فاضل نظری دوست عزیزم
از باغ مي برند چراغاني ات كنند
تا كاج جشن هاي زمستاني ات كنند
پوشانده اند صبح تو را "ابر هاي تار"
تنها به اين بهانه كه باراني ات كنند
يوسف! به اين رها شدن از چاه دل مبند
اين بار مي برند كه زنداني ات كنند
اي گل گمان مكن به شب جشن مي روي
شايد به خاك مرده اي ارزاني ات كنند
يك نقطه بيش بين رحيم و رجيم نيست
از نقطه اي بترس كه شيطاني ات كنند
آب طلب نكرده هميشه مراد نيست
گاهي بهانه ايست كه قرباني ات كنند.
+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم مهر 1384ساعت 11:51  توسط مرحوم امیر پیرنهان
|
