فاطمه مجبوریان - کاشان
بیا و داد بزن هر چقدر دلتنگی بگو که عصرمن وتوست عصردلسنگی
زمین جهنم داغیست جایتان خالی بهشت گمشده باغیست جایتان خالی
تمام مردم اینجا بهانه میگیرند دلیل خفتشان را زمانه میگیرند
برای ظلم به مردم دلیل می آرند تبر به دوش نشان از خلیل می آرند
پیمبران دروغین قرنها پیشند پر از ریا و فریبند و باز درویشند
خدا میان زمین و هوا رها شده است زمین به فاجعه ی کفر مبتلا شده است
*
برای آمدنت التهاب کافی نیست؟ بس است.تاب نمانده عذاب کافی نیست؟
چقدر در نفس لحظه ها اسیر شویم ؟ چقدر جمعه بیاید ؟ چقدر پیر شویم ؟
قرارمان شب این جمعه بود . یادت رفت ؟ قراربود بیایی چه زود یادت رفت!
جهانمان پر ظلم است و غرق بیداد است چرا نیامده ای ؟ اتفاقی افتاده ست ؟
شنیده ام که پر از درد و خسته ای آقا تو از کدام زمستان شکسته ای آقا ؟
بگو تو پشت کدام ابر تیره پنهانی و آفتاب کدام عصر بعد بارانی ؟
چقدر قصر بسازند و پادشاه شوند چقدر مردم غم دیده بی پناه شوند ؟
زمین برای فساد آشیانه ی خوبیست همین برای ظهورت بهانه ی خوبیست
بیا که نرگس چشم انتظارمان خشکید و سبز سبز تمام بهارمان خشکید
کمیل های شب جمعه چشمها بر در سمات و ندبه ی هرجمعه گریه آورتر
نذورمرد وزن و پیریاجوان تا چند؟ وهرسه شنبه زیارت به جمکران تاچند؟
نجات بخش تمام جهانیان بشتاب سوار سبز قبا صاحب الزمان بشتاب
