محمد مرادی - شیراز
حق ندارد بهانه بگیرد دختری که عروسک ندارد
((نه ندارم !)) پدر راست میگفت . او به حرف پدر شک ندارد
دخترم خسته ام چند بخش است . باز هم کفر بابا در آمد
او نمیفهمد این حرفها را . او که یک قلب کوچک ندارد
یاد روز نمایش که افتاد . باز هم صورتش سرخ تر شد
(( من بیایم ؟ اجازه ؟ اجازه ؟ )) نه لباس تو پولک ندارد
رادیو . قبض برق و اجاره . (( ماه لالا و خورشید لالا ))
برق آمد و او خواب میدید . باز برنامه کودک ندارد
صبح فردا خیابان . بهانه (( دختر بد تو دیگر بزرگی
لج نکن . اه ببین آن یکی هم مثل تو بادبادک ندارد ))
(( شاید از او عروسک بگیرم . باید این را بخواهد )) ولی نه
توی گوشش یکی گفت : (( مادر . چند سال است عینک ندارد ))
*
دخترم خسته ام چند بخش است . ها هجی کن : (( به قرآن ندارم ))
نقطه . ای آسمان سه ساله . بی تو اینجا چکاوک ندارد
لای لالا امید برادر گریه ! نه نه تو باید بخوابی
در مزار غریبی که دیگر شیشه های مشبک ندارد
این طرف پله های سیاست . آن طرف میزهای ریاست
و پدر که به من گفته حتی . پول یک نان سنگک ندارد
باید او بشکند قلکش را تا برای پدر گل بگیرد
چند شب بعد بابا که امد . یادش آمد که قلک ندارد
عمه ! بیدار هستی عزیزم : (( لای لالای لالای لا لا ))
(( حق ندارد بهانه بگیرد . دختری که عروسک ندارد
