تجربه
هر بار فقط تجربه ی تلخی بود
دیدار فقط تجربه ی تلخی بود
تکرار فقط تجربه ی تلخی بود
دنبال یک هویت مجهول میرویم / حالا که اسممان شده آقای هیچکس
هر بار فقط تجربه ی تلخی بود
دیدار فقط تجربه ی تلخی بود
تکرار فقط تجربه ی تلخی بود
مجبور شدم به هر کسی رو بزنم
در محضر هر غریبه زانو بزنم
تحقیر شدم چونکه فراموشم شد
یک سر به شما ضامن آهو بزنم

فرق دارد هر کسی انگار پشت میزها
باز هم حرف دلم را میخورم هر چند که
اعتراضی داشتم شاید به خیلی چیزها
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
محمد پیام میبرد و محمد پیام می آورد
و ما که همیشه منتظر پیام بوده ایم
هر جا بروی فاطمه ی مولایی
معلوم نشد کجای این دنیایی
پهلوی شکسته ات گواهی میداد
هر جا که دل زمین شکست آنجایی
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ترانه ی بانو از آلبوم ایلا
خواننده : مهراج محمدی
این آهنگ رو میتونید از وبلاگی که لینک کردم دانلود کنید
خانمی این همه یاس و ، واسه دستای تو چیدم
تا بدونی که من از گل ، به حضور تو رسیدم
بگو بانو چی بخونم ؟ ، تو خودت بوته ی یاسی
عطر و بوی گل یاس و ، بهتر از من می شناسی
یا فاطمه درمانده ام ، وامانده ام وامانده ام
هر شب به هنگام دعا ، نام زلالت خوانده ام
یا فاطمه درمانده ام ، وامانده ام وامانده ام
هر شب به هنگام دعا ، وای وای وای
تو یه مادری مطهر ، تو شروع یه اسارت
دختری دختر اون مرد ، که تو دستاشه رسالت
با تبسم تو رویید ، واژه ی خوب نجابت
ای تو اعتبار پنج تن ، واسه خواستن یه حاجت
یا فاطمه درمانده ام ، وامانده ام وامانده ام
هر شب به هنگام دعا ، نام زلالت خوانده ام
یا فاطمه درمانده ام ، وامانده ام وامانده ام
هر شب به هنگام دعا ، وای وای وای
مظهر و اسوه ی نوری ، تو بزرگی من حقیرم
من و دریاب ای مقدس ، تا که نور از تو بگیرم
متوسل به تو می شم ، وقتی درها همه بسته اس
دامن تو رو می گیرم ، وقتی که دلم شکسته اس
نمی گم غریب راهی ، مادری، مادر عالم
بکر و پاک و بی نیازی ، فاطمه، ای خود شبنم
یا فاطمه درمانده ام ، وامانده ام وامانده ام
هر شب به هنگام دعا ، نام زلالت خوانده ام
یا فاطمه درمانده ام ، وامانده ام وامانده ام
هر شب به هنگام دعا ، وای وای وای
هر جا دم دست خویش دیدند مرا
از هر طرفی که شد کشیدند مرا
حالا به چه درد میخورم ؟ حالا که
مانند آدامسها جویدند مرا
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
طرح بازم نمیدونم از کیه ؟
آری من هم معتقدم
اگر دستم به دهانم میرسید
دهانم را میبستم
هر چند که دست بودم و رو نشدم
یک عمر همین بودم و جادو نشدم
بگذار شغالها بدرّ ند مرا
در چشم پلنگها که آهو نشدم
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
این طرح نمیدونم از کیه .
از هویزه نمیگویم که حوصله تان سر میرود
دست میرود
پا میرود
جنگ است دیگر.
باید که چراغ را نوازش بکنم
از غول چراغ عمر خواهش بکنم
یک لحظه جوانی مرا پس بدهد
یک دم نِگَهَش... نَه ! نَه! نگاهِش بکنم
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
زهرچشمی را که از من گرفتی
باید بنوشی
وقتی که همیشه از خودم در بیمم
بگذار که واقعی شود تصمیمم
از صفحه ی روزگار محوم بکنید
من نحس ترین برگه ی یک تقویمم
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
دوشنبه 29 خرداد1385 ساعت: 3:56 توسط:هم کلاسی
من اینجا دلم... سخت ...معجزه می خواهد..و تو انگار معجزه هایت را..گذاشته ای برای روز مبادا...هر بار ..کودکی را می خندانم ...دلم روشن می شود ...که هنوز امیدی هست...اما ...خودت بهتر می دانی..که کار از کودک و لبخند گذشته است...
وب سايت پست الکترونيک
آئینه دلش با دل من صاف نبود
عمری که گذشته بود اسراف نبود
یکباره خبر داد که من پیر شدم
انصاف نبود عزیز(ازیز)* انصاف نبود
* برای کسانی نوشتم که به شدت به قوانین شعر کلاسیک معتقدند
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
جلوی پنجره نشسته ام
و با چشمانم ادای باران را در می آورم
و شاید باران ادای من را ...
مربوط شدیم مثل(( اُردی )) به(( بهشت))
گفتم که چرا مرا نبردی به بهشت ؟
او گفت: به چشم من اگر زل بزنی
از راه میان برش تو خوردی به بهشت
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
به معجزه اعتقادی نداشتی
و حتی احتمال هم نمیدادی که من
گریه کردن را بلد باشم
میخواست فرشته جای آدم باشد
هر چند که طول زندگی کم باشد
در مجلس ختم حضرت عزرائیل
میخواست کسی غیر خودش هم باشد
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
دیروز
دریا فقط به این امید موج میزد
که ساحل آن را پذیرا بشد
و امروز دریا خودش را به ساحل تحمیل کرد
خودش را به آسمان تحمیل کرد
و فردا خیلیها شنا بلد نیستند
اینجا قایقها
صدای اره برقی میدهند
صدای درخت میدهند
ببرید این صدا را .
در چشم تو دنیا به مراد است انگار
نسکافه و قهوه خانه زاد است انگار
مکتوب شده غزل غزل در چشمت
هر کس که نخوانده بی سواد است انگار
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
گل یا پوچ؟
: جفت پوچ
من بر سر هر واقعه با او درگیر
گفتم که دلیل ؟ گفت: فرضاً تقدیر
خوشبخت ترین زوج جهان ما هستیم
من فرض گرفته ام تو هم فرض بگیر
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
دو دوتا خیلی میشود
وقتی
کودکان جنگ
با شمردن اجساد ریاضی یاد میگیرند
البته نیست هیچ کسی جای هیچکس
من از زبان سیب شنیدم که بتگری
دستش رسیده است به حوای هیچکس...........

چون تیغ به مغز استخوانم رفتند
یک روز به خود آمدم و فرزندان
ناگاه همه به دشمنانم رفتند
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
بو میداد . حیفم اومد نشورمش . اول که بلند شدم هیکلش
روی تنم سنگینی میکردمجبور شدم کافور بهش بزنم .
غسالخونه جای عجیبیه فقط به خاطر اینکه شاید من اولین مرده ای هستم
که مرده شور خودش را شست.
من زجر نبوده ام که درکم بکنی
مقدار معینی اگر کم بکنی
آنقدر مخدرم که تو حق داری
معتاد شوی و بعد ترکم بکنی
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
خدا مثل یک دروغ
بزرگ است
و
چوپانان خدا دارند
پس گرگی به گله نمیزند
یعنی
گوسفنها همیشه
به
چرا میروند؟


من تک زد و او شبانه پاتک کرده
دشمن به خودی نبودنم شک کرده
امشب به سراغ باغ او خواهم رفت
گور پدر هر چه مترسک کرده

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
مرده به دنیا آمده بودم
که مادرم سرم را خورد
و تف کرد در شیشه های الکل
که غرق شدم
که همه فاتحه ام را خوانده بودند
حتی خودم
که شدم این
اگر چه
لکه ی ننگی نبودم
که پاکم کنند
و هیچوقت در آمار
محسوب نشده ام
به صورت مرده زندگی کردم
که شدم این
حالا مرده که بمیرد چه فرقی میکند ؟
وقتی برای هیچکس فرقی ندارد

اینقدر به من نگو (( نمیشد)) . میشد
یا سهم من از تو (( او)) نمیشد . میشد
ای کاش که من آدم و او حوا بود
تاریخ که زیر و رو نمیشد . میشد ؟
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
تو باید بیفتی
وقتی برای ارتفاع ساخته نشدی
حالا چشم من باشد یا خدا
وقتی که سیب باشی
و جاذبه
ما را کشف میکند
که صرف شوی
صرفا به خاطر اینکه
تو یک فعل هستی
قاعدتا باید باشی
و تو باید بیفتی
وقتی اینقدر اتفاقی هستی
وقتی وظیفه داری پروردگار باشی اما نمیتوانی
نه ! هیچکس نگفته وقتی نمیتوانی باید خدا بمانی
حالا که دوباره یادمان افتاده ست
عقل از سر اعتقادمان افتاده ست
چندین درجه تب تر از این دوزخ ها
تا نقطه ی انجمادمان افتاده ست
گفتی که اگر بنده ی مایی باشی
گفتی که تو اهل هر کجایی باشی
نامردم اگر خالق من باشی تو
هر چند که لایق خدایی باشی
انگار که بیهوشی مفرط دارم
من درد هم آغوشی مفرط دارم
این بستر ها کدامشان مال من است ؟
چندیست فراموشی مفرط دارم
هر روز گذشت بد تر از دیروزم
من چشم امید سوی او میدوزم
اما به خدا طالع نحسی دارم
میدانم در بهشت هم میسوزم
پیغام رسید صبر را پیشه کنید
در کار خدا همیشه اندیشه کنید
اما به بقیه ی جهان وحی آمد
خون همه را گرفته در شیشه کنید
هر لحظه از اعتقاد من کم میشد
تصویر خدا مبهم و مبهم میشد
آنروز وجود او مسجل شده بود
چون وارد آتش جهنم میشد
در باره ی من نوشت : او مرتد شد
هر بار که امتحان گرفتم رد شد
انگار نخورده قرصهایش را باز
بیچاره خدا ! دوباره حالش بد شد !
یک سیب به عمق هوس انداخت مرا
چرخاند مرا از نفس انداخت مرا
شیطان هم اگر بوده ام امروز منم
من معتقدم خدا پس انداخت مرا
آن گریه ی یکریز فراموشت شد
انگار نه انگار که با هم بودیم
چه زود همه چیز فراموشت شد
هر لحظه دم از نفاق با هم بزنند
یا حرفی از این سیاق با هم بزنند
یک بار نشد عقربه های ساعت
یک دور به اتفاق با هم بزنند
آن آبی که پشت سر ما می ریخت
ای کاش کمی برای گلها می ریخت
صحرا دارد ز تشنگی می میرد
باران آنجا به روی دریا می ریخت
قطره قطره کلام دریا به من است
خاکم خاکی که نام صحرا به من است
مثل امضای کوچکی می مانم
پایینم و اعتبار بالا به من است