عشقولانه در وکردم
سخت است عاشقانه بنویسم
حتی اگر تو باشی
باشی که غم این صد سال را بخورم بی تو
اگر چه انگار آشنای صد ساله ای
پای رفتن نیست که نیست
پای نگاهم که هست برای این پیاده روی های صد ساله
پیاده٬ پیاده٬ پیاده
که با یک رخ همه را قلع و قمع میکنی
بنا باشد با تو باشم به عمر نوح هم رضایت نمیدهم
اصلا عمر نوح کفافمان را نمیدهد
تازه پایم به این کوچه های باران زده باز شده
دعانمیکنم کسی غرق شود
من خودم غرق شدم
اطلس و آرم و سواحل خزر و مدیترانه و سبز و آبی به دردم نمیخورند
رسیده ام به دریای سیاه که مشوش و نا آرام است
چشمهات ...
و کشتی من که ضمیمه میشود به این نفتکشها
شاید دلیل خنده های همیشگیم
این پیغمبر بی معجزه ست
شاید معجزه خنده چشمها
انگار چندان هم سخت نیست
دارم عادت میکنم به عاشقانه نوشتن
