تبليغاتX
وقتی برای هیچکس فرقی ندارد

وقتی برای هیچکس فرقی ندارد

دنبال یک هویت مجهول میرویم / حالا که اسممان شده آقای هیچکس

آپدیت در صفحه مدیریت کاربر

دیروزها کسی را دوست میداشتی

ایروزها همه تپش نگاه میکنند

شما چطور ؟

--------------------------------------------------------------------------------------------------

وقتی زمین خوردم همه چیز خوب بود

سیاره ها و ستاره هایی که نداشتم دور سرم میچرخیدند

مردم بالای سرم بودند

و بین مردم تو با دو تیله ی سیاه ایستاده بودی

زمین که خوردم همه چیز خوب بود

بلند که شدم نبودی

-----------------------------------------------------------------------------------------------

پیاده رو به عابرهایش فکر میکند

راننده تاکسی به مسافرهایش

آزادی به خودش فکر میکند

و افسران راهنمایی و رانندگی به برگهای جریمه

و همه دستفروش ها به دور تا دور میدان

من هم کم کم دارم فکر میکنم

این منم که تنها

به تو فکر میکنم

و تنها منم که به تو فکر میکنم 

اینروزها ساده تر فکر میکنم

از بس که ساده ای دختر

برای پیچیدگیها باید به روزگار فکر کرد

حواسم از تو پرت نمیشود ...

---------------------------------------------------------

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم آذر 1387ساعت 15:24  توسط  مرحوم امیر پیرنهان 

شاید یک طرح

 

    آشنایی تو با من

    شاید حکایت تصادف قاصدکی باشد

    با یک ماشین

    

 http://moj-majhool.blogfa.com

موج مجهول وبلاگ گروهیه که از این به بعد بعضی از نوشته های طنز من و مهدی استخر در رادیو و یا نوشته های طنز  آزاد  رو در اون میتونید بخونید و خانم اسماعیل نژاد هم که از تهیه کننده های خوب رادیو هستند تو این وبلاگ ما رو همراهی خواهند کرد .موج مجهول اسم برنامه ای در رادیو تهرانه که صبحها پخش میشه و اسم و ایده ی این برنامه رو ما دادیم و کار کردیم که البته در حال حاضر ما دیگه با این برنامه همکاری نمیکنیم اما به خاطر علاقه ای که به برنامه و اسمش داشتیم اسم اون رو برای این وبلاگ انتخاب کردیم .صحبت درباره موج مجهول و خود حکایتهای برنامه زیاده که فکر میکنم خاطرات برنامه سازی با ما دوتا از زبان تهیه کننده برنامه ها جذاب تره .به امید دیدار شما از این وبلاگ .

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم خرداد 1387ساعت 22:8  توسط  مرحوم امیر پیرنهان  | 

ما هشت کبوتر بودیم ( فی البداهه)

ما هشت کبوتر بودیم که چیز زیادی از طلا نمیدانستیم

غقربت را نه با غین مینوشتیم نه با قاف

فکر میکردیم باید با پرستوها کوچ کنیم

-به مقصدی معلوم-

فکر میکردیم باید با مرغهای دریایی همسفر شویم

یک روز

دل به دریا نزدیم

و به شرق رفتیم

مثل تمام قطارها و اتوبوس ها

- حتی هواپیماها-

و یک شب

خورشید پیدا کردیم

روی خورشید نشستیم

صبح شد و خورشید به هیچ وجه سیاره نبود

اما

سیارات متعددی را آواره کرده بود

همانطور که آدمها

و ما همچنان هشت کبوتر بودیم

مثل هشت کبوتر دیگر

و در دسته های هشت تایی پرواز میکردیم

و هشت تای دیگر ...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386ساعت 5:1  توسط  مرحوم امیر پیرنهان  | 

تقدیم به رسول ملا قلی پور و مسعود ده نمکی

به این میدان های یکطرفه که میرسند

همه چیز یک طرف

گل های وسط میدان هم یک طرف

گل هایی که دست میچیند

وقتی که مین ها نفر برند

و در واقع نفر به باقیمانده ی یک گردان گفته میشود

گفته میشود در میدان

کبوترها بدون بال میپرند

و این سوژه ی کمی نیست

حتی برای مترسک هایی که

- برای کلاغ هایی که روی شانه هایشان لانه کرده اند-

مشغول قصه گفتن هستند

از همین میدان یکطرفه اعلام میکنم

مین ها نفر برند

واین میدان تنها میدانیست که در آن دور زدم ممنوع است

و اعلام میکنم

کلاغ ها نمیتواند

کبوتر بگویند

و روی شانه مترسک نشستن کار بزرگی نیست

وقتی

مین ها نفربرند

و من تاکید دارم که

مینها نفربرند

  

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم اسفند 1385ساعت 18:54  توسط  مرحوم امیر پیرنهان  | 

دیوانه ای که در شهر میچرخد

دیوانه ای که در شهر میچرخد

اگر چه بخت سیاهی دارد

اما

بلیت بخت آزمایی خیلی هاست

اگر به حرفهایش گوش دهند

و گوش شنوا برای دهان های بسیاری

که وقتی حرفهایشان تمام شد

چند کلمه ای فحش میهمانش کند

دیوانه ای که در شهر میچرخد

دهان اگر بگشاید ...

حرفی نمیماند وقتی میدانم نمیگشاید دهانش را

مثل بختش

دیوانه ای که در شهر

میچرخد دور سر تمام دوستان و دشمنان

در حالیکه دنیا دور سرش میچرخد

و میگذارد دنیا برای خیلی های دیگر بچرخد

دیوانه ای که در شهر میچزخد کاملا دیوانه است

چون حالش از شهر به هم میخورد

اما کارش را به پیاده روهای همین شهر کشانده

دیوانه ای که در شهر میچرخد

آدم را دیوانه میکند

از اینکه میفهمد حرفهایش را نمیفهمند

و از اینهمه چرخیدن

دیوانه ای که در شهر میچرخد ...

میچرخد دیگر

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

میدونم ضعیفه

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم اسفند 1385ساعت 16:44  توسط  مرحوم امیر پیرنهان  | 

میخوام همینجا بنویسم

گرفته ام درست مثل نیم بیشتر این ماهها و روزهای اخیر

و به این فکر میکنم که شعر تریبون من است

اما آزاد نیست

تا دروغ بگوید

و در واقع این نشان میدهد که شاعر نیستم

من به علاوه تو

تنها میتواند به صلیب ...

برای ایکه دروغ نگویم بایدسوگند یاد کنم

که هر چه تو میخواهی بگویم و جز راست محض هم چیزی نگویم

و در واقع کار از همینجا بود که سخت شد

و من این سختی را نمیفهمیدم

آنقدر راست گفته بودم که ...

فکر میکردم دنیای تو دنیای من هم هست

که تو جهانت را برداشتی با خود بردی

تو مثل عقلم بودی که هیچگاه نداشتمت

و همیشه تو را در کنارم احساس میکردم

درست مثل همین لیوان که مدتهاست به چای خیره شده

و به کتابهایی در همین زمینه

که چاپ شده اند

اما هر چیزی که چاپ میشود کشف نمیشود

گاهی میشود کتابها را تف کرد توی صورت آدمها

طوری که مثلا تو میتوانی لطف بزرگی به من کرده باشی

و من میخواهم کتاب ضربانهای قلبهایم را بنویسم

و همه را روی خط زمینه ادامه بدهم

اما به قلبهایم بدهکارم ظاهرا

آنقدر که حساب ضربانهایش با من صاف نمیشود

بگذریم

هایت را تکرار میکنم که بگذرم

این روزها ورد های جادویی کم گیر می آید

و سیبهای قرمز هم رفته اند دنبال بهشت خودشان

قدیمها بیشتر به دندان فکر میکردند سیبها

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

* باید غزل میگفتم اما درد نگذاشت

بادی که بوی زخم می آورد نگذاشت             (( سید ضیا الدین شفیعی))

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم اسفند 1385ساعت 0:48  توسط  مرحوم امیر پیرنهان  | 

این یک شعر نیست پس سپید هم نیست

نستالوژی شال

در واقع اصل قضایا از امامزاده باران * شروع شد

که حتما نرفته ای و پیدایش نمیکنی این مکان مقدس را

که درخت دارد و کوچه های خیس و پسرک فال فروش

و زائرانش انارهای کوچک قرمز دارند

که هنوز هم دارند

و از همه مهمتر امامزاده باران باران دارد

که این آخری نقطه مشترک تمام امامزاده باران هاست

( گفتم باران یادم افتاد به این نتیجه رسیده ام که

اگر بخواهی زیر بابارن گردنت خیس نشود

که سرما نخوری

باید یک شال بلند مشکی دور گردنت بپیچی

و این است راز خفه شدن بعضی از زائران امامزاده باران )

این که گفتم تازه یکی از راز و رمزهای امامزاده است

مثلا کسی نمیداند

مرغهای دریایی از کدام دریا به زیارت می آیند

یا اینکه دقیقا چند امامزاده باران وجود دارد

مهم این است که درختانش پاییز دیده اند و زمستان گذرانده

ـــ مثل درختهای پارک طالقانی ـــ

و به خوبی میداندد وقتی به پاییز نمیشود اعتماد کرد

 از زمستان انتظاری نیست

اما این را به هیچ زائری نمیگویند

و نمیگویند که شال بلند دراز میکند غمهای روزگارت را

و شال مشکی سیاه میکند روزگارت را

و اینها راز و رمزهاییست

که هنوز کسی از آنها سر در نیاورده

باید زائر باشی که بفهمی چه میگویم

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

* امامزاده باران : درست مثل ستاره ایست که هر چند چند هزار سال یکبار

در یک گوشه ی آسمان پیدایش میشود و اگر بخت با تو یار باشد آن را میبینی

که کوچکترین ستاره ی آسمان است .

اگر دیدی که میشود ستاره ی بخت تو و میماند برایت و اگر دو نفر با هم دیدند که ...

و اگر ندیدی میرود تا چند چند هزار سال دیگر بشود ستاره ی بخت یکنفر دیگر

پ.ن : زخم های کهنه سر باز کرده اند

پ.ن : اینکه به شعور شعرهایتان توهین شده باشد آنها را در جایگاه نقد قرار نمیدهد

ضمن اینکه منتقدین هم گاهی با خودشان رو راست میشوند

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم دی 1385ساعت 20:14  توسط  مرحوم امیر پیرنهان  | 

برای خواهرم سمانه و به خواهرم سمانه

به تولدت که نزدیک میشوی کو چکتر میشوی

هر سال یک سال کوچکتر

و با خاطراتت بزرگ میشوی

هر سال یک سال بزرگتر

و به فکر شمعهای فوت نکرده نیستی

که دلت فقط برای پروانه های فوت کرده تنگ میشود

شاید من همان شمعی هستم

که

به پروانه های سنجاق شده بر دفتر خاطرات

حسودی میکنم

و اینکه از من اتاقی گرم نمیشود

 قاعدتا ناراحت کننده است

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

۱ -  متن بالا کاملا فی البداهه بود

۲ - دوستانیکه به صورت ناشناس کامنت میگذارند

 لطف نموده و نشانی از خود به جای بگذارند

۳ - به دلیل دزدی های اخیر در زمینه ترانه ها شعرها و غزل های

دوستان ترس از به روز کردن -با شعر- کاملادراین وبلاگ مشهوداست

۴- چند کتاب و شعر ناب به دستم رسیده که به زودی

 با گلچینی از این شعرها به روز خواهم شد

۵ - از دوستانی که شناسایی نشده اند معذرت میخواهم

۶ - کاری نداری؟ ما رفتیم

 

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم آذر 1385ساعت 18:36  توسط  مرحوم امیر پیرنهان  | 

در صفحه مدیریت کاربر

 به دلیل ترس از سرقت ادبی فعلا یا کلا

از نوشتن ترانه و شعر معذوریم

جدی نگیرید

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

گفتی:

یه سوال سخت بپرسم ؟

و من گفتم : تو ضیح ساده ای دارد

عشق

که تو یاد گرفتی چگونه میشود از زیر سوالهای سخت فرار کرد

و گناه مردود شدنت را به گردن من انداختی

سوالها سخت نبود

فقط

تو فرار را دوست داشتی

 

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم آبان 1385ساعت 20:21  توسط  مرحوم امیر پیرنهان  | 

از کتاب من روی مینی به نام تو بود افتاد / محمد تنگستانی

 

     اگر اینو انتخاب کردم فقط به خاطر کوتاه بودنشه

     و اگر نه همه ی کار های این کتاب فوق العادست

 

نطفه که بودم  کنار یک درخت . پدرم

در باغچه کاشتم

بچه که بودم خانه مان را دزد زد

و تمام کودکی ام را

بچه که بودم

با همسایه آبستن شدم

چند ماهی میشود / که با بچه های محله قبری دسته جمعی

داریم/پدر

تو حق داشتی روسپی صدایم کنی یا

مثل یک روسی قنداقم کنی       بچه که بودم

باغچه همیشه مشکوک بود

انگار آسمان

ارتفاع خودش را از یاد برده است خاک !

عینکم حریم من است

هنگام ورود       بسم الله بگو

بچه که بودم

قطار مشهد مقدس بود

بچه که بودم از ترسم همیشه در آینه قایم میشدم

و حالا که بزرگ شده ام اصلا  میخواهم

آسمان را خودم رنگ کنم

نوشته ام

شاید من هم روزی یک جزیره شدم

که بر کول بگذارمت

مثل یک کلاشنیکف روسی

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم فروردین 1385ساعت 21:36  توسط  مرحوم امیر پیرنهان  | 

مریض تخت آخر

روپوش سفیدش رو به تن کرد و شروع کرد به گرفتن نبض مریضها .

سرش سنگین شده بود حس میکرد چیزی حس نمیکنه .

 یه دفه یاد روزهای اول بعد از گرفتن مدرک پزشکی افتاد .

خیلی خوش شانس بود که بلافاصله تو بیمارستان استخدام شده بود .

 اما همچنان از مرده میترسید . دوران دانشجویی هم همینطور بود .

حتی سر کلاس تشریح هم یا نمیرفت یا یه گوشه ای حواس خودش رو

به چیزی پرت میکرد غیر از مرده . همه ی اون روزا توی ذهنش مرور میشد .

توی این چهار سالی هم که رسما پزشک شده بود مریض فوتی نداشت  .

نبضها رو میگرفت . نبض به نبض . مریض به مریض . تخت به تخت .

 خوشو انداخت روی تخت آخر که خالی بود . میخواست روپوشش رو در بیاره

 اما هر کاری کرد نتونست . روپوش سفیدش همیشه اونو به یاد کفن می انداخت .

پرستار اومد . نبض مریضها رو گرفت . نبض به نبض . مریض به مریض . تخت به تخت .

نبض مریض تخت آخر نمیزد .

+ نوشته شده در  جمعه پنجم اسفند 1384ساعت 19:32  توسط  مرحوم امیر پیرنهان  | 

از کتاب "اگر شیطان سخن بگوید " پدرام رضایی زاده

 

نمیخوام نقدش کنم به جای نقد به خوندن و لذت بردن دعوتت میکنم .

در ضمن تصویر گری این کتاب به خصوص روجلد معرکه است .

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

چه حسی خواهی داشت

اگر دریابی

هیچ نبوده ای

جز

یک عروسک خیمه شب بازی

در دستان خدا ... ؟

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

دیشب

از شدت مستی

خدایم را

به یک دفتر شعر

باختم ...!

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

شعر به کمال میرسید

تنها اگر دمی

شیطان سخن میگفت

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

(( چه کسی من را تنها آفرید ؟))

با گریه فریاد میزد

خدایی که از تنهایی

خسته شده بود

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

از گریه های نیمه شبمان

هیچکس با خبر نمیشود

جز او که آن بال

تنها و بی صدا

به دردهای ما میخندد

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

از من تا خدا

فاصله تنها نگاه او بود ... 

امروز  او رفته است

و خدایش نیز

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

رویای مرگ

 شاید

 بهانه ایست برای تحمل

کابوسی

به نام زندگی

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

خسته ام

خسته !

فردا را نمیخواهم

گذشته را به من بازگردان...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

شعر

 در نگاهت گم میشود

وقتی که میگریی

اشکهایت را نمیخواهم

تنها

غزل بگو

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

از روزهای کوتاه عاشقی

تنها یادگار

قابی است از خاطره

وشاید

یک دروغ بزرگ

که دیگر دوستت ندارم!

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

فال حافظ

برای عشقهای پنهان

و قرآن

برای او که دیگر نیست

من مانده ام با حسرت چشمهایت

و درد اینگونه شاعر ماندن ...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

تو را که در قبر میگذاشتند

بارن میبارید

این روزها

باران که میبارد

تو را در قبر میگذارند ...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

کوچ کرده اند

پرندگان کوچک صداقت

از آسمان خاکستری چشمانت...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

(( در زندگی لحظه هایی هست

که آدم فکر میکنه

اگر بمیره

چیزی رو از دست نداده ... ))

به نظرم

این دقیقا همون جمله ای است

که باید به یک روانپزشک بگم

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم اسفند 1384ساعت 14:55  توسط  مرحوم امیر پیرنهان  | 

مهم

تو داري از خستگي  ميميري و من دارم از مردن خسته ميشم يا بر عكس و اين مهم نيست

و اين مهم نيست كه من و تو باشيم و خسته باشيم و ...

و مهم نيست كه ميميريم و اين آدم را به كجا ميبريم !

در زندگي و مرد ه گي هيچ چيز مهمي وجود ندارد . و البته كه چيز مهم من و تو هستيم

و هيچ چيز به اين اندازه مهم نيست كه من و تو مهم نيستيم

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

زندگي خسته كننده ست خودت ميداني

مثل مرداب كشنده ست خودت ميداني

هر سلامي كه به من ميشود اينجا بانو 

طمع گرگ درنده ست خودت ميداني  

                                                 رضا نيكو كار

                                                   

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم اسفند 1384ساعت 15:48  توسط  مرحوم امیر پیرنهان  | 

مادر و پسر

پسرك رو به مادرش كرد و گفت : ((مامان من فرصت ميخوام ))

مادر لبخندي آميخته با تعجب زد و پرسيد : (( فرصت چي پسرم ؟))

فرصت از دست رفته مامان

صبر كن وقتي بزرگ شدي ميشي يه مرد با كلي فرصت از دست رفته

نه من الان فرصت ميخوام حالا اگه از دست رفته نبود از دست نرفته ميخوام .

من فرصت ميخوام .

مادر حس كرد كه دارد چيزي كشف ميكند .بعد رو به پسرك گفت

همه ي فرصتها از دست رفته اند . آدم درست وقتي فرصت دارد كه آن را از دست ميدهد

فرصت از دست نرفته اي وجود ندارد .

مادر آرام چشمهايش را بست و فرصتهاي از دست رفته اش را در يك آن مرور كرد

و پسر فرصت با مادر بودن را از دست داد  . پسر داشت مرد ميشد . يك مرد با كلي  ....

                                                          

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم اسفند 1384ساعت 15:37  توسط  مرحوم امیر پیرنهان  | 

رسول یونان

 

ما احمقانه عاشق شدیم و صادقانه خیانت کردیم

 

و اینگونه شد که قصه ی ما بر سر زبانها افتاد

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم اسفند 1384ساعت 15:7  توسط  مرحوم امیر پیرنهان  | 

اثاث کشی

امروز اثاث کشی دارم . بچه ها آمده اند کمک . دست تنها که نمیتوانستم .

از اول هم میخواستم آنجا منزل بگیرم . آدرسش را هم توی یک کاغذ نوشته بودم .

رفقا تازه آدرس را دیده اند . حسابی خاک و خلی شده ایم .

من اصلا نمیدانستم این خانه سوسک و مارمولک هم دارد . تازه امروز دیدم .

خدا بگویم چه کارتان کند ؟ آرام تر . خاک رفت توی حلقم . گمانم کار بچه ها تمام شد .

همه صلوات میفرستند . سنگ را از روی سینه ام برداشتند .

ما رفتیم قبر جدید .

                                                                                           یا علی مددی

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام بهمن 1384ساعت 19:2  توسط  مرحوم امیر پیرنهان  | 

کفر

مرد وارد مسجد شد . هیچکس نبود . شرع کرد به عربده زدن .

نمیدانم بد مستی کرده بود یا برایش بد مستی کرده بودند . اما مردک کفر بود که میگفت

میگفت : کجا هستی؟ خودت را نشان بده . ملت میگویند خدا خدا . حالا خودت را کنار کشیدی؟

تو که میتوانی در یک لحظه هم در کعبه باشی هم اینجا پس بیا بیرون .

آخر قربان حکمتت ... نه ! بیخود کردی . قربان چه ؟ حکمت چه ؟ خودت میدهی خودت هم

میگیری ؟ پس بگو اجبار است دیگر . اختیار کشک .

آخر قدرتت را شکر ... ! بیخود کردی ! چه قدرتی؟ چه شکری؟

 تو که میدانی نقل دو تا چشم و ابرو نبود ..

مگر من بازیچه ی توی .... هستم ؟ کمرت بشکند که کمرم را تا کردی .

مرد میگفت و خدا ساکت نشسته بود و به او نگاه میکرد .

خدا لبخندی زد . مرد ساکت شد

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام بهمن 1384ساعت 18:17  توسط  مرحوم امیر پیرنهان  | 

آقا جان خسته شدم

                                              

آقا جان . دیگر نمیگویم بیا . هر وقت خواستی بیا اما خسته شده ام . نیامدنت به کنار

از اینها خسته شده ام . از همه . وقتی نمی آیی با خودم میگویم یعنی دوره و زمانه از این بد تر

هم میشود که تو برای آنها ظهور کنی؟ ! لابد میشود دیگر! وگرنه الان که خسته ایم می آمدی

آقا شما منتظر کسی بوده ای تا به حال؟ نبوده ای قربانت شوم . اگر بودی که می آمدی

باز با خودم میگویم شاید ما به آن اندازه منتظر نبوده ایم . باید برای آنها ظهور کنی . آنها از ما

منتظر تر و خسته ترند لابد .

آقا جان هر وقت خواستی بیا فقط به من بگو چه کنم ؟ با این خستگی با این دنیا . زمانه . روزگار

چه کنم وقتی نیستی ؟ هان؟ ! درویش مصطفی میگوید : حکما امتحانه سخت با ش. یک نفر

میگوید صبر داشته باش صبر داشته باش. یک نفر میگوید همین روزها می آیی . هر وقت

خواستی بیا . بیا تمامش کن

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام بهمن 1384ساعت 12:59  توسط  مرحوم امیر پیرنهان  | 

کسوف؟! خسوف؟!

نمیدانم کسوف شده بود یا خسوف . ما تاریک بود و همیشه امید داشتی که روشن میشود

گاهی هم میشد . برقی میزد . گاهی میترسیدی زل بزنی و گاه نمیترسیدی . قدرت خدا بود و نماز

آیات واجب . احتمالا کسوف بود . نه خسوف بود !

یعنی از اولش خورشید و ماهی در کار بوده ؟از اول کسوف بوده و خسوف .

 برای من که تمام دنیایم تیره است چه فرقی میکند ؟ چرا ! فرق میکند . کسوف کسوف است و

خسوف خسوف . اما چشمهایش ...

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام بهمن 1384ساعت 12:49  توسط  مرحوم امیر پیرنهان  | 

جهنم

 

  روی چوبه ی دار راه میروم . قدم به قدم .

  بر میگردم . قدم به قدم.

  باید بپرم ؟ شیر یاخط؟

  سکه ای نیست . مهری که دم دست است به هوا می اندازم

  نه شیرنه خط .

  مهر میشکند . مهر خاک میشود .

  میآیم روی چهار پایه . طناب را می اندازم دور گردنم .

  عرق کرده ام . نمیترسم . اینجا گرم است

  میگویند آرزویی نداری؟

  چرا میخواهم دو رکعت نماز بخوانم . آب نیست . آتش هست .

  تیمم میکنم. خاک مهر  و نیت و ...

  خدایا این چند وقت جهنم را تحمل کردم . یعنی از اینجا میروم بهشت ؟

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم بهمن 1384ساعت 13:59  توسط  مرحوم امیر پیرنهان  | 

من و دکتر

 

   : سلام دکتر

   - سلام قرصاتو خوردی؟

  :آره خوردم به در و دیوار یه کم زخمی شده

  - چی شده ؟

 : میخواست بپره بلد نبود

  - چی چی بلد نبود ؟ خودم یادش دادم

  :آره اونم داد به بغل دستیش . میکشی؟

  - نه بلد نیستم

   : چی چی بلد نیستم ؟ خودم یادت دادم

   ـ آره یادم رفت . یادم رفت بهت بگم یکی نقاشیاتو میخواد

  :  بگو هنوز روشنش نکردم

  - خب روشنش میکردی

  : آخه هر دفه سیگار میکشم . تا روشنش میکنم میسوزه

  - آره . دلت ؟ بوش همه جا رو برداشته

  : نه بابا اون که خیلی وقته بوش همه جا رو برداشته  اما گذاشته سر جاش

  - تو همه ی تابلوهات اتیش گرفته ؟

  : گر گرفته . من سیگار میکشم . تو هم سیگار میکشی . اما این کجا و اون کجا ؟

  - همین دور و برا  بگرد پیداش میکنی

  : ایول . تمام دور خودمو میگردم بلکه پیدا شد

  - تو نمیخوای آدم بشی؟

  : آد م تا زمانی که آدم بود آدم بود

   این یه امر ثابت شده ست مگر اینکه خلافش ثابت بشه

  -  چه جوری ثابت بشه ما که مدرک نداریم

 : من ندارم تو که دا ری . مهرم که داره . خودم دیدم . مهر باطل شد داره

  - معتبر نیست

 :  آره اعتبارش منم

  - خوبه . بابا اگه خوب بشی میتونی بری زندگی کنی

  : نه اونجوری زندگی نمیذاره زندگی کنم

  - آره خدا هم نمیذاره من بندگی کنم

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم بهمن 1384ساعت 12:49  توسط  مرحوم امیر پیرنهان  | 

من در صحت عقل میگویم که ...

 

   : دکتر تو واسه چی اینجایی؟

   - جهت طبابت عزیزم

  : آهان طبابت یعنی آدم طب داره . طب ۴۰ درجه . یعنی حالش بده 

   ببرینش دکتر .

  - تب داری ؟

  : نه دکتر . سردمه . دارم یخ میزنم . نمیبینی مگه بهمن آوار شده رو سرم .

  باز رفتم تو کوه داد زدم . گفتم نمکیه . نون خشکیه . یه عالمه آدم داد

   میزدن نمکیه . منم فهمیدم که واقعا نمکیم .

  همه مردن . همه بهمنگیر شدن .کسی تو کمپ منتظر من نیست .

  - تو چرا میگی نون خشکیه نمکیه ؟

 : آهان . خوب گوشاتو وا کن بهت بگم . در واکن بدم ؟

  - نه بگو . من یاد داشت میکنم

  : آره از بچگی بهم میگفتن تو خیلی با نمکی . منم میگفتم نمکیه 

  نون خشکیه . اما همه میخندیدن فامیلا بهشون بر خورد .

  دوستام میگفتن تو بچه پولداری ولی من نمکی بود م .

  هنوزم هستم مگه نه دکتر؟ اصلا گوش میدی؟ گوشیو بده تماس بگیرم

  - گوش میدم . با کی تماس بگیری ؟

  : گیر نده  . من میگیرم تو ول کن . خوبه ؟

   - آره . بقیه شو بگو

  : بقیه ش مال خودت دکتر .

  - بقیه ی ماجرا . بگو دیگه . تو بالاخره پولداری ؟

  : آره میگن پولدارم اما من نمکیم . میدونی واسه چی زده به سرم ؟

  - کی زده تو سرت ؟

  : آهان رفیقام . زدن تو سرم . پولام و برداشتن بردن . منم آوردن اینجا .

  من نون خشکیم . نمکیم مگه نه ؟ تو که میدونی دکتر ؟

  - آره . ولی تو مسافر نمیخوای؟

  : مسافرا رفتن مسافرت . تو چرا موندی؟

  - من ؟ من دیوونه ها رو مسخره میکردم . بعدا دکتر شدم .

  گفتن باید بیای اینجا .قراره من دیوونه ها رو معالجه کنم .

   الان حدود دویست و بیست و دو ساله دارم این کارو میکنم

  گفتن باید هزار سال اینجا طبابت کنم

  : ایول دکتر . تو بابای منو میشناسی پس .

  اونم هفتاد سال پیش اینجا بود .   همونی که ماهی بود بدون آب میمرد . 

  همونی که همیشه تشنه بودا . بابا چرا یادت نمیاد . تو مخ تو چی ریختن؟

  - شنیدم بابات قبلا تعزیه میخونده . آره ؟ همونه ؟

  : من تعزیه نمیدونم . بابا همیشه میگفت عطش .

  میگفت من ماهیم . دریا   میخواست .

  همیشه گیر میکرد به قلاب . نمیذاشت مادرم قلاب بافی کنه .

   - من حتمی باباتو میشناسم .

  : هو مگه خودت بابا نداری؟

  - چرا داشتم . یه دونه . کشتمش .

  :ایول خوبه . به هر حال مرگ حقه . اجلش رسیده بوده حتما .

  این شتریه که در خونه همه میخوابه . فقط در رو باز نکن دکتر

  کثیف کاری میکنه .وقتی میکشتیش هیچی نگفت دکتر؟

- چرا گفت آخ

  : آخی . طفلک حتما  دردش گرفته . اما مردن که درد نداره دکتر .

  دیدی خالی بستی ؟

  - من و تو که درد داریم . نداریم ؟ اگه نداریم مرض که داریم .

  مگه ما نمردیم ؟ خب پس یه مرگمون هست دیگه .

  البته تا نظر بزرگترا چی باشه . !

  : موافقم . راستی یادم رفت بهت بگم دکتر تو دیگه بزرگ شدی .

   بهت تبریک میگم

   ـ ممنون . تو که هنوز عینک نخریدی . !!!!!!

   : میخرم بابا . آخه به دیوونه ها که حقوق نمیدن .

    درسته که کلی کار میکنیم . اما پول نمیدن دکتر .

   هیشکی حواسش به ما نیست ؟

  - حواس؟ از بس که سرده بی حس شدن . دیگه حس ندارن . پول دارن .

  : پول خوبه دکتر . واسه ادم رفیق میاره .به شدت با معرفت .

  با مرام . من داشتم که میگما اونا که زدن تو سرم نا رفیق بودن .

   گوش میدی دکتر؟

   - باشه دارم تمرین میکنم . گوش نمیدم اما اگه بخوای فحش میدم .  

    ........... !!!!!!!!

   : خودتی .

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم بهمن 1384ساعت 17:43  توسط  مرحوم امیر پیرنهان  | 

خل بازی ادامه داره ( نظر ؟)

 

 : سلام دکتر بزرگ شدی !

 - چشمات بزرگ میبینه

 : آره باید عینک بزنم آدما رو بهتر بشناسم . دیروز فهمیدم نویسنده ها 

  جغدن .   روزا میخوابن شبا میرن شکار .

  - شنیدم رفته بودی کوه به خدا فحش بدی اما هر چی گفتی به خودت برگشته

  : آره دکتر . خیلی خوبه که تو گوش داری . میخوای فحش بدم ؟

  - نه بیا قرصاتو بخور

 : نه جون دکتر . دوتا فحش بدم اگه خوشت نیومد  خودت فحش بده 

  - ولش کن . بگو ببینم تازگیا مسافر همت نداشتی ؟  

  : همت نه . من تو خط ولیعصرم . عصرا بیا ببین چه خبره .

  مردم تو هم وول میخورن . هواش حسابی دو تاییه . این ولیعصر واسه ما

  ولیعصر بشو نیست

  ـ آره بیا بریم امامزاده .

  : نه خره نریا . من رفتم هیچ خبری نبود . طیب هم میره کلیسا

  هیچکی دیگه شفا نمیگیره . قراره نسلمون منقرض بشه

  ـ آره منم یه چیزایی شنیدم

 : دکتر تو خیلی خوب میشنوی. فحش بدم ؟

  - نه فحش مال بچه کوچولوهاست !

  : آره دکتر تو چقدر بزرگ شدی

 - عینک بخر یادت نره

  : باشه ولی بچه کوچولو ها فحش خار و خاشاک میدن

  بد بخت شماها فکر میکنین گریه میکنن . اینا همشون فحش میدن

  بی   بی تربیتن .

 ـ باشه هر چی که تو میگی اما تو خوب میشنویا . فحش بدم ؟

  : خب دکتر از اول بگو تو هم دیوونه ای دیگه

  - آره نمیبینی عینک دارم ؟

  : چرا چرا . اما  آخه تو کفن پوشیدی . بوی کافور میدی . عطر گلاب داری .

  چشمات رنگ و رو رفته شده . صورتتو انگار انداختن تو رخت چرکا

  دکتر تو چرا نمیذاری من بهت فحش بدم ؟

  ـ بگو

  : دکتر تو چقدر شبیه منی؟ !

    -  !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم بهمن 1384ساعت 11:57  توسط  مرحوم امیر پیرنهان  | 

باغ

 

این باغ که همان باغ میماند

گیرم خانِ دهِ بالا آب را ببندد

باغ لب تشنه بماند

باغ آفتاب سوز بشود

همه میفهمند ریشه ی درختی به لب آب رسید و برگشت

گیرم که بیایند شاخه ای را از درختی ببرند

شاخه علم میشود سر ِ دستهای باغ

گیرم که خار بر گلوی غنچه ای بنشیند

اصلا گیرم تمام این ۷۲ سرو باغ را بکوبند به تبر

باد تازیا نه بزند به این بید ها

بیدها بلرزند

بیدها گریه کنند

شبهای باغ که بدون ماه نمیماند

چشمه جای دیگریست

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم بهمن 1384ساعت 13:55  توسط  مرحوم امیر پیرنهان  | 

خل بازی تو صفحه مدیریت

 

موهای سرم زیادی بلند شده . حس میکنم باید برم سر بازی .

سر ِ بازیِ الک دولک . یه وقت دیدی فدراسیون الک دولک و تیم ملی ِ الک دولک زدن . اون

وقت سر ِ ما میمونه بی کلاه . فکر کن تو این یرما بی کلاه یخ میزنی دیوونه . اِ سلام دکتر

- سلام عزیزم . قرصاتو خوردی؟

:به یه شرط میخورم دکتر

- بگو

: تو تو این سرمکا با کفن وایستادی چرا به من میگن دیوونه ؟

- برای اینکه میگی تخم مرغ هسته داره ولی بقیه میترسن بگن . میگن زرده داره . تو فکر

نمیکنی وقتی صحبت از انرژی هسته ای میشه اینجوری میشه ؟

: چه جوری میشه دکتر؟

- هیچی دنیا رو به هم میریزی دیوونه

: حق با تو ئه دکتر قرصو بده بندازم بالا که کار ۱۰۰۰ تا اکس رو واسه آدم انجام میده لا مصّب.

میدونی دکتر وقتی توهم میزنه به سرم حس میکنم هنوزم دوسم داره . حس میکنم همه آدما با هم

برابرن . حس میکنم سردمه

حس میکنم تو کوه نباید داد زد چون بهمن میاد . بعد پاکت پاکت بهمن دود میکنم . تموم نمیشه بد

مصّب. تازه گیرم که تموم شد .اسفندُ چیکار کنم ؟

اونم دود کنم ؟

ـ نمیدونم اما قرصاتو بخور

: اوکی دکتر ، فقط بگو کِی ، کجا؟ و چه طوری؟

- یه روزی یه جایی یه کسی یه چیزی ، صبر داشته باش صبر داشته باش

منم یه سوال بپرسم ؟

: دکتر به جون مادرم اگه سخت باشه ...

ـ ببینم تو چرا یخ نزدی ؟ یادمه آخرین دفه که تو کوه داد زدی بهمنگیر شدی

: آره من با بقیه فرق دارم . من نمیتونستم بگم دوست دارم

رفتم تو کوه داد زدم که صد دفه بگه دوست دارم .اما نشنید . همه دعوام کردن . اونا هنوز تو

کمپ منتظر من میمونن ؟

- شماها یه مشت دیوونه هستین که گیر دادین به این یه مشت برف

: خب خره میدونی فرق دیوونه ها با عاقلا چیه ؟ خودم میدونم نمیدونی .

ـ فرقشون اینه که دیوونه ها تو برف و بارون چتر نمیبرن یا اگه ببرن باز نمیکنن

: خب از اول میگفتی تو هم دیوونه ای دیگه دکتر . حالا چرا این پا اون پا میکنی؟ نکنه خدای

نکرده زبونم لال دستشویی داری . یا گلاب به روت سردته ؟

- ولش کن . من دیوونه نیستم ولی گفتن بگو هستم . یعنی دیوونه هستما ، نه اینکه نباشم . اما اگه

نباشم بهتره . اگه باشم بهتر تره

میدونی؟ وقتی کسی رو میکشی باید دیوونه باشی ، وقتی کسی تو رو میکشه حتما دیوونه بوده .

مرده ها همه دیوونه هستن . خیلی گشتم اما پیداش نکردم . به بچه ها سپردم ، به کلانتری سپردم

، به همه جا  آخر سر گفتن من مردم . بعد فهمیدم خودم کشتمش

: من میدونم تو مغز تک تکتون چی میگذره . به اونا هم گفتم . گفتن بیام اینجا درست میشه . اما

این چند وقته دیگه از تاکسی پول در نمیاد در بستی هم نمیخوره . تو سوار نمیشی؟

ـ بریم کدوم میدون ؟

: میدون مین خوبه ؟

ـ نه خوبه نه بده . خنثی ست

: بشین میریم ولیعصر . اینقدر میریم تا جمعه بشه . نمیاد که . چند ساله تو این خط میرم . اما

نمیاد . شایدم سوار میشه من نمیشناسمش

ـ چند میگیری تا اونجا ؟

: بنزین گرون شده ؟

ـ آهان فهمیدم چقد میشه

: خب بشین بریم دیگه

ـ برو

: آره داشتم میگفتم  . من میدونستم هر کسی کجا پیاده میشه

اما وقتی پیاده شون میکردم شاکی میشدن میدونی؟ تا کِسی راننده تاکسی نباشه نمیفهمه من چی

میگم . میفهمی که ؟

ـ آره آره . بذار هر چی میخوان بگن مهم نیست

مهم اینه که من دکترم تو مریضی . مریضیت چی بود ؟

: دیدی باز یادت رفت . من مُردم دیگه . تو میدونی چه مرگمه ؟

ـ آره مرگ خوبه . مخصوصا قسمت سنگ قبر و مصاحبه اش

میگن شب اول قبر مصاحبه داریم . استخدام میکنن مارو ؟

:مار استخدام کردن . عقربم دارن . پس مارو میخوان چیکار؟

- کار خاصی که ندارن . میخوان بدونن چیکاره ایم

: آهان دکتر قرصاتو خوردی؟

- راستش هنوز نه ولی جلوتو نیگا کن تصادف نکنیم .بازم میمیریم دردسر میشه ها !

: ایول ایول . گرفتم چی میگی . قرص سر درد نداری مگه ؟

- نه ولی دستمال دارم . میخوای ببندی به سرت ؟

:آره بالاخره یه کامیون پیدا شد شاخ به شاخ بریم ؟

- بریم

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

من چه فرقی دارم آخه با یه دیوونه ی دیگه ؟

با یه دیوونه که هر وقت  هر چیو میبینه میگه

با یه دیوونه که هر وقت مرده میبینه میخنده 

 هر جایی میره میپرسه  آقا قبر خالی چنده؟

آدما بازیچه هستن آدما بی غم نمیشن

این روزا کی فکر برفه ؟ آدما آدم نمیشن

میگه اهل گریه نیستم واسه خنده غم زیاده

روی خاک ادم ندیدم زیر خاک آدم زیاده

میگه از تو آسمونا موهای سفید میریزه

خدا پیر شده گمونم آیه ی جدید میریزه

یه دیوونه یه دیوونه واسه ی دلش میخونه

میخواد عین عاقلا شه اما هیچوقت نمیتونه

دم یاسای تو باغچه با خدا قرار میذاره

روی قبرش مینویسن این دیوونه اسم نداره

 

 

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم بهمن 1384ساعت 13:29  توسط  مرحوم امیر پیرنهان  | 

بارون اومد . دستم لرزید . نوشتم ...

 

بارون که اومد  دلم گرفت . گفتم میرم امامزاده

کالباس هم گرفتم بردم .

رسیدم  اما پسره که فال میفروشه نبود

بارون هم اون بارون نبود

منم اون آدم نبودم

کالباس رو از جیبم در آوردم

هر چی دنبال گربه هه گشتم نبود

سر و کله یه گربه پیدا شد اما اون گربه نبود

کالباس رو گرفتم جلوش  از دست من نگرفت

(اصلا وقتی دیدم اون گربه نیست نمیخواستم بهش کالباس بدم )

گفتم به درک . کالباس رو گذاشتم تو جیبم . خدا  خدا میکردم که بارون شدید بشه اما نشد

گفتم اینقدر خیس میشم که بارون خسته بشه

هیچکس هم نیست که چیزی بهم بده  گردن و صورتمو بپوشونم

نشد

هیچی مثل سابق نیست

نه من

نه تو

نه بارون

نه من نه تو نه بارون . هیچی مثل سابق نیست

بیخیال شدم  . ادامه دادم این پیاده روی های شبانه رو

شاعر شدن کار سختیه جزو مشاغل با سختی زیان آور

البته بعد از عاشق شدن

- این دریوریا چیه که داری میگی؟ مردم دارن نگاهت میکنن

خب به درک سطح شعور اونا رو میشه از چترای روی سرشون فهمید

- هر چی که تو میگی  فقط اینا رو میشه آروم تر هم گفت

آره حق با توئه . نه حق با منه . نه با بارونه

آدما بازیچه هستن آدما بی غم نمیشن / این روزا کی فکر عشقه ؟ آدما آدم نمیشن

حالم تو تشت آب بازی منتظر یه همقده

چه جوری بگم حالم بده /

- حالت بده ؟ باید بری دکتر

من از دکتر بدم میاد  . منو ببرین پیش یه مهندس راه و ساختمان  این پیاده رو ایراد داره

میگه اهل گریه نیستم / واسه خنده غم زیاده

روی خاک آدم ندیدم / زیر خاک آدم زیاده

- آره اما موقع بارون آ دما کم میشن خیابونا خلوت میشه

خلوت گزیده را به تماشا چه حاجت است ؟

- با من کل کل میکنی پسره ی  ...

میخوای تو هم برو مگه من گفتم بیای ؟ خودت آویزون شدی

 - خره اگه منم برم که تو دخل خودتو میاری

اگرم نری دخل تو رو میارم  فکر کردی کم فحش و تیکه بلدم ؟ چند تا که بارت کنم میری

- من عادت کردم  . این خیابونا هم عادت کردن . تو فقط هارت و پورت داری

ببین به خودت فحش نمیدم به خدات فحش میدما

/ خدا زنگی خدا مسته / خدا دست تموم قاتلا رو یک تنه از پشت سر بسه/ 

خدا لات خیابون / آسمون جل خیره و خود سر/ خدا گردن کلفت بی پدر مادر/

 - اینم مربوط میشه به خودت و خدای خودت

خیلی پر رویی چی میخوای ؟

- محبت

دیدی خیلی خری؟ بد بخت همه میدونن من محبت کردن بلد نیستم  اگه بلد بودم که ...

- بگو به کاهدون زدم دیگه

زدی

- باشه مهم نیست برای همینه که من با بقیه فرق دارم 

/ گاه یک کوه به یک کاه به هم میریزد  / کاهدونم لازمه

تو که دست از سر من بر نمیداری   دنبالم بیا منم میخونم

ببار ای ابر بهار / بر کو ه و دشت و هامون ببار

به سرخی لبهای سرخ یار ....

تو همون حس غریبی که هیشه با منی

تو بهونه ی هر عاشق واسه زنده بودنی ....

حالم تو تشت آب بازی .....

چه جوری بگم حالم بده

+ نوشته شده در  شنبه هشتم بهمن 1384ساعت 12:3  توسط  مرحوم امیر پیرنهان  | 

من هم یک درختم مثل بقیه درختها ( اینجا صفحه مدیریت ...)

من هم یک درختم مثل بقیه درختها

بین زمین و آسمان اما 

من همین یک اردیبهشت مانده برایم که تویی

یعنی سهم من از اینهمه سال و فصل و ماه یک اردیبهشت نمیشود ؟

هوای اردیبهشتت یخ زده

مگر من چه خواسته ام ؟

خواستم یک نفر بیاید تاب آویزان کند روی شاخه هایم

تاب بخورد

تاب بخورد

بخورد به پست مطلب جدید

خواستم یک نفر بیاید به شاخه هایم شالهای مشکی آویزان کند

که عطرشان بپیچد به تنم برای تمام فصول بهار باشد

درست وسط وسط بهار

یک باغبان خواستم

میدانم از سرم هم زیاد است اما ...

من هم یک درختم مثل بقیه درختها

فقط شته زده به سرم

میترسم بزند به ریشه های باور و اعتقادم

هر کس می آید یک تبری میکوبد

دارم از پا در می آیم

که در می آیند

بله اگر تبر بخوری قوی میشوی

استوار میشوی

سرو بودم

بید شدم ، خم شدم

بس نیست؟

تبر برای بت است

من فقط یک درختم مثل بقیه درختها

بین زمین و هوا

من یک خاک خواستم که ریشه کنم در تنش

هوای اردیبهشت یخ زده

یخ کردم

 

 

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم دی 1384ساعت 19:55  توسط  مرحوم امیر پیرنهان  | 

اینجا صفحه مدیریت کاربر است

از کجا شروع کنم ؟

دلم تنگه براش

هم برای اون هم برای خودم

به محض اینکه نمیبینمش دلم براش تنگ میشه

اما خودم چی؟

خودمو میبینم و نمیبینم و دلم تنگه

انگار خیلی عوض شدم

چند وقتی بود دیگه پیاده راه نمی افتادم تو خیابون

پرسه های شبانه قطع شده بود تا ...

دلم که واسه خودم تنگ شد رفتم تو پیاده رو خودمو پیدا کنم

نبودم

این خیابونا هم که رد پایی رو نگه نمیدارن تاآدم بره دنبالش

رد خودشو بگیره

کسی منو ندیده ؟

من گم شدم

تو همین خیابونا

تو همین خستگیا

تو همین دردا

من گم شدم

فکر کنم اونم دلش برام تنگ شده

حد اقل برای اون آدم سابق

چیکار کنم

شاید ...

نه حتما خدا داره امتحانم میکنه

خیلی سخته

اگه اونم نبود تا میشدم زیر اینهمه سختی

خودمم خسته شدم

اینقدر که هر کسی که منو میبینه میگه چته؟

اینقدر تو پیاده رو میگردم تا پیداش کنم

میارمش اینجا همه ببینینش

فعلا هم یه ترانه جدید مینویسم

اگه اومد خوند میگم مخلصیم

یا حق

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم آذر 1384ساعت 21:15  توسط  مرحوم امیر پیرنهان  | 

همچنان بروز زور

در راستای طرح و هدف مقدس بروز رسانی بر آن شدیم تا وبلاگ را

بروز زوری نماییم تا نظر شما مخاطبان عزیز را جلب نماییم

البته پیشاپیش از عدم کیفیت مطالب که به علت قدیمی بودن آنها میباشد

عذر خواسته و امیدواریم در آینده ای نه چندان دور از خجالت شما

مخاطبان به در آمده و با مطالب جدید به روز اجباری نماییم

در اینجا بیت معروف اینجانب را میطلبد :  دلگیرم از اجبارهای

اختیاری و در پایان پیشکشی اینجانبان ( همان اینجانب به صورت 

محترمانه تر تر )  را تقدیم میدارم

مرگ یک قانون است و من متعهدم به مردن

من از گور کینه به دل نمیگیرم

هنوز متعهدم

این چشمهای سرد نشانه تعهد من است

و این شریان یخ زده دیگر جاری نخواهد شد

ــــــــــــــــــــــــــــ

مثل مرده ها رفتار میکنم

متین و موقر و بی نفس

با ادکلن زدن چیزی درست نمیشود

هنوز بوی کافور میدهم

 ذهنم ترک خورده

نمیتوانم جلوی فکرهایم را بگیرم

از خواب میپرم

با صدای دود شدن سیگاری که گرم میشود

سرخ میشود

و آدمهای رنگ و رو رفته که سرد میشوند

به خانه بر میگردم

 

اردیبهشت ۱۳۸۰

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم آذر 1384ساعت 19:28  توسط  مرحوم امیر پیرنهان  | 

اینجا صفحه مدیریت کاربر است

خدا رحمت کنه نجمه زارع رو  ... امشب دارم زمزمه میکنم خبر به دورترین نقطه جهان

برسد ...اما کدوم خبر  ؟ ای کاش خبری نباشه  بعد میگم شکنجه بیشتر از این که پیش چشم

خودت ...دلم هری میریزه پایین مگه میشه؟ درسته کلی نمازامو آخر وقت میخونم کلی هم نماز

قضا دارم که ادا نکردم اما من که با خدا این حرفا رو ندارم  پس تکلیف این نمازای شکری که

خوندم چی میشه ؟ یعنی قراره شکنجه بشم؟ خواستم امشب خیابون گردی نکنم

گفتم بگیرم بخوابم فکر و خیال نکنم دیدیم یک بارون مشتی گرفته که حیفه حیفه آدم تا صبح هم

وایسته  می ارزه زیر این بارون یاد دو سه تا کوچه باریک بیفته که تازه بارون زده

شده بود اما کوچه با اون چند تا عابر خیلی راحت و بدون چتر با بارون کنار اومده بودن

شادم تصور میکنی وقتی ندانی                              لبخند های شادی و غم فرق دارند

اینو بعد از شعر نجمه زارع مزمه میکنم  مخصوصا که دیوانه ها آدم به آدم فرق دارند

اما تازه فهمیدم که لبخندهای شادی و غم رو میشناسه 

اما نمیدونم چه جوری بهش بگم  همش دل نگرانم  میدونم که میدونه چی میخوام بگم

اما باز میترسم یه وقت ندونه بالاخره چی ؟ باید بگم یا نه ؟

اما این اتفاق چی؟ با این چیکار کنم ؟ خدا امشبو به حق خودش و به زلالی این بارنش به خیر

بگذرونه اینو که بنویسم یه کم راحت میشم بعد میرم زیر بارون

ببار ای بارون ببار                     بر کو و دشت و هامون ببار

 ...                     به یاد عاشقای این دیار           ای بارون

اونم چی؟ با یه پای لنگ پیچ خورده 

ببینم یعنی بارون اینهمه ترس و دلهره رو از تن آدم میشوره؟

من چی میخوام از بارون ؟ چرا دست از سر بارون بر نمیدارم؟

چرا این عابرا همه چتر دارن؟ چرا نمیخوان خیس بشن ؟ کیف میده

اما یه چیز کم دارم واسه این قدم زدن تو بارون

یه شال که ببندم دور گردنم بگیرم جلوی صورتم  نه برای اینکه صورتم گرم بشه

واسه اینکه بتونم بو بکشم 

آخ که اگه امشب تموم بشه ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم آبان 1384ساعت 20:40  توسط  مرحوم امیر پیرنهان  | 

مطالب قدیمی‌تر