این یک شعر نیست پس سپید هم نیست
در واقع اصل قضایا از امامزاده باران * شروع شد
که حتما نرفته ای و پیدایش نمیکنی این مکان مقدس را
که درخت دارد و کوچه های خیس و پسرک فال فروش
و زائرانش انارهای کوچک قرمز دارند
که هنوز هم دارند
و از همه مهمتر امامزاده باران باران دارد
که این آخری نقطه مشترک تمام امامزاده باران هاست
( گفتم باران یادم افتاد به این نتیجه رسیده ام که
اگر بخواهی زیر بابارن گردنت خیس نشود
که سرما نخوری
باید یک شال بلند مشکی دور گردنت بپیچی
و این است راز خفه شدن بعضی از زائران امامزاده باران )
این که گفتم تازه یکی از راز و رمزهای امامزاده است
مثلا کسی نمیداند
مرغهای دریایی از کدام دریا به زیارت می آیند
یا اینکه دقیقا چند امامزاده باران وجود دارد
مهم این است که درختانش پاییز دیده اند و زمستان گذرانده
ـــ مثل درختهای پارک طالقانی ـــ
و به خوبی میداندد وقتی به پاییز نمیشود اعتماد کرد
از زمستان انتظاری نیست
اما این را به هیچ زائری نمیگویند
و نمیگویند که شال بلند دراز میکند غمهای روزگارت را
و شال مشکی سیاه میکند روزگارت را
و اینها راز و رمزهاییست
که هنوز کسی از آنها سر در نیاورده
باید زائر باشی که بفهمی چه میگویم
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
* امامزاده باران : درست مثل ستاره ایست که هر چند چند هزار سال یکبار
در یک گوشه ی آسمان پیدایش میشود و اگر بخت با تو یار باشد آن را میبینی
که کوچکترین ستاره ی آسمان است .
اگر دیدی که میشود ستاره ی بخت تو و میماند برایت و اگر دو نفر با هم دیدند که ...
و اگر ندیدی میرود تا چند چند هزار سال دیگر بشود ستاره ی بخت یکنفر دیگر
پ.ن : زخم های کهنه سر باز کرده اند
پ.ن : اینکه به شعور شعرهایتان توهین شده باشد آنها را در جایگاه نقد قرار نمیدهد
ضمن اینکه منتقدین هم گاهی با خودشان رو راست میشوند
