟ چگونه؟ ... نه اشتباه کردم

یا پرسشی ندارم یا این سوال من نیست

با سرنوشت درگیر تقدیر نا نوشته

افسوس جا برای عشق محال من نیست

(امسال سال خوبیست ) باور ندارم این را

از این بهار پیداست امسال سال من نیست

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم شهریور 1384ساعت 11:31  توسط  مرحوم امیر پیرنهان  | 

مردی برای مردن

منت به خاک دارد حتی طلا که پاک است

از گور مینویسم اینجا هراسناک است

مرده شبیه مرده در یک فضای محدود

مردن برای اینها یک وجه اشتراک است

یک گور دسته جمعی یک گور انفرادی

آن گور هیتلر بود این گور هیچکاک است

با بوی تند کافور از گور مینویسم

اینجا برای مردن چشمان یخ ملاک است

من آمدم به دنیا نام مرا بدانید

مردی برای مردن مردی که روی خاک است

+ نوشته شده در  شنبه پنجم شهریور 1384ساعت 13:0  توسط  مرحوم امیر پیرنهان  | 

كناره ها

کنار ميکشد کسی مرا از اين کناره ها

 منی که خسته ام از اين سکوت ها اشاره ها

منی که گوشه گير تر از آسمان هفتمم

 ستاره های بخت من ستاره ها ستاره ها

به من نگاه ميکنيد و چشمک دوباره ای

 و من کنار ميکشم به حکم اين دوباره ها

 منی که کار خير را هميشه مرگ ديده ام

مرا چه حاجتی به اين جواب استخاره ها؟

 به آسمان رسيده ام از اين سلوک ناگزير

 اگر چه گم شدم در ازدحام ماهواره ها

 دوباره گنگ ميشود نفس نفس دقيقه ام

 کنار ميکشم از اين دقيقه ها شماره ها

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام تیر 1384ساعت 20:56  توسط  مرحوم امیر پیرنهان  |